کد خبر : ۷۰۵۴۸۹
۱۲:۱۲

۱۴۰۴/۱۲/۲۴
روایت یک مادر از مشاهده ویدئوی دختران مینابی

در قامتِ استوار یک دختر

در قامتِ استوار یک دختر
کانال‌ها را زیرورو می‌کنم تا نشانه‌های نابودی استکبار را در سطر به سطرِ اخبارش بخوانم و برای هزارمین بار دلم را قرص کنم به وعده الهی، دلم را قرص کنم به «إنَّ معیَ ربّی سیهدینِ» موسی که بر نگینِ انگشتریِ سید علی خامنه‌ای، حک شده بود.

اخبار را بالا و پایین می‌کنم و نگاهم می‌ایستد روی نامِ مدرسه شجره طیبه، فیلمی کوتاه از دختر هفت‌ساله‌ای که چند دقیقه قبل از آن که دست ویرانگرِ شیطان، به جانِ پاکِ خانه دومشان برسد از آنجا خارج شده بود.

کمی طول می‌کشد تا باز شود، در تمامِ این ثانیه‌ها که منتظرم صدای دختری هفت‌ساله از آن‌سوی ایران به گوشم برسد، هزار سناریو، هزار سکانسِ غم‌انگیز و هزار قصهٔ رنج‌آور از پیش چشم‌هایم عبور می‌کند و تا مغز استخوانم را می‌سوزاند.

بالاخره باز می‌شود، اولین تصویرِ پیش رویم، تختهٔ کلاسی است که روی آن نوشته است: «د مثل دوست، ش مثل شهید»

بعد دختری را می‌بینم که با لباس محلی، پا‌های کوچکش را روی آوار‌های باقی‌مانده از مدرسه گذاشته و ایستاده است؛ خبرنگار از او می‌پرسد: «رفیقات اینجا بودن؟»

صدای دختر می‌لرزد، درست مثل آن زمانی که دلت می‌خواهد قوی باشی، باید حرف بزنی، باید توضیح بدهی، باید تعریف کنی؛ ولی یک بُغض، به بزرگی تمامِ بغض‌های عمرت راه گلویت را بسته؛ بعد تو تمامِ باقی‌مانده‌هایِ توانت را جمع می‌کنی و در حنجره‌ات می‌ریزی تا بتوانی صحبت کنی، همان‌طور صدایش از عمق وجودش می‌لرزد و بیرون می‌ریزد.

می‌خواهد اسم دوستش را بگوید که یک‌لحظه، از شدت درد و غم فراموش می‌کند.

اینجا تازه آن دخترِ دیگر را می‌بینم که کنارش ایستاده، کمکش می‌کند و نامِ دوستش را به یادش می‌آورد.

دختر کوچک‌تر، از دوستانی می‌گوید که همه‌شان را دوست داشته، بعد گریه امانش نمی‌دهد، می‌زند زیرِ گریه و هق‌هق می‌کند.

در تمامِ این مدت، دختری در کنارش ایستاده با قامتی راست، چشم‌هایی قرمز و پا‌هایی که روی آوار‌های مدرسه فشارشان می‌دهد.

در تمامِ مدتی که صدای دختربچه می‌لرزد، فراموش می‌کند، هق‌هق می‌کند و گریه امانش نمی‌دهد، او مثل یک کوه استوار کنارش ایستاده و لب‌هایش را روی‌هم فشار می‌دهد و حتی یک‌لحظه، سرش را پایین نمی‌آورد.

به چشم‌هایش نگاه می‌کنم، به چشم‌های قرمز و لبریزِ یقینی که به افق‌های دور نگاه می‌کند.

این تصویر، این قاب کوچک چند دقیقه‌ای انگار تمامِ من است، تمامِ ما و تمامِ ایران است.

تمامِ مایی که با وجود سیب‌های سفتِ مانده در گلویمان، با وجود آوار‌های حک شده بر جانِ خانه‌مان، دندان روی دندان می‌فشاریم، سرمان را بالا می‌گیریم، پاهایمان را محکم می‌کنیم و در کنارِ هق‌هقی بلند، به افق‌های پیش رو خیره می‌شویم.

گوشی را قفل می‌کنم و کنار می‌گذارم؛ من تمامِ نشانه‌های نابودی استکبار را، در همین قامتِ استوار، در قابِ کوچک ضبط شده از آوار‌های مدرسه شجره طیبه دیده‌ام.

مهلا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها