اما مادر آرام نمیگرفت. همان غیرت قدیمی در رگهایش جوشیده بود. گفت: «نه مادر... دلم قرار نمیگیره. باید کاری کنم، هر کاری که از دستم برمیاد». وقتی ناآرامیاش را دیدم لبخندی زدم و گفتم: «پس بلند شین و حاضر بشین، میخوام ببرمتون خط مقدم!» خندهاش گرفت؛ خندهای که ناباوری در آن موج میزد. گفت: «خط مقدم کجا بود مادر؟» جدی نگاهش کردم و گفتم: «مامان، امروز خط مقدم ما همین خیابانهاست. ما هر شب سنگر این جنگ را توی همین خیابانها نگه میداریم.»
حاضر شد و راه افتادیم. مقصد، میدان فلسطین بود؛ حوالی دانشگاه بینالمللی امام رضا(ع). در راه، مادر با تعجب به جمعیت نگاه میکرد و گفت: «فکر نمیکردم هر شب اینقدر شلوغ باشه. اگر راه دوره یک جای نزدیکتر بریم، فلسطین که دوره». لبخندی زدم و گفتم: «نه مامان... حقیقتش من با اینکه پنج ساله فارغالتحصیل شدم اما هنوز هم اونجا رو خونه دومم میدونم. دلم براش پر میکشه. هیچکجا برام مثل اونجا نیست. وقتی این شبها به خیمه مقاومت میرم، حس میکنم دوباره کنار خانوادم هستم و داریم با هم میجنگیم».
به میدان که رسیدیم، انگار وارد دنیای دیگری شدیم. فضا پرشور، حماسی و لبریز از بوی غیرت بود. پیر و جوان، بچه و بزرگ، شانه به شانه هم کنار خیابان ایستاده بودند، پرچمها را در دل تاریکی شب تکان میدادند و با تمام وجود شعار میدادند. همان اول راه، از دست کودکی، عکسی از رهبر شهید(ره) گرفتم و به دست مادر دادم. عکس را که گرفت، انگار تمام غصههایش سر باز کرد؛ عکس را بوسید، روی چشمهایش گذاشت و با چند قطره اشکی که روی گونهاش لغزید، زیر لب زمزمه کرد: کجایی سیدعلی... کجایی که ببینی بچههات را چطور بیگناه و به ناحق میکشند؟ اما نگران نباش آقا، ما نمیذاریم خون شما و این جوانها پایمال بشه».
در همین لحظه، زنی چادری با گامهایی استوار رفت جلوی خیمه. میکروفون را که گرفت، سکوت عجیبی میدان را پر کرد. صدایش، نه یک فریاد معمولی، که طنین یک خشم مقدس بود؛ زینبوار و حماسی داد میزد: «ای مستکبران جهان! پاسخ جگرهای سوخته ما را که خواهد داد؟ این آتشی که به قلبهای ما افتاده، یا ما را خواهد کشت یا دامن شما را خواهد گرفت؛ که البته دامن ناپاک شما به این آتش مستحقتر است! بِأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ به کدامین گناه به جان ما افتادهاید و پارههای تن ما را میکشید؟ جز به این جرم که ملتی هستیم که در طرف حق ایستادیم؟ جرم ما این است که همت کردیم مستقل از دزدان و گردنکشان تاریخ باشیم؛ همانهایی که ثروت و قدرتشان را از ریختن خون و غارت ملتها به دست آوردهاند. ما سر تسلیم فرود نیاوردیم تا عزتمند بمانیم!»
حرفهایش که تمام شد، انگار بنزین روی آتش غیرت مردم ریخته باشند. بلافاصله صدای آهنگ حماسی بلندی در فضا پیچید که انگار از عمق جان همه بلند میشد:
غیرت ایرانی ما دیدن دارد... نسل سلیمانی ما دیدن دارد..
در دل حیفا و تلآویو بهزودی... شور رجزخوانی ما دیدن دارد...
و وقتی به آخر آهنگ رسید، میدان از فریاد یکپارچه جمعیت لرزید: حریفت منم! حریفت منم! بشنو نعرهی یاعلی گفتنم...
دو ساعتی را در آن فضای عجیب گذراندیم؛ جایی که بوی تند اسپند و گرمای آتش هیزمها با عطر چای صلواتی آمیخته شده بود. هر چند دقیقه، نوجوانی، پیرمردی یا جوانی پشت میکروفون میرفت و با شعارهایش خون در رگهایمان را به جوش میآورد. در آخر، همگی درکنار هم دست به دعا برداشتیم؛ برای پیروزی، برای دوام این انقلاب و برای نابودی استکبار.
در راه برگشت، ماشین از خیابانهای ساکت عبور میکرد، اما در گوش ما هنوز صدای یاعلی جمعیت میپیچید. به چهره مادر نگاه کردم؛ دیگر خبری از آن شکستگی و اضطراب اول شب نبود. چشمانش در تاریکی ماشین برق میزد؛ همان برقی که لابد چهل سال پیش، در نگاهش بود. حالا انگار دوباره خودش را پیدا کرده بود و دوباره رزمنده شده بود.
به در خانه که رسیدیم، قبل از اینکه پیاده شود، دستم را میان دستهای گرم و زبرش گرفت. آرام گفت: «خیر ببینی دخترم... امشب فهمیدم که دشمن خیال خام کرده. فکر کرده ما پیر شدیم یا خسته؛ اما نمیدونه که این سنگر، ارثیه ماست. از دست ما به دست شما و از دست شما به بچههاتون میرسه. حالا دیگر هر شب میام. خیابون نباید خالی بمونه؛ این سنگر نباید سرد بشه.»
وقتی وارد خانه شدیم، بوی اسپند و عطر چای خیمه هنوز روی چادرهایمان مانده بود. پنجره را که بستم، حس کردم خیابان هنوز دارد با صدای آن جمعیت نفس میکشد. آن شب فهمیدم خیمه مقاومت فقط یک چادر ساده در میدان فلسطین نیست؛ آن خیمه، سقف غیرت یک ملت است که حالا مادر همسر من ستون جدیدش شده بود.
چراغها را که خاموش کردم، خیالم راحت بود. میدانستم تا وقتی این پیوند میان دستها و دلها برقرار است، هیچ طوفانی نمیتواند چراغ این خانه را خاموش کند.
ما بیدار بودیم، و این بیداری، زیباترین انتقامی بود که از شب میگرفتیم.
مهسا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز