روایت بیست و پنجمین شب خیمه مقاومت
همه چیز از خانه مادر همسرم شروع شد؛ جایی که سکوت سنگین خانه، بوی دلتنگی و اضطراب میداد. پنجشنبهشب بود، بیست و پنجمین شب از برپایی خیمه مقاومت. نگاهش کردم؛ شانههایش کمی افتاده بود و چشمهایش از بغضی پنهان برق میزد. پرسیدم: «چی شده مامان؟» و انگار سدی شکست. با صدایی که به زور از گلویش در میآمد، گفت: «دلم آروم نیست... دارم از غصه دق میکنم. ایرانم در آشوب و جنگه و من اینجا نشستم انگاری دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد». یاد خاطرات خودش افتادم؛ از آن سالهای دور که در هشت سال جنگ، دستهایش از شستن پتوها و لباسهای به خون آغشته رزمندهها، چروک خورده بود. دستش را گرفتم و گفتم: «مامان جان، شما سهمتون را ادا کردید. اون روزها که هر چه داشتین راهی جبهه میکردین و داوطلبانه وسط میدان بودین، یادتون هست؟ حالا نوبت جوانترهاست. همین دعای خیرتون پشت سر بچهها باشه، کافیه»
کد خبر: ۷۰۵۹۱۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۰۹