کد خبر : ۷۰۶۱۰۶
۱۸:۲۱

۱۴۰۵/۰۱/۱۵
روایتی از نمایشگاه《روایت یک نگاه، ایران پیشرو》

نور و نبات؛ جایی که روایت ایران، از دل حضور مردم جان می‌گیرد

نور و نبات؛ جایی که روایت ایران، از دل حضور مردم جان می‌گیرد
در میان شلوغی نمایشگاه (روایت یک نگاه، ایران پیشرو)، کافه نور و نبات مثل یک نقطه آرام و صمیمی می‌درخشید؛ فضایی که فقط برای نوشیدن چای یا استراحت نبود، بلکه بیشتر شبیه یک میزبانی گرم و محترمانه بود.

از همان لحظه‌ ورود، این حس به مخاطب منتقل می‌شد که قرار است مهمان باشد؛ مهمان امام رضا (ع). همین جمله، حال‌وهوای فضا را تعریف می‌کرد: آرام، خانوادگی، صمیمی و درعین‌حال آکنده از احترام.

به گزارش آستان نیوز، کافه بیشتر برای بانوان طراحی شده بود، اما وقتی خانواده‌ها یا آقایان هم همراه بانوان می‌آمدند، با همان آرامش و نظم، امکان نشستن و استفاده از فضا برایشان فراهم می‌شد. این انعطاف، به فضا حالتی خانوادگی‌تر می‌داد؛ انگار قرار بود زن و مرد و کودک، کنار هم بنشینند و در یک تجربه‌ مشترک، حس حضور و آرامش را لمس کنند. دخترانی که در کافه خدمت می‌کردند، همگی دانشجوهای خود دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع) بودند؛ و همین موضوع، به فضا معنایی جدی‌تر می‌داد، چون اینجا فقط یک کافه نبود، بلکه بخشی از یک روایت و یک نگاه بود.

یکی از جزئیات جالب و اثرگذار این بخش، نامه‌های کوچکی بود که داخل هر سفارش قرار می‌دادند. در این نامه‌ها از ارزش زن در نگاه رهبر شهید انقلاب (ره) نوشته شده بود و در مقابل، به تصویری که غرب از زن ساخته، نقدی روشن و صریح ارائه می‌شد. این نامه‌های کوچک، شاید در ظاهر ساده به نظر می‌رسیدند، اما در واقع پیام اصلی این فضا را به مخاطب منتقل می‌کردند؛ این‌که زن می‌تواند در عین حضور اجتماعی، کرامت، هویت و جایگاه واقعی خود را حفظ کند. در کنار این، مردم روی کاغذهای کوچکی چیزی می‌نوشتند و آن‌ها را از ریسه‌های نورانی آویزان می‌کردند؛ کاری که به فضا حالتی مشارکتی، صمیمی و زنده می‌داد. این ریسه‌ها، فقط نور نبودند، بلکه انگار حامل صداهای کوتاه و دل‌نوشته‌های مردم بودند.

در کنار کافه، غرفه‌ نقاشی کودکان کاملاً جدا قرار داشت؛ بخشی که خودش دنیایی مستقل اما هم‌جنس با فضای کلی نمایشگاه بود. کودکان با رنگ‌ها و ذوق کودکانه‌شان مشغول نقاشی بودند و همان سادگی و صداقت کودکانه، به فضای نمایشگاه جان می‌داد. این جدایی غرفه از کافه، باعث می‌شد هر بخش هویت خودش را داشته باشد؛ اما در نهایت همه در یک مسیر واحد معنا پیدا کنند: روایت زن، خانواده، هویت و آینده.

کمی جلوتر، دو کودک را دیدم که با مدادهای رنگی‌شان مشغول نقاشی بودند. چنان غرق دنیای خودشان بودند که انگار تمام جهان در همان چند برگ ساده خلاصه شده بود. رنگ‌ها زیر دستشان جان می‌گرفتند و بی‌آنکه بدانند، بخشی از امید این شب را می‌ساختند. کنارشان نشستم و با همان زبان ساده‌ کودکانه از نقاشی‌شان پرسیدم. یکی‌شان با لبخندی معصومانه سرش را بالا آورد و گفت که دارد ایران قشنگ را می‌کشد. آن یکی هم با جدیت شیرین کودکانه‌اش گفت: 《می‌خوام خونه‌هامون قشنگ باشه، مثل پرچم‌مون》.

همان‌جا بود که فهمیدم این نمایشگاه، حتی در نگاه کودکان هم اثر گذاشته است. آن‌ها شاید هنوز واژه‌های سنگین سیاست و نظریه را ندانند؛ اما خوب می‌فهمند که وطن یعنی چه، آرامش یعنی چه و اینکه چرا باید چیزی را دوست داشت و از آن مراقبت کرد. در دستان کوچکشان، نقاشی فقط سرگرمی نبود؛ نشانه‌ای بود از پیوند نسل تازه با ایران، باهویت، باریشه.

نور و نبات؛ جایی که روایت ایران، از دل حضور مردم جان می‌گیرد

کمی آن‌طرف‌تر، دختری چادری مشغول خدمت در کافه بود. با همان متانت و وقاری که در حرکت‌هایش پیدا بود، برای مهمان‌ها چای می‌برد، میزها را مرتب می‌کرد و با لبخندی آرام، فضای جمع را گرم‌تر می‌ساخت. وقتی از او درباره‌ حال‌وهوای این شب پرسیدم، نگاهی به اطراف انداخت و گفت: 《اینجا فقط یک کافه نیست؛ اینجا انگار ادامه‌ همان حرفی است که در نمایشگاه زده می‌شود. ما آمده‌ایم بگوییم زن، در نگاه انقلاب، فقط یک حضور تزیینی نیست؛ زن می‌تواند محور خانه، فرهنگ و جامعه باشد، بدون اینکه از هویت خودش جدا شود. من وقتی خدمت می‌کنم، احساس می‌کنم دارم از همین نگاه دفاع می‌کنم. از اینکه زن ایرانی، هم می‌تواند مؤمن باشد، هم آگاه، هم فعال، هم اثرگذار》. حرف‌هایش ساده بود، اما در سادگی‌اش صلابت داشت. در چشمانش، چیزی از اعتماد دیده می‌شد؛ اعتمادی که از دل یک هویت روشن برمی‌خاست. او با همان پوشش چادری و آرامش رفتارش، انگار خودش بخشی از پاسخ این نمایشگاه بود؛ پاسخی به آن تصویری که سال‌هاست در نگاه غرب از زن ساخته‌اند، تصویری که زن را از ریشه جدا می‌خواهد و از معنا تهی. اما اینجا، در نور و نبات، زن ایستاده بود؛ باوقار، با حضور، با خدمت، با افتخار.

در گوشه‌ای دیگر، بانویی سالخورده نشسته بود؛ زنی که رد سال‌ها بر چهره‌اش آرام نشسته بود، اما نگاهش هنوز پر از روشنایی بود. وقتی از او درباره‌ این فضا و علت حضورش پرسیدم، دستی روی سینه گذاشت و گفت: 《من سال‌های زیادی از این انقلاب را دیده‌ام. روزهای سختش را، امیدهایش را، زخم‌هایش را. اما امشب که اینجا نشسته‌ام، می‌بینم این راه هنوز زنده است. این بچه‌ها، این جوان‌ها، این دخترهایی که با چادر و احترام کار می‌کنند، این مادرهایی که بادل آرام بچه‌هایشان را آورده‌اند، همه‌شان دارند به ما می‌گویند که این انقلاب هنوز نفس می‌کشد. من به ایرانم افتخار می‌کنم. به زن ایرانی، به بچه‌های این خاک، به مردمی که هر شب می‌آیند و پرچم تکان می‌دهند، چون هنوز باور دارند. 》 صدایش لرز داشت، اما از جنس ضعف نبود؛ از جنس شوق بود. شوق کسی که ایستاده، دیده، رنج‌کشیده و هنوز امید را زمین نگذاشته است. حرف‌هایش در فضا می‌پیچید و با صدای خفیف همهمه‌ جمعیت درهم می‌آمیخت؛ انگار خودش بخشی از تاریخ زنده‌ این شب بود.

اما آنچه در روبه‌روی کافه نصب شده بود، پیام فضا را بسیار پررنگ‌تر می‌کرد. قاب‌های عکس، دو تصویر متفاوت از زن را کنار هم قرار می‌دادند: در یک سو، زن در صحنه‌های جنگ، سختی و محدودیت؛ و در سوی دیگر، زن درحال‌خدمت، کار، تولید و حضور اجتماعی. این تقابل تصویری، بدون آنکه نیاز به توضیح طولانی داشته باشد، خود پیام را منتقل می‌کرد؛ این‌که زن در نگاه اسلام، نه موجودی حاشیه‌ای و تزیینی، بلکه انسانی فعال، مؤثر، شریف و صاحب نقش است. عکس‌هایی که از زنان در حال کار با چرخ‌خیاطی، دورهمی‌های صمیمی زنانه، یا حتی حضور در موقعیت‌های دشوار و استوار به‌نمایش‌درآمده بودند، همین معنا را تقویت می‌کردند؛ این‌که زن می‌تواند هم اهل تولید باشد، هم اهل خدمت، هم اهل حضور اجتماعی و هم درعین‌حال هویت و وقار خود را حفظ کند.

و راستش، آنچه این شب را برای من خاص‌تر کرد، فقط خود کافه نبود؛ بلکه مردمی بودند که هر شب برای حمایت از جمهوری اسلامی به اینجا می‌آمدند، پرچم‌ها را بالا می‌بردند، در کنار هم می‌ایستادند و با حضورشان می‌گفتند هنوز باور دارند. اینجا حمایت فقط در شعار خلاصه نمی‌شد؛ در نگاهِ کودکی که نقاشی می‌کرد، در دست دختر چادری که خدمت می‌کرد، در صدای بانوی مسن، در پرچم‌هایی که تکان می‌خورد و در چهره‌هایی که از ایمان و تعلق روشن بود، خودش را نشان می‌داد.

کافه نور و نبات، در دل نمایشگاهی برای 《روایت یک نگاه، ایران پیشرو》، فقط یک فضای پذیرایی نبود؛ بخشی از خود روایت بود؛ روایتی از زن ایرانی، از خانواده، از هویت، از عشق به وطن، و از ایستادگی مردمی که آمده بودند بگویند هنوز ایستاده‌اند. اینجا، در میان فنجان‌های چای، نقاشی‌های کودکانه، چادرهای مشکی، چهره‌های مهربان و پرچم‌های برافراشته، چیزی از عظمت یک باور جریان داشت؛ باوری که نه در هیاهو که در همین حضورهای صمیمی و مؤمنانه معنا پیدا می‌کند.

و من آن شب، احساس کردم که بعضی صحنه‌ها فقط دیده نمی‌شوند؛ بلکه در دل می‌نشینند. نور و نبات برای من یکی از همان صحنه‌ها بود: روشن، گرم، مردمی و پر از ایمان به آینده‌ای که هنوز می‌شود برایش ایستاد.

در مجموع، کافه نور و نبات فقط یک بخش پذیرایی در نمایشگاه نبود؛ بلکه بخشی از پیام نمایشگاه بود. جایی که از دل یک پذیرایی ساده، مفاهیمی مثل احترام، زن، خانواده، هویت، خدمت و معنویت بیرون می‌آمد. از نامه‌های داخل سفارش‌ها گرفته تا کاغذهای آویزان از ریسه‌های چراغ، از حضور دختران دانشجوی دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع) گرفته تا آن جمله‌ دلنشین مهمان امام رضا (ع) هستید، همه چیز دست‌به‌دست هم می‌داد تا فضا چیزی فراتر از یک کافه باشد؛ تجربه‌ای از یک میزبانی مؤمنانه، گرم و انسانی.

اگر بخواهم خلاصه‌اش کنم، نور و نبات فقط جایی برای نشستن نبود؛ جایی بود برای دیدن یک نگاه. نگاهی که زن را در مرکز احترام، خدمت و حضور قرار می‌داد و تلاش می‌کرد این معنا را نه در شعار، بلکه در تجربه‌ای ملموس، به مخاطب نشان دهد.

مهسا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها