کد خبر : ۷۰۶۱۴۵
۲۲:۴۸

۱۴۰۵/۰۱/۱۶
روایت سی و سومین شب از خیمه مقاومت دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع)

در آغوش خیابان، کنار مردم، زیر سایه امام رضا (ع)

در آغوش خیابان، کنار مردم، زیر سایه امام رضا (ع)
از چند روز بارانی که هوا بوی نم و سرما می‌داد، من هم کم‌کم افتاده بودم در بستر بیماری. سرماخوردگی دست از سرم برنمی‌داشت و تازه داشتم رمق می‌گرفتم. نه‌فقط بدنم که روحم هم بی‌حال شده بود. بی‌اشتهایی آن روز‌ها طعم غذا را از دهانم برده بود و چند شبی می‌شد که نتوانسته بودم به خیمه مقاومت بروم؛ و عجیب آنکه همین چند شب کوتاه، مثل یک غیبت طولانی روی دلم سنگینی می‌کرد.

به گزارش آستان نیوز، با خودم درگیر بودم؛ بروم یا نروم؟ ازیک‌طرف، عذاب وجدان رهایم نمی‌کرد. انگار چیزی در درونم مدام می‌گفت نباید از این میدان دور بمانی؛ چون خط مقدم ما فقط یک نقطه روی نقشه نیست، همین خیابان‌هاست، همین نفس‌کشیدن کنار مردم، همین ایستادن در دل روزهای سخت. از طرف دیگر، می‌ترسیدم بیماری‌ام بدتر شود و همان رمق اندک را هم از من بگیرد. مانده بودم میان دو صدا: صدای احتیاط و صدای دل.

درست در همین کشمکش بودم که زینب پیام داد. گفت شنبه صبح می‌خواهند به تهران برگردند و اگر می‌توانم، امشب بروم تا دوباره همدیگر را ببینیم. شاید این فقط یک پیام ساده بود؛ اما برای من مثل چراغی در دل تاریکی بود. دیدن زینب را بهانه کردم؛ اما راستش را بخواهی، دل خودم از قبل راه افتاده بود؛ فقط دنبال بهانه‌ای بود تا خودش را توجیه کند.

راه افتادم به سمت همان‌جایی که این چند شب شده بود پناه دلم؛ خیابان فلسطین، دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع). نمی‌دانم چطور خودم را رساندم. فقط یادم هست هر قدم، انگار از میان سنگینی چند روز دوری رد می‌شدم. دلم خیلی گرفته بود. آدم وقتی چند شب از جایی که به آن دل‌بسته دور می‌ماند، فقط غیبت نمی‌کند؛ یک‌تکه از خودش را هم جا می‌گذارد. من هم انگار تکه‌ای از دلم را آنجا گذاشته بودم و حالا داشتم برمی‌گشتم تا پیدایش کنم.

وقتی رسیدم، یک حس عجیب درونم جوانه زد؛ حس بازگشت. نه‌فقط بازگشت به یک مکان، بلکه بازگشت به آغوشی آشنا. انگار بعد از روزهای طولانی، به خانه رسیده باشم؛ جایی که لازم نیست خودت را توضیح بدهی، لازم نیست نقش بازی کنی، لازم نیست غریبه باشی. همان‌جا، کنار خیابان، میان صداها، پرچم‌ها و نگاه‌های آشنا، ناگهان فهمیدم چقدر دلم برای این فضا تنگ شده بود.

پرچم را بالا برده بودم و با نوای جمع همراهی می‌کردم:

اقتدار و ببین... هوافضا رو ببین

هجوم این سجیل‌های در شکار رو ببین...

در همان حال، صدایی آشنا از پشت سرم آمد: «کجا بودی دختر جان این چند روز؟ فکر کردم جا زدی!» برگشتم. مسئول حراست بانوان دانشگاه بود؛ همان چهره‌ای که سال‌ها پیش، وقتی دانشجو بودم، هر روز می‌دیدمش. روزگاری من دانشجو بودم و او مسئول حراست؛ اما حالا بعد از پنج سال، در دل خیمه‌ مقاومت، دوباره کنار هم بودیم. آن نسبت رسمی قدیم، حالا تبدیل شده بود به یک دوستی گرم و صمیمی، به رفاقت و همراهی.

خندیدم و گفتم: «نه بابا، ما اهل جازدن نیستیم. یه کم ناخوش بودم این چند روز، ولی امشب دیگه هر جور بود باید می‌اومدم. دلم آروم نمی‌شد». دستش را با مهربانی روی پشتم گذاشت و گفت: «ان‌شاءالله همیشه سلامت باشی...». بعد کمی مکث کرد و با لحنی آرام‌تر، انگار از دل یک مادر یا خواهری نگران، ادامه داد: «ان‌شاءالله همه مردممون سلامت بمونند».

نیم ساعت بعد زینب هم رسید. بعد از احوالپرسی با او نگاهم را در نگاهش انداختم و گفتم: «زینب، چرا میخواین برگردین تهران؟ اوضاع اونجا که خیلی بده همین جا بمونین». او با همان اطمینان همیشگی جواب داد: «نمی‌شه. نباید فرار کنیم. این دو هفته هم فقط به خاطر دل مامانم برگشتم مشهد، ولی خونه و زندگی من تهرانه. اگر همه از تهران بریم و خالی بمونه، پس کی قراره هر شب اونجا بره تجمع؟ کی قراره خط مقدم تهران رو نگه داره؟ باید برگردیم. شما هم اینجا رو نگه دارین. ما مردم ایران باید سنگر تمام شهرامون رو حفظ کنیم، نباید فرار کنیم».

او را محکم بغل کردم و گفتم: «راست میگی زینب... یادته رهبرمون (ره) می‌گفتند که خدا راه شکست رو روی ما مردم بسته؟ ما پیروز می‌شیم و دوباره همه با هم تمام شهرامون رو می‌سازیم».

کمی بعد، در هیاهوی خیمه در حال خودم بودم که زینب با هیجان گفت: «عه، ببین! خادم‌های حرم هم اومدن!»

وقتی دقت کردم، دیدم دو نفر از خادم‌های حرم مطهر امام رضا (ع) مهمان آن شب خیمه‌ مقاومت شده‌اند. جلو رفتم و گفتم: «آقا، آقا، لطفاً هر وقت رفتین حرم، به امام رضا بگین ما نمک‌خورده‌ سفره‌ کرمش هستیم. ما دانشجوی همین دانشگاه بودیم، زیر سایه‌ خود حضرت درس خوندیم. ازشون بخواین برای ما پارتی‌بازی کنن و هوای ما رو بیشتر داشته باشن... ما هم قول می‌دیم هوای ایرانمون رو تا قطره آخر خونمون داشته باشیم».

یکی از دو خادم حرم لبخند زد و گفت: «چرا خودت نمی‌گی به امام رضا؟»: گفتم: چرا، منم میگم؛ ولی شما خادم حرمین، حرفتون بیشتر بُرِش داره پیش آقا! شما هم بگید». خندید و گفت: «نه دخترم، امام رضا (ع) همه رو یک‌جور دوست داره. ولی چشم، پیامتون رو می‌رسونم. حالا فعلاً این رو بگیر، فردا ناهار مهمون امام رضا هستین». چشمانم از خوشحالی برق زد. گفت: «خب، پس این جایزه توئه که با وجود بیماری اومدی اینجا»؛ و من، با دلی که بعد از چند شب دوری دوباره آرام گرفته بود، با این یقین به خانه برگشتم که امام رضا (ع) خیلی بیشتر از آن‌چه ما می‌فهمیم، هوایمان را دارد؛ هوای دل‌هایی را که با همه‌ی خستگی‌شان، هنوز می‌خواهند بمانند، هنوز می‌خواهند بجنگند، هنوز می‌خواهند از این خاک، از این مردم، از این شهر‌ها و از این امید، محافظت کنند.

مهسا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها