به گزارش آستان نیوز، در راه که بودم، انگار تمام خیابانهای مشهد دستبهدست هم داده بودند تا تصویری از یک سوگ دستهجمعی را بسازند. شهر، آن شور و حال همیشگی را نداشت؛ درودیوار هم با سکوتی معنادار انگار در عزای پدر سیاهپوش شده بودند. هر چه به میدان نزدیکتر میشدم، فضا متراکمتر میشد؛ نهفقط از جمعیت که از غمی که در هواموج میزد.
به میدان که رسیدم، اولین چیزی که میخکوبم کرد، طنین صدایی بود که از بلندگوها در فضای شب پخش میشد: 《مظلوم علی... مظلوم علی... تنهاترین سردار از گریه دست بردار... دق میکنی اخرای مرد بیتکرار... داغت نمیشه باورم...ای رهبرم...ای رهبرم》
همین چند جمله کافی بود تا تمام سدهایی که در این چهل روز برای قوی ماندن ساخته بودم، فروبریزد. من که به خودم قول داده بودم زینبوار بایستم و اشکم را برای روزهای سختتر ذخیره کنم، حالا مثل کودکی که در هجوم اسم پدر بیدفاع مانده باشد، شانههایم لرزید. چهل شب بود که بغضم را فروخورده بودم تا به دنیا بگویم ما محکم ایستادهایم، اما امشب، انگار زمینوزمان میخواستند هم ناله شوند.
نگاهم را در میان جمعیت چرخاندم تا شاید تسکینی پیدا کنم. کودکی را دیدم که تمامقد و قوارهاش زیر سایه پرچم بزرگی که با غرور تکان میداد، پنهان شده بود. کمی آنطرفتر، مردی لبه جدول خیابان نشسته بود و سرش را میان زانوهایش پنهان کرده بود؛ شانههایش تکان میخورد و بیصدا میگریست. اما ناگهان نوحه تغییر کرد. ضربآهنگ حماسه به میان آمد: 《با قلب گرهخورده، زیارت زیارت... با مشت گرهکرده، شهادت شهادت... 》
انگار معجزهای رخ داد. آن مرد که لحظهای پیش در چنگال غم اسیر بود، برخاست. اشکهایش را با پشتدست پاک کرد، پرچم را با غیرتی دوباره به دست گرفت و چنان در هوا چرخاند که گویی دست مقتدر رهبر شهیدش در میانه میدان نبرد است. آنجا بود که فهمیدم این خیمه، جایگاه پارادوکسهای عجیب است؛ جایی که مردم میان بیقراری دل و صلابت غیرت ایستادهاند. نه حریف دلشان میشوند که نلرزد و نه غیرتشان اجازه میدهد که میدان را خالی بگذارند.
در حاشیه پیادهرو، دختر جوانی را دیدم که شمعی در دست داشت و قطرات اشک، آرام روی گونههایش میدوید. به او نزدیک شدم و گفتم: 《تو هم نتونستی جلوی اشکت رو بگیری، نه؟ 》 با صدایی که از بغض میلرزید؛ اما نگاهی که محکم بود، گفت: 《من بهاندازه آقامون قوی نیستم، داغ نبودنشون تا عمق استخونم رو سوزونده...، اما کم نمیارم. درسته اشک میریزم، ولی ایستادم. 》
هنوز در گیرودار آن بغضهای گرهخورده بودیم که ناگهان، زمین زیر پایمان لرزید. صدای برخورد چوب بر پوست کشیده دمامهها، سکوت غمزده میدان را درهم شکست. گروهی از راه رسیدند؛ لشکری از سربازان کوچک با دستانی که اگرچه ظریف بودند، اما ضرباتی به استواری صخره بر دمامهها میکوفتند. مداح فریاد میزد: 《جوشش خون شهیدان گوید... غرش موشک ایران گوید... ملتی در دل ایران گوید: لعن الله علی آمریکا! 》
جمعیت، یکپارچه و پولادین، پاسخ میداد: 《لعن الله علی آمریکا! لعن الله علی اسرائیل》
در اوج این شور، شعلههای آتشی در مقابل دانشگاه زبانه کشید، نماد بت بعل در مقابل در دانشگاه به آتش کشیده شده بود؛ آتش که به جان پیکره پوشالی بت افتاد، غریو شادی و فریاد اللهاکبر جمعیت، لرزه بر تن شب انداخت. سوختن آن مجسمه نمادین، تنها یک نمایش نبود؛ این تجسم اراده ملتی بود که تصمیم گرفته است بساط هر چه فرعون و نمرود را به آتش بکشد. خاکستر بت بعل که بر زمین میریخت، انگار باری از دوش دلهای داغدار ما برداشته میشد.
در آن لحظات، فرقی نمیکرد چه پوششی داری یا از کدام قشر هستی. از دختران محجبه تا جوانانی با ظاهری متفاوت، همه زیر یک پرچم جمع شده بودند. شهادت رهبر، نخی شده بود که تمامدانههای تسبیح این ملت را به هم گرهزده بود. ایران، صاحبعزای پدری شده بود که حالا خونش، بیشتر از حضورش، جهان را به تکان واداشته بود.
در دقایق پایانی، پسربچهای ۱۰ساله پشت تریبون رفت. صدایش صلابتی داشت که فراتر از سنش بود. وقتی با آن لحن حماسی خواند: 《با اشک میخوانیم سرخط خبرها را / داغ پدر خم میکند قد پسرها را... 》، حس کردم تمام آن جمعیت، آن شب پسران و دخترانی بودند که قدشان از داغ خم شده، اما چشمانشان به افقهای دور نبرد دوخته شده است.
آن شب در خیمه مقاومت، ما گریستیم، نه از سر عجز که از سر عشق. ما لرزیدیم، نه از ترس که ا
از هیبت باری که برد وش داشتیم. ما به دنیا ثابت کردیم که حتی اگر چشمانمان خیس باشد، دستانمان هرگز از پرچم جدا نخواهد شد. خیمه مقاومت امام رضا (ع) شاهد بود که خون پدر، در رگهای فرزندانش جوششی به پا کرده که هیچ طوفانی را، یارای خاموشکردنش نیست.
ما ایستادهایم؛ با چشمانی بارانی و مشتهایی گرهکرده، تا انتهای این مسیر سرخ.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز