قطار از راه میرسد. صدای مارش نظامی، سرود ملی را در گوش ایستگاه فریاد میزند و ناگهان فضا پر میشود از یک حماسهی بیصدا. کاروان ۵۵۰ نفرهی میناب؛ بازماندگانِ آن «شجرهی طیبه»ای که در ماه رمضان، به دست جنایتکارترین دشمنان انسانیت محل پرواز شهدایی شد که تا آسمانها قد کشیدند، حالا به پناهگاه رسیدهاند. عکاسها و خبرنگارها به سمت پلههای قطار میدوند تا این لحظهها را ثبت کنند؛ لحظهای که قهرمانان جنگ رمضان، غبار غربت را به حریم علیبنموسیالرضا (ع) آوردهاند.
دربهای قطار که باز میشود، انگار تکهای از جغرافیای جنوب را به مشهد پیوند میزنند. مردانی با لباس مشکی و زنانی که در پناه چادرهای عربی و جنوبیشان، کوهی از حرفهای ناگفته را پنهان کردهاند، یکییکی قدم بر سنگفرش ایستگاه میگذارند. کودکان، با آن چشمهای درشت و مشکی جنوبیشان که انگار تمام شبهای نخلستانهای جنوب را در خود جای داده، با بهت و شوقی کودکانه به اطراف نگاه میکنند. هر کدام قاب عکس شهیدی را چسباندهاند به سینه، انگار دارند از آخرین نفسِ عزیزانشان محافظت میکنند. گامهایشان آرام است، اما رد پایشان سنگین؛ چمدانها و کولهها شاید برای این سفر سه روزه سبک باشند، اما باری که روی شانههای باوقارشان نشسته، به سنگینی تمام دردهای عالم است. اینجا همه به هم شبیهاند؛ همهشان وارثانِ یک «درد مشترک»اند که حالا در مشهد به هم گره خورده است.
در میانِ این جمعیت، زن و شوهر جوانی را میبینم که شانه به شانهی هم، با گامهایی لرزان راه میروند. هر دو، یک قاب عکس را مشترکاً میانِ دستانشان گرفتهاند؛ عکسِ تنها پسرشان. فقط خدا میداند برای این تنها ثمرهی زندگیشان چه آرزوهایی داشتند و تا به این سن برسد، چندهزار بار قربان صدقهاش رفتهاند. حالا تمام آن آیندهی بلند، در خیال ناتمام پدر و مادر حبس شده است.
کمی آنطرفتر، مادربزرگی با صورتی شکسته، عکسِ نوهاش را طوری در بغل گرفته که انگار میخواهد با گرمای وجودش به او جان بدهد. دستهای چروکیدهاش که مثلِ ریشههای یک نخلِ پیر است، دورِ قابِ عکس گره شده و رهایش نمیکند؛ گویی این قاب، تمامِ هستیِ اوست که حالا به زیارت آمده.
به پدر و مادری میرسم که دخترِ شیرخوارهشان را در بغل دارند. کودکی، بیخبر از همهجا، به اطراف نگاه میکند. او هنوز نمیداند داغِ برادر چیست؛ اما مدتی است که دیگر آن لبخندِ شیرین و آشنایی که همیشه با او بازی میکرد را نمیبیند. او در میان جمعیت به دنبال آن همبازی همیشگی میگردد و نمیداند که برادرش، حالا از درونِ قابِ عکسی که پدر بر سینه دارد، تماشایش میکند.
در میانِ این حضور همگانی، چشمانم به دختربچهی کوچکی گره میخورد. روی هر دو دست ظریفش، رد بیرحم زخمها، طرحی غریب انداخته است. پدرش میگوید: «این دخترم، جانبازِ مدرسه است...»
روبهرویش زانو میزنم تا همقد بزرگیاش شوم. به دستهای کوچکش نگاه میکنم و رو به او میگویم: «قربان دستهای زیبای تو... من تا به حال دختربچهی جانباز ندیده بودم.» در دلم طوفانی به پا میشود؛ عجب اسم و نشانی گرفته در این سن و سال! شاید این دختر جانبازی که روبهروی من ایستاده، برای دستهای علمدار کربلا گریه کرده که حالا اینطور شبیه او، نشان جانبازی بر تن دارد.
پدری دستِ همسر و کودکِ دیگرش را محکم در دست گرفته؛ نگاهش لبریز از سوالی است که پاسخش را فقط در ایوانِ طلا میتوان یافت. او نمیداند چطور بدون آن پارهی تنش زندگی را ادامه دهد، پس تمام دارایی باقیماندهاش را آورده پیش امامرضا، تا آقا دستش را روی دلهای بیقرارشان بگذارد و آرامشان کند.
کاروان، میان بوی عود و گلهای رز، جادهای از شکوه ساخته و مادری در این میان چهرهاش را زیرِ چادر مشکیاش پنهان کرده، اما قاب عکس فرزندش را بالای سرش نگه داشته، انگار میخواهد به امام رضا (ع) بگوید این تمام آبرو و افتخار من است، تمام چیزی است که برایت آوردهام.
مدتی بعد وقتی که از سالن خارج میشویم، نوایی در فضای بازِ ایستگاه میپیچد که بند دلم را پاره میکند: «این مردم امامرضا دارن... امامحسین و کربلا دارن...»
بغضم میترکد. از دور به سیاهی جمعیتشان نگاه میکنم که حالا زیرِ آسمان مشهد، روشنتر از هر نوری میدرخشند. در دلم تکرار میکنم: این مردم امامرضا دارند.
مردمی که اینبار برای هیچ حاجتی نیامدهاند، آمدهاند تا بگویند دردهایِ بزرگ، تنها در آغوشِ خدا و اولیائش کوچک میشوند. عطر میناب امشب در حال وهوای مشهد پیچیدهاست و من، مبهوت این همه زیباییام که از پسِ آن همه رنج، سر برآورده است.
اشکهایم را بدرقه راهشان میکنم و زیر لب میگویم: این مردم امامرضا دارند... و امامرضا (ع) کافیترین دارایی این مملکت است.
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز