کد خبر : ۷۰۷۴۴۵
۱۷:۰۰

۱۴۰۵/۰۲/۰۸
روایت قرار عاشقانه‌ای که 26 سال است پابرجا مانده

دست‌هایی که نماندند؛ اما برکت شدند؛ معجزه‌ای در امتداد یک آغوش خالی

دست‌هایی که نماندند؛ اما برکت شدند؛ معجزه‌ای در امتداد یک آغوش خالی
در کوچه‌پس‌کوچه‌های یزد، نوجوانی ۱۲ ساله بود که باد، عطر غریبی را از سمت خراسان به مشامش رساند.

محمد، با قلبی که بزرگ‌تر از سن و سالش بود، شهر بادگیر‌ها را به مقصد شهر خورشید ترک کرد؛ گویی می‌دانست که سرنوشت او، گره خورده به ضریح رضایی که، ضامن همه بی‌قراران است.

سال‌ها گذشت و محمد، جوان ۲۰ ساله‌ای شد که در پناه تلألؤ نور بر سنگ‌های مرمرین صحن، با دختردایی‌اش عصمت پیمان عشق بست. زندگی آنها در مشهد، با عطر قنادی و شیرینی حضور یک نوزاد ۶ ماهه، طعمی از بهشت داشت تا این‌که روزگار، امتحان سختش را در سال ۱۳۴۸، درست وسط جاده‌ای که محمد با دوچرخه و کیسه‌های شکر طی می‌کرد، پنهان کرده بود.

صدای ترمز تند یک اتوبوس، سکوت زندگی را شکست.

وقتی محمد به هوش آمد، دست‌هایش را میان خیابان‌ها گم‌کرده بود. او ماند و دو آستین خالی و دنیایی که دیگر نمی‌توانست آن را لمس کند. دو سال تمام، خانه‌اش غرق در سکوت و اندوه بود. محمد به آستین‌هایش نگاه می‌کرد و به نوزاد شش‌ماهه‌ای که دیگر نمی‌توانست در آغوشش بگیرد؛ فقط بیست و دو سالش بود! سنی که دستان انسان باید تکیه‌گاه یک خانواده باشد. حالا شانه‌هایش از بار سنگین ناتوانی می‌لرزید. هراس از آینده، فکر اینکه زن و فرزندش چه می‌شوند و مغازه‌ای که دیگر نمی‌توانست در آن کار کند، او را در سیاهی افسردگی، فروبرده بود.

در همان روز‌های ابری، دو قلب، از دو مسیر متفاوت، به یک نقطه رسیدند: پنجره فولاد.

عصمت خانم، با چادری که بوی اشک دمادم می‌داد، مقابل ضریح ایستاد. او دست‌های همسرش را در حادثه ازدست‌داده بود، اما نمی‌خواست ایمانش را هم از دست بدهد. با صدایی که از ته جان برمی‌آمد، قول داد: «آقا، تو به من صبر بده، من تا ته دنیا پای این زندگی می‌ایستم»؛ و محمد، در خلوت دلش، دست‌های بریده‌اش را به دستان گره‌گشای امام (ع) سپرد و گفت: «یا امام رضا (ع) مرا رها نکن...»

معجزه، همیشه از آسمان نمی‌افتد؛ گاهی معجزه، صبری است که در دل رخنه می‌کند. به لطف آقای مهربانی‌ها، در‌های بسته باز شد؛ شغلی دولتی برای آقا محمد جور شد تا سفره‌شان بی‌نان نماند، خانه‌ای در همسایگی حضرت و نذر «دیگچه‌ای» که هر سال در روز شهادت آقا، عطرش در کوچه می‌پیچید تا یادشان نرود که صاحب این خانه کیست.

اما سال‌ها بعد، وقتی خانه‌شان با حضور دو سه بچه قدونیم‌قد گرم شده بود، طوفان حادثه دوباره وزید. یک روز که عصمت خانم برای خرید به بازار رفته بود، در راه برگشت، چرخ‌های بی‌رحم یک موتور، تمام هستی‌اش را نشانه رفت.

وقتی به بیمارستان رسیدند، نخاعش به یک تار مو، بند بود و پیکرش غرق در شکستگی. یک ماه تمام روی تخت، با گردنی که در میان دو حصار آهنی خشک شده بود، درد‌هایی را تاب می‌آورد که حتی سنگین‌ترین دوز مورفین هم در برابرشان زانو می‌زد.

یک شب، در اوج بی‌کسی و درد، وقتی دیگر نه تاب گریه داشت و نه نای ناله، دلش را روانه صحن و سرا کرد. از بچه‌های کوچکش گفت و از همسری که دستانش را سال‌ها پیش در جاده جا گذاشته بود و حالا چشم‌انتظار همدمش بود.

همان شب، در میان هذیان درد، خوابی دید به‌روشنی روز؛ حاج‌آقایی نورانی به عیادتش آمد. عصمت خانم با همان حیای همیشگی در خواب گفت: «آقا، شرمنده‌ام که نمی‌توانم پیش پای شما بلند شوم...» و آن وجود مبارک، دستش را از فرقِ سر تا نوک پای او کشید و فرمود: «شفا پیدا کردی دخترم، بلند شو.»

سحرگاه که شد، صدای گریه شوق عصمت، پرستاران را هراسان کرد. او می‌گفت شفا گرفته، اما کسی باور نمی‌کرد. تا آنکه دکتر آمد و با احتیاطی که از ترس قطع نخاع بود، او را بلند کرد. چشمان خیس دکتر، گواه معجزه بود؛ عصمت نه‌تنها تکان می‌خورد که جان دوباره یافته بود. دکتر لرزان و گریان گفت: «من فقط به‌خاطر خدا تو را قبول کرده بودم و هیچ امیدی نداشتم؛ تو را فقط خود امام رضا (ع) شفا داد...»

پنجاه و شش سال از آن حادثه تلخ می‌گذرد. بیست و شش سال است که یک «قرارِ عاشقانه» هرگز فراموش نشده است. پس از بازنشستگی، عقربه‌های ساعت که به ده صبح نزدیک می‌شوند، آقا محمد شال و کلاه می‌کند. بیست و شش سال است که هر روز، پا‌های او مسیر خانه تا حرم را حفظ کرده‌اند.

حالا، دختر بزرگ‌شان به شکرانه آن معجزه‌ها، سال‌هاست که لباس خدمت به تن کرده و در روز‌های ولادت و شهادت، در میان هیاهوی زائران، با عشقی که از پدر و مادرش ارث برده، خادمی زائران آقا را می‌کند.

امروز در آستانه میلاد شمس‌الشموس، وقتی تمام شهر چراغانی است، خانه آقا محمد دهقان نیری نوری مضاعف دارد و وقتی محمد آقا با همان دو آستین خالی، و عصمت خانم با قامتی که آقا به او بازگرداند، هم‌قدم می‌شوند و رو به گنبد طلا می‌ایستند، تمام حرم بوی «وفا» می‌گیرد. آنها به استقبال میلاد کسی می‌روند که بودنش، تمام نداشتن‌های زندگی‌شان را جبران کرد.

آقا محمد امروز دست ندارد؛ اما عجیب است که هر وقت نگاهش می‌کنی، انگار تمام برکت دنیا را در آغوش گرفته است و در تمام این ۵۶ سال، هر بار که نسیم میلاد آقا در رواق‌ها پیچیده، او با تمام وجود حس کرده که صاحب این جشن، دست‌های او را نه برای گرفتن که برای بال‌زدن به او بازگردانده است.

او یادگار زنده این حقیقت است که: «هر کس که به این آستان پناه آورد، اگر دستش را هم بگیرند، باز هم با دست پُر بازمی‌گردد».

تولد امام رضا (ع) برای آقا محمد و خانواده‌اش، تولد دوباره امید است؛ جشنی برای امامی که ثابت کرد در حضور خورشید، هیچ‌کس در تاریکی نمی‌ماند...

مهسا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها