کد خبر : ۷۰۸۳۷۹
۱۰:۵۸

۱۴۰۵/۰۲/۲۶

روایت ماجرای دختری که از پشت میله‌ها به آغوش مهربانی برگشت

روایت ماجرای دختری که از پشت میله‌ها به آغوش مهربانی برگشت
این یادداشت روایت ماجرای دختری است صبحش با صدای بسته‌شدن پشت درِ دادسرا شروع شد، اما به همت خیرین رضوی غروب زندگی‌اش با بوی چای و کلوچه‌های ساده در خانه همراه بود.

نسترن جدیدالاسلام، فعال رسانه‌ای آذربایجان شرقی در یادداشتی آورده است؛ آذرشهر؛ ساختمان دادسرا... دختر نوجوان روی صندلی انتهای راهرو زانوانش را بغل کرده بود، نه از سرما؛ از شرم. چادر نمناکش را روی صورت کشید. دیشب را هم نخوابیده بود. مادرش کنارش نشسته بود، اما حتی جرئت نگاه در چشم مادر را نداشت. چون مادر همان صبح گفته بود: "دیگر کاری از دستم برنمی‌آید، دخترم... "

او فقط ۱۷ سال داشت و تا چند ساعت پیش باور کرده بود که زندان تنها جای دنیاست که هنوز او را می‌خواهد. آن لحظه هیچ فرقی نمی‌کرد که اسم پرونده‌اش چیست. او خودش را در قفسی می‌دید که تازه قفلش را زده بودند.

در این میان اما دبیر کانون خدمت رضوی آذرشهر تلفن همراهش را رها نمی‌کرد؛ مدام زنگ می‌زد و پیگیری می‌کرد. چند قدم آن‌طرف‌تر، سه نفر از خیرین ایستاده بودند؛ یکی چک به دست، یکی مدارک در دست و دیگری که اندوهناک نگاه می‌کرد... نگاهی که می‌گفت: «تو تنها نیستی.»

چند دقیقه بعد، گوشی دبیر کانون رضوی آذرشهر زنگ خورد. جواب داد و چند کلمه حرف زد و برگشت به سمت مادر؛ گفت: «رضایت گرفتم. خیرین ۲۵۰ میلیون ریال را در کمتر از دو ساعت جمع کردند». مادر باورش نمی‌شد، تا اینکه دبیر کانون خدمت رضوی دوباره گفت: دخترتان دیگر آزاد است نگران نباشید.

مادر نفسی کشید، بلند... آن‌قدر بلند که انگار ماه‌ها نفسش را حبس کرده بود. اما دختر نه هنوز باور نمی‌کرد. سرش را از لای چادر بیرون آورد. چشمانش خیس بود؛ اما خشک. خشک از بسیاری گریه‌های بی‌صدای شب‌هایی که هیچ‌کس نشنید.

یکی از خیرین، بدون مقدمه آمد کنارش نشست و با مهربانی گفت: «بیا خانه، هوایت را داریم. دوباره می‌توانی به فردا فکر کنی...»

دختر همان جا وسط راهروی سرد دادسرا شروع کرد به گریه‌کردن؛ وقتی از ساختمان بیرون آمدند باران گرفته بود. اما او سرش را به آسمان داد، باران با اشک‌هایش قاطی شد، مادر چادرش را کشید بالای سر دختر، اما دختر می‌خواست خیس شود، می‌خواست حس کند هنوز زنده است.

تا رسیدند به خانه، خادم‌یاران یک کیک ساده و کلوچه و چای داغ فرستاده بودند. پذیرایی که نه به‌اندازه مهمانی که به‌اندازه یک آغوش مادرانه بود. دختر نگاهش به کیک افتاد، بعد به خیرینی که حتی اسمشان را هم نمی‌دانست و بعد لبخند زد... اولین لبخند واقعی بعد از ماه‌ها.

آن لبخند، گویاتر از هر گزارشی، عمق این رحمت بی‌چشمداشت را روایت می‌کرد. لبخند دختری که باور کرده بود فردا فقط پشت میله‌ها معنا دارد، اما حالا می‌فهمد دیوارهای زندان را می‌شود با مهربانی درهم نوردید.

شب که شد کنار سفره نشست. مادر لیوان چای را به دستش داد و گفت: «دیگر نمی‌ترسم، مادر... از فردا نمی‌ترسم» و مادر بدون آنکه چیزی بگوید فقط سرش را تکاند. اشک روی گونه‌هایش غلطید، نه از غم، از اینکه دخترش دوباره «خودش» شده بود.

انتهای پیام/

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها