صدای خاک؛ وقتی سوگ، با خاک حرف میزند «حاجی! نوه داری؟ نوه شیرینن، نه؟» این پرسشِ لرزان و پر از درد، از لبان پیرمردی خارج شد که تمامِ وجودش، از لباسهای خاکآلود تا چهرهٔ شکسته، حکایت از یکعمر سوگ داشت.
او در میانه ویرانههای مدرسه، رو به زائری همسنوسال خود، بیآنکه منتظر پاسخی باشد، سربهزیر انداخت و اشک ریخت.
اشکهایی که گویی نه برای خود که برای خانوادهای میریخت که زیر همین خاکها، در انتظارِ زنگِ آخرِ مدرسه، به خواب ابدی رفتهاند.
او از نوه و عروسش میگوید؛ کسانی که از همین مدرسه راهی آسمان شدند. از مدرسهای که هر روز با چشمانتظاری، منتظر میماند تا زنگ آخر بخورد و آنها را به خانه برساند؛ اما آن روز، بهجای صدای زنگ، صدای مرگ برخاست.
صدای موشکی که از آن بنای آموزشی، چیزی جز تلی از خاک و ویرانه باقی نگذاشت.
در این ویرانه، تضادِ میان «رؤیا» و «واقعیت» تا سرحد مرگ به چشم میآید. کافی است نگاهتان به دیوارها بیفتد؛ به آن جدولضربهایی که ناتمام ماندند، یا آن خطکشیهای صفِ صبحگاهی که دیگر هرگز کامل نمیشوند.
حتی شیرهای آب که کودکانه طراحی شدهاند و آدمبزرگها باید برای استفاده از آنها خم شوند، امروز با نگاهی ماتمزده، شاهدِ این فاجعه هستند.
در اینجا، آنچه بر زمین افتاده، پوتین و کلاه آهنی نیست؛ آنچه در میانِ خاکها رها شده، جامدادی، دفتر و کتابهای دخترانی است که لباس فرم به تن داشتند، نه لباس نظامی. اینها در حال جنگ نبودند؛ آنها در حالِ زندگی و بازی بودند که ناگهان، «ناگاه، موشکِ جانکاه...» زندگی آنها را از میانبرد.
این خاک، برای کسی که با آن زندگی کرده، غریبه نیست. این بویِ غم، یادآورِ خاطره تلخ «شلمچه» است؛ جایی که چهل سال گذشته، اما هنوز هم بزرگ و کوچک بر خاکش مینشینند تا با گریه، سبک شوند. اما اینجا، تفاوت بزرگی وجود دارد. اینجا گریه، سبک نمیکند.
اینجا هر چه انسان هقهق کند، بغض در گلویش سنگینتر میشود؛ چرا که این خاک، تنها یک خاک معمولی نیست؛ این خاک، قتلگاهِ نوههای شیرینزبان و معصوم است.
آیا این خاک میداند که چه امیدهایی را در دل خود دفن کرده است؟ آیا میداند که چگونه به زندگیِ چند انسان، پایان داده است؟
در میانه این ویرانی، تنها یک پرسش در ذهن میماند: آن نوههای شیرینزبان، در آخرین لحظات، زیر این خاکها به چه چیزی فکر میکردند؟ آیا فرصت کردند بوی خاک را استشمام کنند یا تنها بوی سوختگی و مرگ را حس کردند؟
مدرسه «رهپویان شهدای خلیجفارس»، امروز فراتر از یک ساختمان، نمادی از مظلومیتهای ناگفته است. جایی که غروبش، به تلخیِ غروبِ شلمچه، با رنگِ خون و اشک درآمیخته است.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز