حیاط مؤسسه جوانان آستان قدس رضوی، از چند ساعت قبلِ شروع مراسم، کمکم پر میشد از آدمهایی که هرکدام چیزی در دلشان داشتند. مادری که دست دختر کوچکش را گرفته بود، پیرمردی که آرام روی صندلی نشسته بود، نوجوانهایی که استکانهای چای را میان جمعیت میگرداندند و جوانهایی که گوشهگوشهی حیاط ایستاده بودند و بیصدا به پرچم بزرگ سرخ «یا فاطمه الزهرا (س)» نگاه میکردند.
باد عصر، لبههای پرچم را تکان میداد و صدای همهمه جمعیت، با بوی چای تازه همراه میشد. جلوی درب ورودی مؤسسه، چایخانهای دلنشین با نورهای زرد و گرم بود، فضایی که هر رهگذری دلش میخواست چند دقیقهای آنجا بایستد و از دست نوجوانانش چای تازهدم بگیرد. نه به خاطر تزئیناتش؛ به خاطر حس آشنای عجیبی که داشت. انگار آدم را یاد عصرهای قدیم میانداخت؛ عصرهایی که هنوز دلها اینقدر خسته و بیتاب نبودند.
کمی از شروع مراسم گذشت و صدای حجتالاسلام عباس بابایی در فضا پیچید. از امید حرف میزد، از پناه بردن دل آدم به خدا، از اینکه گاهی وسط اینهمه ترس و اضطراب، باید یادت بماند هنوز کسی هست که میشود همه بیپناهی را پیش او ببری. جمعیت ساکت گوش میداد. بعضیها سر پایین انداخته بودند، بعضی چشم دوخته بودند به آسمانی که هنوز با غروب فاصله داشت.
صدای حاج حمید عسکری که در فضای باز مؤسسه پیچید، چیزی را در دل آدمها شکست. دیگر کمتر کسی اطرافش را نگاه میکرد. زن میانسالی گوشه چادرش را روی صورتش کشیده بود و بیصدا گریه میکرد. مرد جوانی که چند دقیقه قبل مشغول بازی با پسر کوچکش بود، حالا سرش را پایین انداخته و زیر لب دعا میخواند. چند نوجوان، همانهایی که اول مراسم چای دست مردم میدادند، کنار دیوار نشسته بودند و چشمهایشان خیس بود.
عرفه همین است دیگر؛ آدم را یکجایی میان خودش و خدا نگه میدارد. جایی که نه لازم است چیزی را پنهان کنی و نه لازم است قوی به نظر برسی.
وسط دعا، نگاهم افتاد به دختربچهای که سرش را روی شانه مادرش گذاشته بود و خوابش برده بود. مادر، یک دستش دور بازوهای دخترک بود و با دست دیگر، کتاب دعا را نگه داشته بود. کمی آنطرفتر، پیرمردی فرازهای دعا را تکرار میکرد و جوانی که احتمالاً اولین بارش بود به چنین محفلی میآمد، فقط ساکت نشسته بود و به جمعیت نگاه میکرد.
هیچکس شبیه دیگری دعا نمیخواند، اما غمها انگار زبان مشترکی داشتند.
وقتی هوا تاریکتر شد و نورها روی صورت خیس آدمها افتاد، حیاط مؤسسه بیشتر شبیه پناهگاه شده بود تا محل برگزاری یک مراسم. جایی برای چند ساعت کنار گذاشتن خستگیها، ترسها، دلتنگیها و حرفهایی که نمیشود به هیچکس جز خدا گفت؛ و شاید این، تمام چیزی بود که آدمها، عصر عرفه به دنبال آن میگشتند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز