به گزارش آستان نیوز، از بالای پلهها، منظرهای خیرهکننده به چشم میخورد. انگار امروز زائرانِ حرم، به نوزادی رسیدهاند؛ گویی ارتشی از سربازانِ کوچک، با لباسهای رزم و سربندهای کوچک، برای ادای احترام به «سلطانِ» صف کشیدهاند. نوزادانی که در آغوش مادران خوابیدهاند و پدرانی که با نگاهی حمایتگر همراهند. در لحظهی سلام دادن به امام، نگاهها میان گنبد طلایی و چهرهی معصوم کودکان در نوسان است؛ حالتی وصفناپذیر، ترکیبی از عشق، غم و تسلیم.
آرامآرام از پلهها پایین میروم و وارد رواق میشوم. در میانهی جمعیت، کالسکهای «سیاه رنگ» به چشم میخورد؛ کالسکهای که با عکسِ رهبر شهید مزین شده است؛ همان عکسی که نوزاد را در آغوش دارند و در گوشش اذان میگویند. پرچم ایران، مانند سروی ایستاده بر دستهی کالسکه، در باد میرقصد.
کمی جلوتر، دخترکی زیبا در آغوش مادرش است و با آرامش شیر میخورد. در این لحظه، سکوتِ جاری در حرم، صدای ضربان قلبهای مادران را بلندتر میکند.
کمی آنطرفتر، «مائده» ۸ سالهی دلسوز، برادر کوچکش را به سختی در آغوش گرفته است. اشک در چشمانش حلقه زده. وقتی از او میپرسم اگر در کربلا بودی چه میکردی، با وقاری کودکانه میگوید: «سخته... خیلی سخته...، اما کاش بودم کنار حضرت رقیه (س) تا با هم علیاصغر (ع) را آرام کنیم.» و بعد، در سکوتی عمیق، برادرش را محکمتر در آغوش میگیرد.
در این مراسم، «رنجِ مادری» به زبانهای مختلف روایت میشود. «خانم محمدی» با نوزاد ۴۵ روزهاش، مهراد، از دردی میگوید که او را به حضرت رباب نزدیکتر کرده است. مهراد با مشکل «شکاف لب و کام» متولد شده و مادرش میگوید: «وقتی نوزادم گریه میکند و نمیتوانم او را به سینه بگیرم، تمام آن بیپناهی و رنج حضرت رباب را درک میکنم.» او با اشک میگوید که برای سلامتی مهراد و در مسیرِ خدمت به امام زمان (عج) به این حرم آمده است.
در گوشهای دیگر، «فائزه چنارانی» با پسر ۸ ماههاش، «فوائدکوچولو»، از یک کشمکش درونی میگوید. او که از زمان بارداری روزشماری میکرد تا امروز برسند، با لبخندی تلخ میگوید: «حتی اگر در آشپزخانه باشم و پسرم گریه کند، سریع به او شیر میدهم؛ اما اینجا... اینجا دلم نمیآید... خجالت میکشم از حضرت رباب!» او با عشقی عمیق، فرزندش را نذرِ وطن و سربازیِ امام زمان (عج) کرده است.
«فرزان خانم» ۳۰ ساله، با فرزند ۸ ماههاش «پارسا»، روایت میکند که چگونه در میانهی بی تابیِ نوزادش، به حضرت رباب توسل میجوید. او میگوید: «گریهی فرزند من در برابر بیپناهیِ علیاصغر (ع) هیچ است.» او تمام فرزندانش را نذرِ مسیرِ امام حسین (ع) کرده و آرزو دارد آنها سربازان راستین انقلاب باشند.
در این میان، «حانیه میرزاده» ۲۱ ساله، در حالی که سعی میکند اشکهایش را پنهان کند، از پسر ۴ ماههاش «امیرحسین» میگوید. اما ناگهان بغضش میترکد و میپرسد: «خدا چه صبری به حضرت رباب داد؟» این سوال، در فضای حرم میپیچد و پاسخ ندیدنیاش، در اشکهای سایر مادران جاری است.
«مریم قربانی» ۲۴ ساله نیز با عشقی خالص میگوید: «بچهام فدای بچهی امام حسین (ع) است.»
سنگینترین روایتها، متعلق به مادرانی است که فرزندانشان را در راه حق از دست دادهاند. «خانم محمدپور» که با سختی به مشهد آمده، از مادرانی میگوید که برنامهریزی کرده بودند فرزندشان را به این مراسم بیاورند، اما فرزندانشان شهید شدند. او میگوید: «آنها اکنون در آغوش حضرت رباب هستند؛ جایی که فرشتهها آنها را پرورش میدهند.»
در خلوتترین جای حرم، «ساره» را میبینم. او آرامآرام اشک میریخت تا فرزندش بیدار نشود. ساره از دوستی میگفت که با هم باردار بودند و قرار بود با هم به این مراسم بیایند، اما دوستش شهید شد. او در میانهی دلتنگی برای دوستش و رهبر شهید، در آغوش سکوتِ حرم، اشک میریخت.
مراسم به پایان میرسد. خستگی و غم در هوا موج میزند. در لحظات آخر، مادری را میبینم که فرزندِ بیتابش را غرق در بوسه کرده و زیر لب، با لحنی ملتمسانه میگوید: «ببخش، مامان... الان بهت شیر میدهم.»
در این لحظه، تمام دنیا کوچک میشود و تنها یک حقیقت باقی میماند: اینکه هر گریهی نوزادی در این حرم، در واقع یادآوریِ آن سکوتِ دردناک در کربلاست؛ جایی که یک مادر، لب به شیر دادن نداشت و یک کودک، تشنهی مهربانی بود.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز