به گزارش آستاننیوز، وارد صحن انقلاب که میشوم، از دور نوای گرم «برادرجان ابالفضل...» گوشِ جان را مینوازد. دستهای از عزاداران، با آن حال و هوای آشنا، آرامآرام وارد صحن میشوند. چشم را ریز میکنم تا عکس شهدایی را که در دست دارند، از میان جمعیت بازشناسم؛ شهدای جنگ دوازده روزهاند. جلوتر میآیند. سربندهای سرخ با نوشتههای «یا لثارات الحسین» و «یا زینب کبری (س)» بر پیشانیشان میدرخشد و «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد» را با چشمانی خیس و سینهای سوزان زمزمه میکنند.
در کنار ایوان طلا، خادمی ایستاده است؛ کاسهای از آب در دست و بر سر هر رهگذری که پیشاش میایستد، آب میپاشد. هوای صحن گرم است و آفتاب، شعلهای سوزان بر تنِ زائران میتابد. نگاهم به گنبد طلا میافتد و دلم میپرسد: «در کربلا، برایت آب آوردند، حسینجان؟ یا قتیلالعبرات...»
صدا که به نام علمدار میرسد، پیرمردی با دو دست، عکس شهیدی را بالای سر خود میگیرد و به آسمان چشم میدوزد. دوربین گوشی را برمیدارم تا این لحظه را ثبت کنم؛ پیرمرد لبخند میزند. آن لبخند، ناگهان جای خالی لبخند رهبر شهید را در دلم زنده میکند؛ لبخندی که سالهاست در حافظهی عاشقانش نقش بسته. یاد روزهایی میافتم که پس از روضه، با شور و اشک میگفتیم: «ابالفضل علمدار، خامنهای نگهدار».
مردی با لباس خاکی بلوچی، پسر کوچکِ یکونیمسالهاش را در آغوش گرفته است؛ او هم به تاسی از پدر، سربند عزای حسین (ع) بر سر بسته و با دستان تپل و کودکانهاش، آرام بر سینه میزند. دسته حرکت میکند و نگاه پسرک، تا دورترین نقطهی صحن، دسته را دنبال میکند. بر فراز عَلَم، عکس شهیدی نصب شده است. پسرک برایم تداعیکنندهی حضرت قاسم (ع) است؛ همان روزها، همان شور و همان قامتِ کوچکی که عشق را در دل جای داده بود.
ناگهان شعری بر زبانم جاری میشود:
«منم مطیع رهبرم...»
و بعد، بیاختیار زمزمه میکنم:
«رهبر من طلائیه دار لالههایی...»
در همین احوال، خانمی با تسبیح سبز روشن در دست، از من میخواهد سورهی توحید را برایش بخوانم. میخوانم و چشمانم به پسر نوجوانی میافتد که با شوری بینظیر سینه میزند. شور و حالش، بیاختیار اشکم را جاری میکند و مرا نیز به جمع سینهزنان میکشاند؛ گویی این نوجوان، با آن شورِ جوانی، تمام حاضران را به وجد آورده است.
هر ده دقیقه یکبار، هیئتها جای خود را به دستهای دیگر میدهند. مداح با بغضی که در گلو پینه بسته، روضه را آغاز میکند:
«دستت را بیاور بالا و صدا بزن: حیدر...»
صحن، در یک آن، تبدیل به دریایی از مشتهای گرهکرده میشود و ذکر «حیدر، حیدر» در فضا طنینانداز. مداح ادامه میدهد:
«روزی شعار کل جهان میشود، علی
طبق حدیث امام زمان (عج) میشود علی...»
پرچم مشکی با نقشی از دستی آغشته به خون، بر فراز جمعیت به اهتزاز درآمده است. مردی کمر خم کرده و عَلَم را با چرخشی آرام، بر دوش جمعیت میچرخاند. نوای «برادرجان ابالفضل...» همچنان در فضا موج میزند؛ گویی هر که در صحن است، دارد با علمدار کربلا نجوا میکند.
آفتاب، لحظهبهلحظه داغتر میشود؛ عرق از چهرهی سینهزنان میبارد، اما شورشان فروکش نمیکند. فضای صحن انقلاب، در این صبح تاسوعا، بیشباهت به بینالحرمین نیست؛ شور، اشک، ذکر و ماتم، همه در هم آمیختهاند. زنان نشسته در کنار پنجرهی فولاد، با نالههای سوزناک، گویی تنهایی زنی بیپناه و داغدیده را روایت میکنند؛ زنی که در عصر عاشورا، چه دشوار از خیمههای سوخته جان به در برد.
مداح زمزمه میکند:
«سینهزَنها مرا میشناسید
من ابالفضل مشکلگشایم!»
پیرمردی سالخورده، دم گوش مداح پچپچی میکند و او را در آغوش میگیرد. ابالفضلالعباس (ع) را از دیرباز به بابالشفا میشناسند؛ و امروز، در این صحن، دلم گواهی میدهد که دستِ خالیِ عاشقانش، به دریای کرمش راه خواهد یافت.
مداحها میآیند و میروند؛ هیئتها عزاداری میکنند و صحن، همچنان لبریز از عشق به عموجانِ امامرضا (ع) است. خورشید که از فراز گنبد طلا نظارهگر این شور و شوق است، لحظهبهلحظه گرمای خود را بر دلهای عاشق میتاباند، گویی با این حرارت، آتش عشقشان را شعلهورتر میکند. ناگهان، صدای اذان از بلندگوها در فضا میپیچد؛ وقت نماز است، اما ذکر «یا حسین (ع)» همچنان بر لبها جاریست، گویی نه نماز، که نفسِ عاشورایی در جانها حلول کرده است.
اذان ظهر، برای لحظاتی سینهزنی را به سکوتی آهنگین بدل کرد، اما دلها هنوز در طنین «برادرجان ابالفضل...» میتپید. صبح تاسوعا گذشت، اما عشق به حضرت ابوالفضلالعباس (ع) در صحن انقلاب جاودانه شد.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز