کد خبر : ۷۱۰۲۷۹
۲۳:۱۶

۱۴۰۵/۰۴/۰۳
روایت ویژه برنامه «پای منبر آقای شهید» در شب تاسوعای حسینی

از منبر آقا تا علقمه

حرم مطهر رضوی
از آن طرف میدان چشمم به چهره نورانی‌اش می‌افتد، مثل اینکه ماه میان شبی تاریک طلوع کرده باشد؛ چیزی غیر او را نمی‌بینم. از خیابان رد می‌شوم و بی‌اختیار رو‌به‌رویش می‌نشینم؛ روبه‌روی منبر آقای شهید.

باد خنکی به چادرم می‌خورد و لیوان شیشه‌ای چای را میان انگشتانم می‌فشارم. صدایش در میدان پیچیده است؛ صدایی آشنا، آرام، محکم و زنده؛ صدایی که دور نیست و از فاصله‌ای نزدیک می‌آید، از فاصله‌ای به کوتاهیِ یک آه. آن‌قدر نزدیک که خیال می‌کنم اگر سر برگردانم، او را می‌بینم که همان‌جا نشسته؛ با همان عبا، همان نگاه، همان صدای آرام و محکم. انگار نه انگار که چهار ماه است کنار عکسش ربان مشکی بسته‌اند، انگار نه انگار که ما برای او هم عزاداریم. صدا، صدای مردی است که هنوز وسط میدان ایستاده و دارد برای امت، برای تاریخ، برای ما از یک زخم کهنه حرف می‌زند؛ زخمی به نام عاشورا.

ما کجای ماجرا ایستاده‌ایم؟

آقا از عاشورا می‌گوید؛ از آن سؤال جان‌سوزی که سال‌هاست بر دل تاریخ مانده است: چه شد که تنها پنجاه سال بعد از رحلت پیامبر(ص)، کار امت اسلامی به جایی رسید که جگرگوشه‌ پیامبر را در گودی قتلگاه به خاک و خون کشیدند؟ چه شد که جامعه‌ای آشنا با قرآن و احکام، در روشن‌ترین نقطه‌ حق، این‌گونه به غفلت و سهل‌انگاری افتاد؟ میدان در سکوتی سنگین فرو رفته است و صدای آقا، مثل سخنی دلنشین، بر جان آدم‌ها می‌نشیند. از «خواص» می‌گوید؛ از آن‌ها که حقیقت را می‌شناختند، اما وقتی پای جان و مال و مقام به میان آمد، پا پس کشیدند و حسین(ع) را تنها گذاشتند.

می‌گوید عاشورا فقط یک اتفاق تاریخی نیست، یک قصه‌ تمام‌شده در صدر اسلام نیست؛ یک دغدغه‌ همیشگی است، یک ترس بزرگ برای همه‌ زمان‌ها: چه می‌شود که جامعه‌ای مسلمان، جامعه‌ای که آیات را می‌شنود، احکام را می‌داند، نام پیامبر را با احترام می‌برد، کارش به جایی می‌رسد که فرزند همان پیامبر را در محاصره می‌گذارد و تن به تنهایی او می‌دهد؟ چه می‌شود که حق، آن‌قدر روشن و زلال، پیش چشم‌ها می‌ایستد و باز هم دست‌ها به یاری‌اش بلند نمی‌شود؟

باد دوباره می‌وزد. چای توی لیوان کمی موج برمی‌دارد. نگاهم را از پرده برنمی‌دارم. آقا دارد از عاشورا می‌گوید و من حس می‌کنم شب تاسوعا، وسط میدان جانباز، یک محاکمه است. محاکمه‌ من، محاکمه‌ همه‌ ما. انگار عاشورا را از هزار و چهارصد سال پیش برداشته‌اند و آورده‌اند وسط همین میدان، زیر همین آسمان، کنار همین پرچم‌های سیاه. دیگر سؤال این نیست که «آن‌ها چرا جا زدند؟» سؤال این است که «اگر نوبت ما شد، ما چه می‌کنیم؟»

ما هم به حسینیه امام(ره) دعوت شده‌ایم

تصویر عوض می‌شود و حسینیه‌ امام خمینی(ره) روی پرده جان می‌گیرد؛ محمود کریمی می‌خواند و حضرت آقا آرام نشسته‌اند و بی‌صدا اشک می‌ریزند. دیگر نمی‌شود فهمید این صدا از کجاست؛ از حسینیه‌ امام خمینی؟ از بلندگوهای میدان؟ از سینه‌ مردم؟ از دل خود آدم؟ انگار آن طرف تصویر، حسینیه، از قابش بیرون آمده باشد و خودش را رسانده باشد به این میدان. مردمِ میدان، هم‌صدا با مردم حسینیه می‌شوند؛ با آن جمعیتی که پارسال کنار رهبر شهید نشسته بودند و گریه می‌کردند. ما این‌سوی پرده نشسته‌ایم، آن‌ها آن‌سوی پرده؛ اما اشک که یکی باشد، روضه که یکی باشد، حسین که یکی باشد، دیگر این فاصله‌ها چه‌کاره‌اند؟ ماهم به حسینیه امام دعوت شده‌ایم؛ کنار رهبر شهید، کنار اشک‌هایش، کنار روضه‌ای که برای عباس(ع) می‌سوزد. مداحی از پرده پخش می‌شود، اما طنینش زنده است؛ همان لحظه که کریمی از علقمه و سقای تشنه‌لب می‌خواند، هیئتی از خیابان می‌گذرد؛ طبل و سنج و سینه‌زنی در میدان می‌پیچد و روضه از قاب تصویر بیرون می‌زند، در شهر راه می‌رود و مردم را با خود می‌برد.

روضه بالا می‌گیرد؛ از برادری حسین و عباس می‌گوید، از دستانی که برای آب رفتند و از لب‌هایی که کنار فرات، تشنه ماندند. از سقایی که آب را دید، اما به یاد عطش خیمه‌ها، به یاد لب‌های خشکیده‌ حسین(ع) و کودکان، از خود گذشت. همان‌جا، در میانه‌ روضه، ناگهان این سؤال مثل خنجری آرام در دلم می‌نشیند: راستی آقا! این ادب بود که شما را با لب تشنه شهید کرد یا عشقتان به حسین(ع)؟ این همه شب‌های محرم، این همه اشک بر روضه‌ عطش، این همه زمزمه‌ «العطش»؛ مگر می‌شد عاشق حسین بود و از تشنگیِ راه او سهمی نبرد؟

نوحه بالا می‌گیرد و با هر مصرع، چیزی در آدم فرو می‌ریزد:

«تو حسینم بودی، من حسنت... می‌میرم با دست و پا زدنت...»

میدان دیگر میدان نیست؛ قتلگاه است، علقمه است، خیمه‌هاست، صدای یا اخا ادرک اخاک است. آدم خیال می‌کند اگر همین حالا سرش را برگرداند، رد مشک پاره را روی خاک می‌بیند، رد خون را می‌بیند، رد دست بریده را، رد تیری را که در چشم نشسته است. عباس از روضه بیرون نمی‌آید؛ می‌دود میان جمعیت، میان سینه‌زن‌ها، میان زن‌هایی که گوشه‌ چادرشان را به چشم گرفته‌اند، میان مردهایی که سر پایین انداخته‌اند و شانه‌هایشان از گریه می‌لرزد. روضه، یک‌باره همه‌جا را پر می‌کند؛ مثل آبی که راه خودش را باز می‌کند، مثل خونی که از تاریخ تا امروز کشیده شده است.

همان‌جایی که همیشه نشان‌مان دادی

مداحی که تمام می‌شود حاج محمود کریمی دعا می‌کند؛ با دعاهایش آمین می‌گوییم تا می‌رسیم به این دعا:«خدایا رهبر عزیزمان را موفق و منصور و سلامت بدار ...» صدای هق هق‌مان بلند می‌شود. چه سلامتی‌ای بالاتر از آن‌که آدم تا آخرین نفس، در راه خدا بایستد و سرانجام به آرزویش برسد؟ چه نصرتی بالاتر از شهادت؟ چه عاقبتی روشن‌تر از این‌که دعا کنی «مرگ ما را شهادت قرار بده» و خدا دعایت را بپذیرد؟

همین فکر، بغض را سنگین‌تر می‌کند. ما امشب فقط برای عباس(ع) گریه نمی‌کنیم، فقط برای حسین(ع) گریه نمی‌کنیم؛ برای مردی هم گریه می‌کنیم که سال‌ها از عاشورا گفت، از خواص گفت، از امتحان‌ها گفت، از نلغزیدن گفت، از جا نماندن گفت؛ و خودش آخرِ راه، همان‌جایی ایستاد که همیشه نشان‌مان می‌داد. برای مردی گریه می‌کنیم که حالا عکسش با ربان مشکی روی صندلی همیشگی‌اش نشسته‌است اما صدایش از خود تصویر زنده‌تر است؛ آن‌قدر زنده که آدم فراموش می‌کند بین ما و او، بین این شب و آن شب، بین میدان و حسینیه، فاصله‌ای افتاده باشد.

درست‌ترین روایت

روضه تمام شده است، اشک‌ها را ریخته‌ایم و به نیمه شب نزدیک شده‌ایم؛ کنار دستم دختربچه‌ای ایستاده است؛ مادرش به او اشاره می‌کند تا بروند، در آخرین لحظه که می‌خواهد رویش را برگرداند، دست کوچکش را بالا آورده و برای آقا دست تکان می‌دهد. بچه‌ها همیشه درست‌ترین روایت را از دنیا دارند. برای او، آقا هنوز همان‌جاست؛ آن‌قدر نزدیک که می‌شود برایش دست تکان داد و با او حرف زد.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها