کد خبر : ۷۱۰۳۰۵
۱۳:۳۰

۱۴۰۵/۰۴/۰۴
روایت شب عاشورا در عزاداری بوشهری‌ها

بعضی داغ‌ها را باید ایستاده گریست

حسینیه حرم
فرش‌ها را جمع کردند تا حسینیه برای هیئت بوشهری‌ها جا باز کند؛ برای آن عزایی که سوگواری نبود، تجلی به میدان آمدن بود، تجلی با تمام تن گریستن.

وسط صحن قدس نشسته بودم و رقیه‌ی سه‌ساله‌ام کنارم بود؛ رقیه‌ای که با هر نگاهش به من یادآوری می‌کرد که امشب سهمی از اشک‌های ریخته‌شده بر حسین(ع) نخواهم داشت.

پیش از آنکه نوحه بالا بگیرد، سخنران از خاموش‌نشدن این مکتب گفت؛ از اینکه یک بار خیمه‌ها را به آتش کشیدند و ما هزار و چندصد سال است که عزادار همان آتشیم، از اینکه دیگر اجازه نمی‌دهیم این خیمه بسوزد. از امام سجاد(ع) گفت؛ از بیماریِ شب عاشورا، از وداعی که ناتمام ماند، از ظهر عاشورایی که دیگر پدری نمانده بود و صدای «هل من ناصر»ی که در گودی قتلگاه پیچیده بود.

مثل کوبیدن مشت بر درِ بسته‌ی تاریخ

سخنرانی که تمام شد، فرش‌ها کنار رفتند و هیئت بوشهری‌ها وارد میدان عزا شد؛ با سربندهایی به رنگ پرچم ایران، با سینه‌هایی که انگار قرار بود امشب فقط برای حسین(ع) بتپد، با نظمی که شبیه موجی خروشان بود.

نوحه که شروع شد، بوشهر با همه‌ی گرما و غمش، با همه‌ی ریتم‌های قدیمی و زخم‌های کهنه‌اش، خودش را به مشهد رساند. مردان بوشهری در دو صف روبه‌روی هم ایستاده بودند، سینه می‌زدند و پا بر زمین می‌کوبیدند؛ محکم، هماهنگ، پی‌درپی؛ هر ضربه‌شان که بر سینه می‌نشست، مثل کوبیدن مشت بر درِ بسته‌ی تاریخ بود. صدای دست‌ها روی سینه، در آن لحظه‌هایی که مداح سکوت می‌کرد، شبیه باران می‌شد؛ بارانی یکدست، کوبنده و اندوهناک. چقدر شنیدن صدای باران در شب عاشورا تلخ بود.

اینجا عزاداری، ایستاده گریستن است

نوحه‌ها یکی‌یکی می‌آمدند و هر کدام از جایی زخم می‌زدند: «به میدان می‌روی جانم، دمی آهسته‌تر...»؛ «یک شب ز حیات شه دین بیش نمانده...». عزاداری بوشهری‌ها، یک جور راه رفتن در دل مصیبت است. در این آیین، آدم خودش را می‌سپارد به ضرباهنگ اندوه، به کوبش پاها، به بالا و پایین رفتن دست‌ها، به «واویلا»یی که جمعیت را از جا می‌کند و به کربلا می‌برد. اینجا عزاداری، ایستاده گریستن است؛ با تن، با نفس، با شانه، با پا، با همه‌ی بدن.

از یک جایی به بعد، صداها بلندتر شد، سینه‌ها محکم‌تر به صدا درآمد، پاها سخت‌تر بر زمین کوبیده شد و «حسین یا حسین» از میان صف‌ها بالا رفت. وقتی مداح و جمعیت یک‌صدا می‌گفتند: «شهید علقمه واویلا... عزیز فاطمه واویلا...» نگاهم افتاد به مردی که از اول مراسم صف و نظم دسته را مرتب می‌کرد. حالا که روضه به اینجا رسیده بود، دیگر تاب نیاورد؛ توی سرش می‌زد و ناله‌کنان از این طرف به آن طرف می‌رفت. بعضی آدم‌ها تا لحظه‌ای ستون مجلس‌اند، اما روضه که به نقطه‌ی خودش برسد، ستون هم فرو می‌ریزد.

پسرت عاقبت‌بخیر شد

نوحه‌خوانی که تمام شد، نوجوانی از میان دسته‌ی عزاداری برگشت و نزدیک ما نشست؛ مادرش با نگاهی پر از عشق، از سر تا پای او را برانداز کرد و رو به او گفت: «قبول باشه... الهی عاقبت‌بخیر بشی مادر.»

نمی‌دانم مادر علی‌اکبر، چند بار قد و بالای پسرش را نگاه کرده و برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا کرده بود؛ اصلاً عاقبت‌بخیری، برای مادری که پسرش را راهی میدان می‌کند، چه معنایی دارد جز ارباً‌اربا شدن برای حسین(ع)؟

باید به چشم‌های نگران رقیه لبخند می‌زدم

روضه‌خوان آمد تا میدان‌داری کند؛ مردان بوشهری دورش نشستند و حلقه‌ی عزاداری‌شان را کامل کردند.

روضه‌دارِ امشب‌مان امام رضا(ع) بود؛ همان امامی که رقیه‌ی سه‌ساله‌ام را به من داده است. نمی‌دانستم همزمان که دختری به من می‌دهد، دارد هزار نعمت هم تقدیمم می‌کند؛ نعمت فهمیدن، نعمت درد کشیدن، نعمتِ روضه‌ها را زندگی کردن.

روضه‌خوان می‌خواند: «روضه نمی‌خواهد تنی که سر ندارد... قربان آن آقا که انگشتر ندارد...» و بعد صدا آرام‌آرام می‌رسید به تن زخمیِ حسین(ع)، به پیکری که دیگر جای سالمی نداشت، به خواهری که باید میان خاک و خون، به دنبال سر بگردد. «من بی‌وضو موی تو را شانه نکردم، حالا به دنبال سرت باید بگردم...»

رقیه روبه‌رویم نشسته بود و با چشم‌های کوچکش زل زده بود به صورتم؛ مواظب بود گریه نکنم، مواظب بود چشم‌هایم خیس نشود. من اما دلم می‌خواست امشب ضجه بزنم. دلم می‌خواست با صدای بلند زار بزنم و بغض عاشورا را از گلویم بیرون بریزم، اما نمی‌شد؛ باید اشک‌هایم را هل می‌دادم توی چشم‌هایم، باید به چشم‌های نگران رقیه لبخند می‌زدم.

تو کی گریه کردی، زینب؟

وقتی حسین(ع) در گودی قتلگاه تنها شد و زینب(س) از اندوه و حیرت دستش را روی سرش گذاشت، گریه امانم نداد و اشک‌هایم سرازیر شد.

رقیه را دیدم که لباسش را بالا داده و با پایین پیراهنش صورتم را پاک می‌کند.

تو چه کشیدی زینب؟ کدام گوشه را پیدا کردی که چشم یتیم‌های برادرت به تو نباشد؟ تو کی گریه کردی، زینب؟ کجا توانستی برای برادر، برای عباس، برای علی‌اکبر،برای آن همه داغی که روی سرت خراب شد، زانو بغل بگیری و گریه کنی؟ تو که هر بار خواستی بشکنی، لابد چشم رقیه‌ای، سکینه‌ای، کودکی ترسیده به تو افتاده و تو اشکت را پس زده‌ای، قامتت را راست کرده‌ای و گفته‌ای: نه، الان وقت گریه‌ی من نیست. امشب، میان صحن قدس، من زینب را نه در خطبه‌های کوفه و شام، که در همان لحظه فهمیدم؛ در بلعیدن گریه، وقتی حتی صدای ضجه‌هایت به عرش خدا هم می‌رسد.

عزاداری بوشهری‌ها به دلم نشست؛ چون شبیه خود مصیبت بود: کوبنده، جمعی، بی‌پرده و در عین حال نجیب. شبیه داغی که هم فریاد دارد، هم صبر. هم واویلا دارد، هم وقار. هم سینه‌ای که محکم کوبیده می‌شود، هم اشکی که باید پشت لبخند پنهان بماند. من امشب در صحن قدس، میان «واویلا»ی بوشهری‌ها و روضه‌ی بی‌سرِ حسین(ع)، تازه فهمیدم بعضی شب‌ها را باید با همه‌ی وجود گریست؛ حتی اگر سهم تو از گریه، تنها قطره اشکی باشد که پیش از افتادن، دختر سه‌ساله‌ات آن را از روی صورتت پاک می‌کند.



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها