دستم را به سینه میکوبم و بهجای شما اشک میریزم.
چه وقاری داشتی در عزاداریات، چه روضه مجسمی بود چشمهایت!
من هیچ وقت شما را از نزدیک ندیده بودم، اما همین که میدانستم حسینیتباری هست که زیر این آسمان نفس میکشد، دلم گرم بود به بودن در این دنیا.
حالا، صدها قاب ماندگار از شما مانده برایمان و صدایتان که در آخرین روزها گفتید: «مثلی یا یُبایِع مِثلَه»
زیر بیرق یزید نرفتی و با خانوادهات به مذبح رفتی؟ قربانی این آب و خاک شدی آقا؟
ایران را برایمان عاشورا کردی! وقتی «ایرانِ ذوالفقار و ایران عاشورایی» میخواندیم نمیدانستیم که قرار است حسینِ (ع) عصر عاشورایمان شما باشی! شما از همان روزی که در نماز، برای علمدارت گریه کردی خون به دلمان کردی آقا! شما از همان روز تنها شدی... یکی یکی داغ دیدی و آخر خودت رفتی، شما یک تنه داغ چند نفر را در این سالها دیدی و طاقت آوردی؟
از آن روزی که جوان بودی و در میدان جنگیدی تا روزی که به دیدار خدا رفتی، چند تنِ اربا اربا دیدی و باز دوام آوردی؟!
تو روضهها را زندگی کرده بودی آقا. تو به غمهای ما حیات دادی.
شب عاشورا برای حسین (ع) گریه میکنیم، اما مگر میشود تو که رنگ حسین (ع) به روحت زدی لحظهای از یادمان بروی؟
صدایت توی سرم میپیچد؛ به روز بعد عاشورا فکر میکنم، به قیام توابین، به مختار و عمار و همه آنهایی که بعد عاشورا به دنبال چاره بودند...، اما مگر چارهای هم هست؟ نمیدانم چندبار دیگر باید این قصه تکرار شود، کاش این انتهای تاریخ باشد! کاش ما آن آدمهای مبعوث شدهای باشیم که کار را تمام خواهند کرد، کاش این لشکر از هم نپاشد وای کاش که دیگر حسینی به قربانگاه نرود.
بر سینه میکوبم و دلم را خوش میکنم به حرفهای لحظه آخرت، دلم را خوش میکنم به جوششی که با خونت در رگهای جهان انداختی، دلم را خوش میکنم به وعدههای الهی و التماسش میکنم که ما از تبار فراموشکاران نباشیم.
آقای شهید ما، حالا که در جوار مولایت آرام گرفتهای، سلام ما را به ایشان برسان.
سلام بر اشکهایت در آنِ شب عاشورا؛ و سلام بر لحظهای که حسین (ع)، تو را خرید و در کنار خودش خواست...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز