چند روزی بود که این بیت از ذهنم بیرون نمیرفت: «مرا به سختجانیِ خود این گمان نبود...»؛ گمان نمیکردم آدم بتواند اینهمه داغ را تاب بیاورد؛ نه من، نه آنهایی که این روزها مسیر قدمهایشان به حجلهای ختم میشود که تصویر رهبر شهید، بر آن تکیه زده است.
هنوز چشمم به اولین حجله نیفتاده بود که نوایی در ذهنم جان گرفت: «چه بگویم؟ نگفته هم پیداست... غم این عشق مگر یکی و دوتاست...» و حقیقت این بود که هیچکس اینجا چیزی نمیگفت؛ اما همه چیز، پیدا بود.
چای داغی از چایخانه گرفتم و روبهروی حجله نشستم که دو شمعدان در دو سوی قاب عکس آن میسوختند و نور شعلهها روی چهرهای افتاده بود که میلیونها نفر سالها با آن، احساس امنیت کرده بودند.
تصویر، همان تصویر آشنا بود؛ دستی که بالاآمده، لبخندی که بر لب نشسته و نگاهی که انگار هنوز، از قاب بیرون نیامده است.
عکس چیزی نمیگفت؛ اما هر کس مقابلش میایستاد، گویی صدایی میشنید که او را چند دقیقه بیشتر، نگه میداشت.
بانویی که هر روز به این قرار میآید
روی صندلی، آنسوتر، بانویی قرآن میخواند.
هر چند دقیقه یکبار نگاهش را از صفحه قرآن برمیداشت و به قاب عکس، خیره میشد، سپس تلفن همراهش را از کیف بیرون آورد، تصویری را باز کرد و بالای قرآن گذاشت.
پرسیدم:اولینبار است اینجا میآیید؟
لبخند محوی زد و گفت: نه. اینجا قرار هر روز من است.
بعد، با لحنی آرام، ادامه داد: هر روز قبل از اذان مغرب میآیم. روبهروی این حجله مینشینم و قرآن میخوانم.
به تصویر روی گوشی اشاره کرد و گفت:پا ندارم که زیاد بایستم. عکسش را بالای قرآن میگذارم و ثواب تلاوت را هدیه میکنم به روح رهبر شهیدم.
چشمانش روی صفحه قرآن ثابت ماند و گفت: رهبرمان خیلی قرآن میخواند؛ اما مهمتر از آن، به قرآن عمل میکرد و دوباره مشغول تلاوت شد؛ انگار گفتوگویش با من تمام شده بود و گفتوگوی اصلیاش را باید، باخدا، ادامه میداد.
نوجوانی که در ۱۴ سالگی عزادار آرزویش شد
ورودی صحن جمهوری، پسر نوجوانی ۱۴ ساله با لباس بسیجی ایستاده بود، اسمش امیرعلی بود؛۱۴ سالگی برای خیلیها سن رؤیا ساختن است؛ اما برای او، سن داغ دیدن شده بود.
او میگفت: دلخوشی من حضرت آقا بود، برنامهریزی کرده بودم هرطورشده در یکی از دیدارهای دانشآموزی، خدمتشان برسم.
بغض اجازه نمیداد جملههایش راحت تمام شوند. سرش را پایین انداخت. بعد آرام گفت: وقتی به دنیا آمدم، پدرم فوت کرده بود.
خیلی چیزها را از سخنرانیهای رهبر شهید یاد گرفتم. افتخار میکنم ایرانیام. افتخار میکنم رهبرم را دوست داشتم. افتخار میکنم متعلق به این کشورم.
بغضش را، فروخورد؛ اما صدایش لو میداد که بعضی غصهها بزرگتر از سن آدمها هستند.
مردی که پایش را در جنگ جا گذاشته بود
در صحن پیامبر اعظم (ص)، مردی کنار حجله نشسته بود. قرآن در دست داشت و نگاهش روی آیات میلغزید و گفت از همان ساعتهای نخست انتشار خبر، خودش را به حرم رسانده است. هر بار میآمدم، غصه روی غصه مینشست.
سعی میکرد، ادامه دهد؛ اما کلمات از گلویش عبور نمیکردند. قرآن را بوسید و آرام برخاست.
نگاهم به قدمهایش ماند. پایی که سالها پیش در دفاع مقدس جامانده بود، هنوز صاحبش را تا کنار حجله رهبرش میرساند.
دعایی که مستجاب نشد
صدای «امام رضا، امام رضا (ع)» در فضای صحن غدیر، حرم پیچیده بود. خادمی با لباس خدمت ایستاده بود. نشان خادمی روی سینهاش برق میزد.
به من گفت: هر شیفتی که میآیم، اول سری به اینجا میزنم. قرآن میخوانم و ثواب خدمتم را هدیه میکنم به رهبر شهیدم.
بعد ناگهان صدایش شکست و چند لحظه سکوت کرد و گفت: دخترم! همیشه دعا میکردم از عمر من کم شود و روی عمر آقام برود. حالا که آقا نیست، این عمر دیگر چه ارزشی دارد؟
اشک در چشمانش جمع شد و برای لحظهای احساس کردم تمام صحن غدیر، ساکت شد.
مدتی با گل نشستم
دختر جوانی قرآن را سر جایش گذاشت. هنگام رفتن زیر لب زمزمه کرد: «من گلی ناچیز بودم، لیک مدتی با گل نشستم...»
پرسیدم: شما همدیدارشان رفته بودید؟ لبخندی تلخ زد و گفت: هر سال در دیدارهای دانشجویی شرکت میکردم؛ همین.
دیگر نتوانست ادامه بدهد. گاهی یک «همین» از چند صفحه حرف، سنگینتر است.
اشکهای تهمینه
تهمینه از جنوب کشور آمده بود، رد آفتاب روی صورتش مانده بود. روبهقبله نشسته بود؛ اما نگاهش به سمت حجله بود.
آرام گفتم: دل آدم میسوزد؛ انگار منتظر همین جمله بود. هقهق گریهاش بلند شد. اشکها روی گونههای آفتابسوختهاش جاری شدند.
حرفی نزد و فقط گریست؛ گاهی سکوت، تنها زبان مشترک آدمهای داغدار است.
سلام نظامی
گمان میکردم گزارش تمام شده است. اما در راه خروج، مردی با لباس نظامی مقابل حجله صاف ایستاد و قرآن را برداشت.
نوع خواندنش فرق داشت، لبهایش آرام تکان میخورد، گوش سپردم که این جملات را، میگفت: «تو عاشق قرآن بودی. این روزها هر بار قرآن را باز میکنم، بیشتر از همیشه به وعدههای الهی پناه میآورم. به روزهای سخت موسی (ع)، به نجات قومش، به امیدی که خدا در دل بندگانش میگذارد. من هنوز به همان ایمانی باور دارم که تو به ما آموختی».
اینجا کسی تنها عزادار نیست
هنگام بازگشت، دیگر فقط یک حجله ندیده بودم؛ بلکه روایت چند نسل را دیده بودم؛ بانویی که هر روز قرآن میخواند. نوجوانی که رؤیای دیدار را در دل داشت، جانبازی که بخشی از وجودش را برای وطن داده بود و خادمی که عمرش را نثار رهبرش میخواست و دختری که خاطرات دیدارهای دانشجویی را، مرور میکرد و مردی نظامی که همچنان به رهبرشهید، اعتقادی محکم داشت.
اینجا فقط یک قاب عکس و چند شاخه گل و چند متر پارچه سیاه نیست.
اینجا پناهگاه دلهایی است که هنوز باور نکردهاند، صاحب این تصویر، از میانشان رفته است.
زائران یکییکی میآیند، سلام میدهند، قرآن میخوانند، اشک میریزند و میروند؛ اما هیچکس دلش نمیآید بی وداع، از کنار آن عبور کند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز