به گزارش آستان نیوز، چند نفر از خدام جلوی سالن آرام با هم سخن میگفتند. صدای مداحی مرا به داخل سالن کشاند. صدای حاج محمود کریمی در فضا پیچیده بود و هر مصرع، دلهای بسیاری را میلرزاند. بعضی آرام اشک میریختند، بعضی سر در گریبان فرو برده بودند و بعضی فقط به روبهرو خیره مانده بودند؛ گویی هرکس در دل خود روضهای داشت.
مانیتور پشت سن پیدرپی تصویر رهبر شهید را نشان میداد؛ فیلمهایی از دیدارها و لحظههایی که حالا برای حاضران سنگینتر از همیشه مرور میشد. همان شب عاشورای سال گذشته، همان لحظهای که پرده کنار رفت و چهرهاش نمایان شد. حس عجیبی بود؛ انگار چیزی از درون آدم کنده میشد.
مجری برنامه با بغض مراسم را آغاز کرد. صدایش میلرزید و کلمات بهسختی از میان بغضش عبور میکردند.
صلوات خاصه امام رضا(ع) در سالن طنین انداخت و پس از آن، قاری قرآن تلاوت را آغاز کرد. فضای مجلس شبیه روضهای بود که همه پیش از آغازش گریسته باشند.
در میان جمعیت، بانویی روی صندلی چرخدار نشسته بود و عکسی از حضرت آقا را در دست داشت. هم زمان با من وارد شده بود. وقتی مداحی آغاز شد، اشکهایش را با گوشه دستمال پاک کرد و آرام گفت: «باید قوی باشم… ما مهمان داریم. رهبرمان مهماننواز بود.»
در گوشهای دیگر از مراسم، یکی از خادمان ایستاده بود و بیصدا گریه میکرد. میگفت: «با دوستانم برنامه ریخته بودیم روز اول فروردین برای خدمت و دیدار حضرت آقا به حرم بیاییم…»
کمی آنطرفتر، چهار خادم کنار هم نشسته بودند. چشمانشان از گریه سرخ شده بود. یکی از آنها گفت: «ما از بچگی با هم بودیم؛ با هم لباس خدمت پوشیدیم. هر سال اول فروردین با هم میآمدیم حرم.»
نفر وسط دستی زیر چانه گذاشته بود و در سکوت به جایی نامعلوم خیره شده بود. اشک هنوز روی گونهاش مانده بود.آرام گفت: «خیلی دلمان میخواست برای مراسم هم باشیم… آقا با دلمان راه آمد، برای بدرقهاش.»
کنار درِ سالن، خادمی ایستاده بود و مهمانان را راهنمایی میکرد. زیر لب مدام زمزمه میکرد: «نمیشود باور کرد… ای رهبرم…»
همه آرام بودند؛ آرام اشک میریختند.
در میان جمعیت، بانویی با چادر و مقنعه سبزرنگ خدمت، صورتش را در دست گرفته بود. وقتی از او پرسیدم چرا اینقدر بیتاب است، با تعجب نگاهم کرد؛ انگار پاسخ این سؤال روشنتر از آن بود که گفته شود. آرام گفت: «آرزوی یک نماز پشت سرش به دلم ماند… کاش زودتر میشناختمش.»
میخواستم بگویم: «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است…» اما جمله در گلویم ماند. حقیقت این بود که دیگر تازه نبود؛ ما دیر فهمیده بودیم چه گوهری کنارمان بوده است.
مراسم با دعای فرج به پایان رسید. خادمان آرام بدرقه شدند و جمعیت کمکم از سالن خارج شد.
من ماندم و عکس تو؛ با همان لبخند همیشگی.
و شعری که هنوز در ذهنم میچرخید:
«دلشورهی ما بود، دلآرام جهان شد…»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز