کد خبر : ۷۱۰۵۵۲
۱۰:۳۵

۱۴۰۵/۰۴/۱۲
روایتی از راویان مشهد در انتظار روز وداع با رهبر شهید (رحمت الله علیه)

سکوت گاه رساتر کند روایت را

شهید قائد امام خامنه ای
مشهد هنوز شلوغ نشده است. زائران هنوز نرسیده‌اند. خیابان‌ها همان خیابان‌های هر روزند؛ اما شهر، دیگر شهر هر روز نیست. انگار کسی در گوش همه گفته باشد: «خودتان را آماده کنید... تاریخ در راه است.»

از چند روز دیگر، این کوچه‌ها زیر قدم‌های میلیون‌ها دلداده گم خواهند شد. صحن‌ها دیگر گنجایش اشک‌ها را نخواهند داشت. دوربین‌ها روشن می‌شوند، قلم‌ها می‌دوند، خبرها یکی‌یکی مخابره می‌شوند؛ اما امروز، هنوز همه‌چیز در سکوتی عجیب ایستاده است؛ سکوتی که از هزار فریاد بلندتر است. صبح، ما را دور یک میز جمع کردند. نه برای آموزش خبرنویسی. خبر را همه بلد بودیم. گفتند خبرنگار، اولین راوی تاریخ است. حافظ حافظه‌ یک ملت است. گفتند در روزهای حساس، اگر روایت را اهل امانت ننویسند، دیگران آن را آن‌گونه که می‌خواهند خواهند نوشت. گفتند چشم‌ها به قلم شماست؛ نه برای آن‌که احساسات را شعله‌ور کنید، نه برای آن‌که چیزی را پنهان کنید؛ فقط حقیقت را، همان‌گونه که هست، به دست تاریخ بسپارید.

گفتند چند روز دیگر، مشهد دیگر مشهد همیشه نیست.

گفتند میلیون‌ها نفر می‌آیند و چشم و گوش خیلی‌ها به روایت ماست.

ساده بود...

آن‌قدر ساده که دلم می‌خواست همان‌جا دست بلند کنم و بپرسم: «کسی هست که به من یاد بدهد اندوه یک ملت را چطور می‌شود نوشت؟»

جلسه تمام شد. بی‌اختیار راهی حرم شدم.

نمی‌دانم چرا هر وقت بار دلم از توان شانه‌هایم سنگین‌تر می‌شود، قدم‌هایم راه حرم را بیشتر از خودم بلدند.

رو به روی گنبد آقا ایستادم و با خودم فکر کردم چند روز دیگر، این صحن‌ها دریای آدم خواهد شد. مادرانی که اشک را در آغوش کودکانشان پنهان می‌کنند. پیرمردهایی که عصا به دست، آمده‌اند آخرین عهدشان را ادا کنند. جوان‌هایی که شاید تمام مسیر را تنها برای لمس حضور رهبر شهیدشان آمده باشند. من قرار است میان همه‌ این داغ‌ها بایستم؛

با قلمی که باید امانت‌دار چیزی باشد که از واژه‌ها بزرگ‌تر است.

اصلا مگر بعضی چیزها نوشتنی‌اند؟

خبرنگار بودن هم سختی‌های خودش را دارد.

سکوت گاه رساتر کند روایت را

دلت می‌خواهد همراه مردم اشک بریزی؛ اما باید اشک را به واژه تبدیل کنی. دلت می‌خواهد مات بمانی؛ اما باید ببینی. باید بشنوی. باید ثبت کنی. باید امانت‌دار لحظه‌ای باشی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

در سکوت به آقا سلام می‌دهم و از خودم می‌پرسم: آیا می‌شود اندوه یک ملت را نوشت؟

می‌شود عظمت مردمی را که در سوگ ایستاده‌اند، در چند سطر جا داد؟

اصلاً غیرت را می‌شود تصویر کرد؟

اشک را می‌شود گزارش کرد؟

یا بعضی حقیقت‌ها فقط باید میان سطرها نفس بکشند؟

ترس من از نوشتن نیست.

از این است که مبادا تاریخ، روزی این صفحه‌ها را ورق بزند و بگوید: «آنچه دیدی، همه‌ حقیقت بود؛ اما آنچه نوشتی، نه...»

همین ترس است که دستم را می‌لرزاند.

سنگینی امانتی که قرار است از میان هجوم احساسات، بی‌پرده به دست فردا برسد، مبادا که سال‌های بعد، تاریخ طلب‌کار روایت‌های نصفه نیمه‌ام باشد.

شاید همین‌جا بود که واژه‌ها، آرام‌آرام، خودشان را بر زبانم نشاندند:

به من سپرده فقط همین رسالت را

نه این‌ که کم بکنم یا فزون، حقیقت را

قلم به دست گرفته‌ام، ولی چه دشوار است

بگو کجا ببرم من این شکایت را؟

چه واژه‌ای بنویسم که قدِّ داغ شود؟

کدام سطر کشد بار این مصیبت را؟

میان هق‌هق این جمع، خوب می‌فهمم

سکوت، گاه رساتر کند روایت را

منم که آمده‌ام امین واقعه باشم

نه آن‌که خرج هیاهو کنم امانت را

دلم به گریه رضا نمی‌دهد؛ باید

به سطرها بسپارم تب شهادت را

خبر همیشه همین چند خط ساده نیست

کسی نوشته به خون، بعضی از عبارت را

قلم اگر چه یار همیشگی‌ام بوده است لیکن

نداشت طاقت این بغض بی‌نهایت را

هزار پرسش بی‌پاسخ است در سر من

مباد گم کنم میان شلوغی، راهت را

و من به خویش سپردم که تا نفس دارم

فدای مصلحت نکنم حقیقت را

اگر قلمم بلرزد، نه از نابلدی است

که سنگینی غم می‌شکند تمام عادت را

خوشا به حال ورق، گر گواه صادق ماند؛

نه کم نوشت امانت، نه بیش، غیرت را

من آن روایت‌گر میان میدانم

به دوش می‌کشم امروز رنج ملت را

و آرزوست پس از سالیان اگر خواندند

بنویسند قلمش ادا کرد حق وداعت را...


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها