قرار بود مصاحبه کنم، سوال بپرسم و از حال دل زائران باخبر شوم. اما پا به صحنهای حرم که گذاشتم، سکوت عجیبی همهجا را گرفته بود. حال و هوای حرم سنگین بود، این اولین باری بود که این تجربه را در حرم آقا داشتم.
انگار در و دیوار منتظر بودند، بی هیچ اغراقی.
درست مثل آن وقتهایی که توی خانه منتظر مهمانی، فضای خانه را آماده میکنی و آنقدر منتظری که دیگر نمیتوانی کار دیگری انجام بدهی، مدام از این طرف به آن طرف میروی، میخواهی حواس بچهها را پرت کنی، سرشان را گرم کنی و مدام به کتری و قوری سر میزنی؛ حرم آقا همین حس و حال را داشت. همینقدر منتظر! همینقدر آماده و سیاهپوش!

صحنهای حرم هنوز خلوت بود.هنوز جمعیت میلیونی از راه نرسیده بودند. مردها روی فرش ها خوابیده بودند، زنها تکیه داده بودند به دیوارها و دعا میخواندند. بچه ها، پلاستیک دور پاهایشان پیچیده بودند و روی سنگهای مرمر صحنها سُر میخوردند. امشب انگار این رسم تازه بین بچهها راه افتاده بود، با پلاستیک هایی که پوشیده بودند سریعتر روی صحن ها حرکت میکردند، کاش میشد ما هم راهی پیدا کنیم که زمان زودتر بگذرد، کاش میشد این انتظار سخت را زودتر به پایان برسانیم، کاش میشد این خنجر فرو رفته در قلبمان را زودتر آرام کنیم.
میان خانوادههایی که از شهرهای مختلف آمده بودند، چای به دست، روبهروی چایخانه نشسته بودم و دنبال سوژه میگشتم. همیشه با وسواس آدمها را انتخاب میکنم؛ میان کسانی که حس میکنم حرفهای ناگفتهی بیشتری دارند.

ناگهان صدای جیغ و دادی از پشت سرم بلند شد، دختربچهای خودش را به زمین میزد و با مادرش دعوا میکرد. همهنگاهها به سمت آنها رفت، مادرش هرچه به او نزدیک تر میشد بیقراری و جیغ و گریه و بیتابیهایش بیشتر میشد. دختر پا به فرار گذاشت و بیاهمیت به پشت سرش راه افتاد و رفت. مادر ایستاد و از دور نگاهش کرد، تقریبا بیست دقیقه دختر دور از مادرش ایستاده بود و مادر از دور نگاهش میکرد.
همهمان متوجه شدیم که مادر برای اینکه دخترش خودزنی نکند و به خودش آسیب نزند دور ایستاده.
در همه این ثانیهها، چشمهای مادر پر از نگرانی بود، پر از درد. مادر که رفت توی فضای سبز کنار چایخانه، برای چند دقیقه دختر مادرش را پیدا نمیکرد، از دور نگاه میکردم که کلافه و بیقرار دارد دور خودش میپیچد و دنبال مادر میگردد، وقتی دید که او را پیدا نمیکند، بلند زد زیر گریه.
هزار روایت در سرم میچرخید، انگار دختربچه داشت برایم تئاتر بازی میکرد، نمایش تمام عیار گروهی از آدمها، که وقتی بابا را پیدا نمیکردند تازه فهمیدند چقدر تنها و بیقرارند. انگار او پیامآور رسالتی بود برای همه ما آدمهایی که تماشاگر اجرای بینظیرش بودیم.
نمیدانم مادرش در تمام این دقیقههایی که پاره جگرش دست و پا میزد تا از او دور شود چه حس و حالی داشت، ولی صبورانه ایستاده بود و نگاهش میکرد.
داشتم توی ذهنم روایتگری میکردم که از کنارم صدای بلندی شنیدم:« باباجان چطوری باید صدات کنم که صدامو بشنوی»
پسر بچه سرش را برگرداند، دوید سمت بابا و بغلش کرد:«ببخشید بابا نشنیدم»
کاش وقتی که بودی اعتراف کرده بودم صدایت را نشنیدم باباجان، کاش به صدایت، به صدا کردنت حساستر بودم.
امشب همه راوی شدند، همه شاعر شدند، خوب که نگاه میکنم چشمهای آن زن میانسال جنوبی دارد شعر میگوید. خستگیها وخواب آن جوان، وسط فرش قرمز دارد رجزخوانی میکند، حتی بازیهای بچگانه این بچههای خسته که راه طولانی را پشت سر گذاشتند تا به اینجا برسند، داستان عاشقانهی بلندی است که باید نوشته شود.
حالا از کدامشان سوال کنم؟ مگر مادری که با فرزند دارای نیازهای ویژهاش، با همهی سختیها خودش را به اینجا رسانده و عکس رهبر را در آغوش گرفته، سؤال میخواهد؟ مگر خستگیهای توی چشمهای پیرمردی که نشسته نماز میخواند ولی ساعتها توی ماشین توی جاده بوده تا به اینجا برسد، مصاحبه کردن دارد؟
نه؛. نمیتوانم سوالهای همیشگیام را بپرسم، نمیتوانم بگویم خبرنگار حرمم و برای گزارش گرفتن آمدهام؛ قید جملهها را میزنم، صفحهی یادداشت موبایلم را باز میکنم و مینویسم: برای روایتِ این روزها و شبها، پیش از هرچیز باید تماشاگر خوبی باشی!
باید میان مردمی که کیلومترها راه آمدهاند تا فقط میان لشکر عاشقانِ نائبِ امامشان باشند، بنشینی و نفس بکشی!
آنوقت میفهمی که تاریخ، درست در مقابل چشمانت، یکی از سنگینترین صفحههای خودش را ورق میزند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز