نگاهم به گنبد افتاد. پرچم مشکی، با نقش «نصرٌ من الله و فتحٌ قریب»، آرام در باد تاب میخورد؛ گویی خودش هم میان سوگ محرم و امید به وعده الهی، روایت دیگری را زمزمه میکرد.
امسال حرم رنگ دیگری داشت. سیاهیهای محرم فقط نشانه عزا نبودند؛ هر پرچم، هر کتیبه و هر نوشته، حرفی برای گفتن داشت. روی دیوارها و ستونها شعارهایی نقش بسته بود که نگاه هر زائری را چند لحظه نگه میداشت. سرخی پرچمها کنار سیاهی بیرقهای محرم، تصویری ساخته بود که تاچشم کار میکرد، از حماسه و داغ حکایت داشت.
خادمان میان جمعیت رفتوآمد میکردند، اما غم را نمیشد از چهرهشان پنهان کرد. زائران آرام اشک میریختند و صدای مداح، لابهلای همهمه جمعیت میپیچید: «این بار، امینالله، امین را میخواند...»
چند قدم جلوتر، تلویزیونهای بزرگ صحن تصویر رهبر شهید را نشان میدادند. زیر تصویر نوشته بودند: «خداحافظ،ای سلاله زهرا (س).»
هر بار که نگاهم به آن تصویر گره میخورد، بیاختیار زمزمه میکردم: «داغت نمیشه باورم...ای رهبرم»
هنوز چنددقیقهای از ورودم نگذشته بود که چشمم به نوجوانی افتاد که میان جمعیت، بیرقی را در دست گرفته بود و آفتاب مستقیم بر صورتش میتابید و عرق از پیشانیاش پایین میآمد، اما دستهایش کوچکترین لرزشی نداشت.
چوب بیرق را آنقدر محکم در مشت گرفته بود که انگار اگر رهایش کند، چیزی از درون خودش فرومیریزد.
کنارش رفتم و پرسیدم: «خسته نشدی؟»
نگاهی کوتاه به من انداخت؛ نگاهی که بیشتر از سنش حرف میزد.
بیآنکه دستش را از چوب بیرق جدا کند، گفت: «ما تا آخرین قطره خون، آرام نمینشینیم.» و بعد دوباره نگاهش را به روبهرو دوخت.
آفتاب هر لحظه سوزانتر میشد. زائرها میآمدند و میرفتند، مداحی ادامه داشت، اما او همانجا ایستاده بود.
چند دقیقه بعد از کنارش دور شدم. ناخودآگاه برگشتم و دوباره نگاهش کردم.
هنوز همانطور ایستاده بود.
دستش از چوب بیرق جدا نشده بود.
آن لحظه با خودم فکر کردم بعضی آدمها را باید از روی حرفهایشان شناخت و بعضی دیگر را از روی دستهایشان؛ دستهایی که زیر آفتاب داغ صحن، محکم دور چوب یک بیرق حلقه شده بود.
چند قدم آنطرفتر از هیاهوی صحن، دوتا از دندانهایش که افتاده پیداست؛ احتمالاً کلاساولی یا دومی است روی زمین نشسته بود. جعبه مدادرنگیهایش را کنارش گذاشته بود و بادقت، آخرین خطهای نقاشیاش را میکشید. روسری مشکی کوچکش میان رنگهای کاغذ بیشتر به چشم میآمد. از کرمان آمده بود؛ اما دلتنگیاش، لهجه نمیشناخت.
روی کاغذ، آسمان را پر از کودکانی کشیده بود که دور تصویر رهبر شهید حلقهزده بودند. پایین نقاشی، خانواده خودش را کنار خودرویی کشیده بود که پرچمی سرخ بر آن نصب بود.
با لبخند کودکانهای گفت: این آقای شهیدمونه که با بچههاست... اینم من و خانوادهمون.
بعد با انگشت، پرچم سرخ را نشان داد و ادامه داد: ما هر شب پرچم ایران داشتیم؛ ولی حالا پرچم یالثارات داریم.
پرسیدم: «چرا پرچم قرمز کشیدی؟
مدادرنگی قرمز را میان انگشتان کوچکش چرخاند و بیآنکه مکث کند، جواب داد: «چون باید انتقام بگیریم... انتقام دلهای تنگ ما بچهها».
بعد سرش را بالا آورد، نگاهم کرد و با همان لهجه شیرین کرمانی گفت: «خاله... دلم برای رهبرمون، آقا سید علی، تنگ شده»
برای لحظهای، همه شلوغی صحن گم شد. دلتنگی یک کودک، سادهتر از هر شعار و رساتر از هر سخنرانی، روی کاغذی سفید نقش بسته بود.
بعد از اذان ظهر، مردی با دشداشه مشکی وارد حرم شد. آرام بر سروصورتش میزد و زیر لب نوحهای عربی میخواند.
معنای همه واژههایش را نمیفهمیدم، اما اشک، ترجمه نمیخواست.
قطرهها از گونههایش میگذشت و روی دشداشه سیاهش میچکید.
کنارش ایستادم.
آرام زمزمه میکرد: «یا ابن شبیب... یا مولای سیدنا... یا قائد...»
بعد ناگهان صدایش میان صحن پیچید: «وا حسینا...»
همان یک فریاد کافی بود تا چند نفر دیگر هم بیاختیار اشک بریزند.
در حرم، آن روز، زبانها متفاوت بود؛ اما اشکها، یکزبان بیشتر نداشتند.
در صحن قدس، چند دختر نوجوان کنار هم ایستاده بودند. قاب عکسی را در دست گرفته بودند و بادقت از آن عکس میگرفتند.
گفتم: «چه باسلیقه درستش کردهاید.»
یکی از دخترها لبخند زد و گفت: «قشنگیاش مال صاحب عکسه.»
بعد مکثی کرد؛ مکثی که بغض را لو میداد.
«چهار ماه، هر شب با عکس آقا رفتیم تجمع. آرزومون این بود که یه روز از نزدیک ببینیمش.»
نگاهش را از قاب عکس برنداشت و ادامه داد:
«قسمت نشد. حالا اومدیم برای آخرین سلام... آخرین خداحافظی.»
یکی دیگر گفت:
«با هم قرار گذاشتیم بیاییم بگیم آقا جون... راهتان رو ادامه میدیم.»
حرفش که تمام شد، سکوت میانشان سنگینتر از هر جملهای بود.
چفیه را محکم دور سرش پیچیده بود. تا لب باز کرد، لهجه شیرازیاش خودش را نشان داد.
میگفت: تمام مسیر را گریه کرده است.
بیتابی، هم سر مو درد آورد، هم دلمو.
هر چند جمله، دستش را بر سینه میکوبید و با صدایی که بغض آن را میشکست، میگفت:
«دلم برای مظلومیتش میسوزه... برای غریب بودنش. مثل جدش، اباعبدالله.»
کمکم صدایش بلندتر شد.
چند نفر دیگر هم دورش جمع شدند.
نوحهای که اول آرام زمزمه میشد، حالا میان جمعیت میپیچید:» داغت نمیشود باورم...ای رهبرم...ای رهبرم...
آن صدا در صحن میپیچید و با باد، میان پرچمهای سیاه و سرخ گم میشد؛ انگار حرم، هر چند قدم، روایت تازهای از یک دلتنگی مشترک را در خود جایداده بود.
صدای مداحی در صحن میپیچید؛ اما گوشهای دیگر، زنی سالخورده، آرامتر از همه عزاداری میکرد.
سن و سالش به مادربزرگها میرسید. روی زمین نشسته بود و با گوشه چادر، اشکهایش را پاک میکرد. کناردستش چند ورق دارو بود.
کنارش نشستم و گفتم: «از کجا آمدهاید؟»
نگاهش را از تصویر برنداشت و گفت: «از خامنهِ تبریز... قلبم مریضه. دارو میخورم. نتونستم تهران برم، اما دلم طاقت نیاورد. خودم رو به مشهد رسوندم.»
همان لحظه، صدای مداحی در صحن اوج گرفت.
زن سالخورده زیر لب، به ترکی زمزمه میکرد:
«جان آقا... سنه قربان... آقا سیدالعطشان...»
اشکهایش بیوقفه روی صورتش میغلتید.
گفت: «هر شب برات اشک ریختم... آخر کربلا هم نرفتی...»
بعد دستش را روی سینه گذاشت و ادامه داد: «روضه تو توی قلبم میگیرم... شاید یه شب توی خواب ببینمت.»
لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام، انگار که با خودش حرف بزند، گفت: «دیدی... مثل جدش شهید شد...»
از او پرسیدم: از نزدیک دیده بودینش؟
لبخند تلخی زد و گفت: نه... من از دور دوستش داشتم... هیچوقت از نزدیک ندیدمش.
برای لحظهای، فاصله تبریز تا مشهد در ذهنم رنگ باخت. بعضی دوستداشتنها، فاصله نمیشناسند.
صدای برخورد عصای آهنی با سنگفرشهای راهروی مسجد گوهرشاد، قبل از خودش به گوش میرسید.
کمرش خم شده بود، اما قدمهایش آرام و استوار بود.
گفت از یکی از روستاهای سبزوار آمده است.
با زحمت خودش را تا حرم رسانده بود.
پرسیدم: «برای تشییع تهران نرفتید؟»
گفت: نتونستم... توانش نبود.
چند لحظه به تصویر رهبر شهید نگاه کرد.
بعد گفت:
«اومدم برای اولینبار ببینمش... بیعت کنم... بگم آقاجان، هیچوقت ندیدمت؛ ولی دوستت داشتم».
حرفش که تمام شد، بیاختیار یاد اویس قرنی افتادم؛ مردی که پیامبر (ص) را هرگز از نزدیک ندید، اما محبتش، فاصله را از میان برداشته بود.
پیرمرد انگار ادامه همان روایت را برایم کامل کرد.
گفت: «رهبر برای این انقلاب خیلی زحمت کشیده... حالا باید حواسمون به آقا مجتبی باشه.»
دستش را روی عصا جابهجا کرد.
چند قدم جلو رفت.
مقابل تصویر ایستاد.
لبهایش آرام تکان میخورد.
دیگر صدایش را نمیشنیدم؛ اما از لرزش شانههایش میشد فهمید که گفتوگویش را با تصویر، هنوز تمام نکرده است.
از تبریز تا سبزوار، فاصله کم نبود؛ اما آن روز، همه راهها به یک نقطه ختم میشد.
یکی با داروهای قلبش آمده بود.
یکی با عصایی که هر قدمش روی سنگفرش صدا میکرد.
یکی با نقاشی کودکانه.
یکی با بیرقی که ساعتها از دستش جدا نمیشد.
در میان آن همه آدم، هیچ روایت، شبیه روایت دیگری نبود؛ اما همه در یک جمله مشترک بودند؛ دلتنگی، گاهی از هر فاصلهای بزرگتر است.
تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز