در میان خیل جمعیت، گوشهای نشستهام؛ خاموش، مبهوت و چشمدوخته به چهرههای زائران آن عبد صالح خدا، آن «القتیل فی سبیلالله مع اولیائه»، آن سید کربلایی؛ مردی که عمر خویش را در راه ایمان، ولایت و اقامه حق بهسرآورد.
به چهرهها مینگرم؛ به اشکها، به پرچمها، به نگاههای سرگردان میان زمین و آسمان. گویی هر نگاه، روضهای ناگفته و هر اشک، حدیثی ناتمام از فراق است. دل، ماتمزدهتر از فرزندِ داغدارِ پدر است؛ اندوهی نشسته بر جان که نه در کلمات میگنجد و نه در سکوت.
منتظرم ... منتظر یک نگاه، یک اشاره، شاید به تابوت مردی که تا واپسین دم بر عقیده خویش استوار ماند؛ مردی که جز بر خدا تکیه نکرد، جز به او دل نسپرد و امیدش را در هیچ آستانی جز آستان ربوبی ننهاد.
اهالی سقیفه در طول تاریخ بسیار بودند؛ پیکرها را بر زمین گذاشتند و رفتند، اما نه سایه شمشیرهای فتنه از سر امت کوتاه شد و نه گندم ری به کام آنان شیرین آمد. تاریخ بارها تکرار شد و باز هم حقیقت، تنها و مظلوم، راه خویش را پیمود؛ و او... با همه زخمهایی که از دوست و دشمن بر دل داشت، از این مردم راضی بود و با رضایت رفت. مردم را سرمایه راه خدا میدانست و به آنان امید داشت؛ و فرزند صالحش نیز با مردم سخن گفت و تکلیف را روشن ساخت؛ گویی میخواست بگوید: هر آنچه میپندارید با این بندگان مخلص خدا به دست میآورید، از عزت و کرامت و شرف و آزادگی، همه برای شماست و به شما بازخواهد گشت.
اکنون من ماندهام و این جمعیت؛ من ماندهام و این پرچمهای افراشته، این اشکهای زلال، این دلدادگیهای بیریا و این ارادتهایی که از زمین برمیخیزند و تا عرش امتداد مییابند. در میان این همه شور و سوگ، نسیمی از امید در جان میوزد؛ امیدی که از وعده الهی ریشه میگیرد.
آری، او خواهد آمد؛ آن موعود آسمانی، آن وارث خون همه مظلومان تاریخ. خواهد آمد و پرچم را از دست وفاداران خواهد گرفت و بر بلندای جهان خواهد افراشت. آن روز، فرشتگان بشارت خواهند داد: «أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
آن روز، اشکها به لبخند بدل خواهد شد، فراق به وصال خواهد رسید و حقیقت، بیپرده و آشکار، بر سراسر زمین خواهد درخشید.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز