میان موج جمعیت، بیرقهای سرخ «یا لثارات»، اشکها و فریادهای «انتقام»، هر چهره روایتی از داغ و دلبستگی داشت.
پس از شهادت رهبرمان، مردم ایران روزهای سختی را پشت سر گذاشتند؛ روزهایی که دلهای بسیاری داغدار این فقدان بود. برای تسلای دلهای داغدار، مراسم هفتم در صحن پیامبر اعظم (ص) حرم مطهر رضوی برگزار شد؛ جایی که مردم کنار هم ایستادند و فریاد خونخواهی سر دادند.
عزاداران با پرچمهای سرخ «یا لثارات» در میان جمعیت حضور داشتند؛ بیرقهایی که بر دوششان بود، انگار بخشی از وجودشان شده بود.
سیل جمعیت فوجفوج وارد صحن میشد. تمام صحنها که قدم میزدی، مردم را میدیدی که با پرچمهای سرخ «یا لثارات» برای انتقام و خونخواهی آمده بودند.
صحن پر از آدمهایی بود که هرکدام با دلی پر از حرفهای ناگفته درباره خونخواهی آمده بودند؛ مردمی که پس از آن روزهای سخت، کنار هم جمع شده بودند تا همدلی و داغ مشترکشان را فریاد بزنند. در این کشور رسم است پس از مراسم دفن، برای همراهی و دلگرمی خانواده عزیز ازدستداده، مراسم هفتم و ختم برگزار شود.
دیشب، در صحن پیامبر اعظم (ص) حرم مطهر رضوی، مراسم هفتم و ختم رهبر شهیدمان برگزار شد. خدایا چه روزهایی را داریم زندگی میکنیم. جان میدهم تا روایت کنم؛ ما با همین حس خونخواهی و انتقام میخواهیم آرام بگیریم. آرزو دارم بنویسم بعد از انتقام، بعد از نابودی دشمن، تازه مینشینم و عزاداری میکنم؛ آن زمان است که قلب ما با حس پیروزی آرام میشود.
در میان صحن پیامبر اعظم (ص)، وسط پرچمهای سرخ خونخواهی «یا لثارات»، چشمم به بیرقی افتاد که بر فراز آسمان پرستاره صحن به اهتزاز درآمده بود.
نگاهم میله بیرق را دنبال کرد. نامش ایلیا بود.
برای نوجوانی، قدش زیادی بلند بود. صورتی استخوانی داشت و جوشهای ریز پیشانیاش نشانههای نوجوانی را نشان میداد. مدتها بود حواس جمعیت را به خود معطوف کرده بود.
پیراهن مشکی به تن داشت. روبهروی ایوان ولیعصر (عج)، مقابل سنی که به سادهترین شکل ممکن برای مراسم هفتم آماده شده بود، ایستاده بود و بیرق سرخ «یا لثارات» را در آسمان صحن به اهتزاز درآورده بود.
عرق پیشانی، غرور نگاه و خشم چهرهاش، با هر چرخش پرچم، فریاد خونخواهی رهبر شهید را روایت میکرد. حالا از حنجره مردانهاش ندای «لبیک یا حسین» میآمد. مردم پشت سرش همه فریاد «انتقام، انتقام» سر میدادند. ایلیا همچنان بیرق را میچرخاند؛ نوجوانی که در میان آن دریای جمعیت، روایت خودش را با یک بیرق سرخ ثبت کرد.
نگاهم را از ایلیا گرفتم.
میان جمعیت، خادمی را دیدم که پوستر عکسهای رهبر شهید را توزیع میکرد. در همان میان، چهره زنی توجهم را جلب کرد. با قدی کوتاه از میان جمعیت عبور میکرد، پوستر میگرفت و زیر لب با زبان مازنی چیزی میگفت.
اشک، هر ثانیه از روی چینوچروکهای صورتش راهی میکشید و پایین میآمد.
قدمهایم را تند کردم سمتش.
کنار وسایلش نشسته بود. در مشمایی که همراه داشت، چندین عکس از رهبر شهید بود؛ یک بطری آب، چند تکه نان، کلوچه و بیرقی که کنار وسایلش علم شده بود. کنارش نشستم. نامش سکینه بود.
او برای مراسم تدفین و تشییع آمده بود و تا هفتم در مشهد مانده بود. دلش نمیخواست در این روزهای داغ، از کنار این مراسم و این جمعیت دور باشد. دخترش که حالا سوپروایزر بیمارستان است، از خاطره دیدارشان با رهبر شهید گفت؛ از روزی که همراه دخترش، که دانشجوی پزشکی بود، برای دیدار رفته بودند.
سکینه خانم که حرف میزد، من محو روایتش شده بودم؛ زیر لب قربانصدقهاش میرفتم. در کلماتش هم محبت بود، هم داغ.
از خاطره آن شب اسفند گفت و از لحظهای که خبر شهادت را شنید.
اشکهایش هقهق شد.
از داغی گفت که بر دلش مانده بود و با حسرت گفت:ای کاش همان موقع، همان روزها انتقام گرفته میشد تا امروز رهبرمان کنارمان بود.
از حاج قاسم، شهید سیدحسن نصرالله و شهید اسماعیل هنیه یاد کرد؛ نامهایی که برای او یادآور داغها و خاطراتی بزرگ بود.
میگفت فقط با انتقام، دلش آرام میگیرد.
سکینه خانم خودش را به سختی به مشهد رسانده بود. به دخترش گفته بود میمانم تا مراسم ختم و یادبود برگزار شود؛ بعد از آن برمیگردم.
دخترش نگرانش بود، اما او آمده بود تا در کنار رهبرش، در میان مردم داغدار، بماند.
نگاهم را از سکینه خانم گرفتم.
میان جمعیت، بانویی را دیدم که پرچمی سرخ را بر شانه بسته بود. روی آن، پیکسل بیضیشکل خاکیرنگی با نام «امیرالمؤمنین» قرار داشت؛ نوشتهای مشکی که روی پیکسل دیده میشد و نگاه را به خود جلب میکرد.
خودم را روی فرش کنارش کشیدم.
بانویی از استان فارس بود. استاد دانشگاه بود و برای اینکه خودش را به مراسم هفتم برساند، امتحان دانشجویانش را زودتر برگزار کرده بود و راهی مشهد شده بود.
میگفت: «دشمن فقط رهبر ما را شهید نکرد؛ تکتک ما را کشت.»
از داغی حرف میزد که تنها تسکین آن را انتقام میدانست.
آن طرفتر، مشتی سرخ در آسمان، نگاهم را گرفت.
مشت دخترکی کوچک. نزدیک شدم. نامش حنا بود.
روسریاش را با طلق محکم کرده بود و چادر عربی بر سر داشت. روی چهارپایهای در صحن، میان جمعیت ایستاده بود. قدش حکایت از ۹ سالگیاش داشت؛ اما حرفهایی که میزد، بزرگتر از سنش بود.
در دست دیگرش، عکس رهبر شهید را روی سینهاش فشرده بود.
میگفت دلتنگ بابا سیدعلی است.
با همان صدای کودکانهاش گفت: «خاله، من دوبار یتیم شدم؛ یکبار دوسالم بود بابام سوریه شهید شد. الان که فهمیدم بابا سیدعلی، رهبرم، شهید شد، من حق ندارم فریاد بزنم و بگم پرچم خونخواهیت تا ابد روی دوش ماست؟»
در میان آن همه جمعیت، حنا با همان قامت کوچک ایستاده بود؛ دختری که داغ را از کودکی شناخته بود و حالا با زبان خودش از عهدی میگفت که در دلش داشت.
به رسم آیین خودمان که بعد از مراسم، بر سر مزار میروند، خودم را به دارالذکر رساندم.
آسمان این صحنسرا حال و هوای دیگری داشت.
مملو از جمعیت بود. بسیاری قرآن میخواندند و گوشهوکنار صحن، آدمهایی را میدیدی که انگار تازه باورشان شده بود دیگر امکان دیدن رهبر شهیدشان با چشمهای این دنیا وجود ندارد؛ از این پس باید با خاطرهها، دعاها و دلتنگیهایشان روزگار را سپری کنند؛ روزگاری که خود را در مسیر خونخواهی او میدانستند.
حبیبطور دوست داریم.
در میان جمعیت، پسرکی کوچک با لباس نظامی روبهروی پنجره، در آغوش مادرش، مقابل مزار رهبر شهید ایستاده بود.
با صدای بلند، میان اشک و فریاد و ندای «لبیک»، عکسی را از جیبش بیرون آورد.
روبهروی مرقد شریف گفت:
«به آقا سیدمجتبی، رهبر عزیزم بگو طاها میگه نبین قدم کوچیکه؛ پاش بیفته برات قیام میکنم.»
در میان جمعیت، صدای اصرار دخترکی با مانتو عربی و روسریای که با گیره محکم شده بود، توجهم را جلب کرد.
مدام به مادرش میگفت: «میخواهم نقاشیام را به زهرا کوچولو نشان بدهم.»
مادرش توان بغل کردن او را نداشت؛ قد دخترک برای دیدن آن بالا کوتاه بود.
خادم که صدای او را شنید، روی چهارپایه گذاشتش. جمعیت کنار رفت.
دخترک، نقاشی را از کیف دوشی خرگوشیاش بیرون آورد.
گفت: «زهرا کوچولو کو؟»
به او گفتند آن سنگ کوچک کنار رهبر شهید، خانه اوست.
دخترک با شنیدن این حرف به گریه افتاد.
گفت: «زهرا کوچولو، مداد رنگی آوردم برات. نقاشی کشیدم. بیا با هم نقاشی بکشیم.»
صدای اشک و ناله در میان جمعیت بلند شد.
رقیه با دلدادگی کودکانهاش، روضهای از دلتنگی خواند؛ روضهای که نه با منبر، بلکه با یک نقاشی کوچک و قلبی بزرگ شکل گرفت.
گوشهوکنار صحن، دوربینها روایت این لحظهها را ثبت میکردند.
بانویی عراقی از من پرسید مزار رهبر شهید کجاست.
نشانش دادم. «وا حسینا» گفت و بر سر و سینه زد.
مقابل پنجره ایستاد؛ انگار آنجا دنیایی دیگر بود. شب هفتم این داغ، حالا حالاهااین داغ سرد نمیشود.
ما همه منتظر انتقام رهبرمان هستیم.
در راه برگشت، بانوی جوانی مدام میگفت: «برای روح بهترین رهبر دنیا، رهبر شهیدمان، صلوات.»
دست روی صورتم کشیدم.
گویی شنیدن همین جمله کافی بود تا زانوهایم سست شود؛ میان جمعیت بایستم و تمام آنچه دیده بودم را دوباره مرور کنم.
شبی که در صحن پیامبر اعظم (ص) گذشت، فقط یک مراسم نبود؛ روایت آدمهایی بود که هرکدام با یک عکس، یک بیرق، یک خاطره و یک داغ آمده بودند تا بگویند هنوز در انتظار خونخواهیاند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز