به گزارش آستان نیوز،ای قلم، کاش خشک شوی؛ کاش نمیرسید این روز که من بخواهم برای بعد از شهادت شما قلمبهدست بگیرم و بنویسم.
من مزار رهبر شهیدم را دیدم. نفسم بهسختی، دقیقه دقیقههای این ساعت، بالا میآید. زانوهایم از دیروز رمقی ندارد.
پرسانپرسان، در پی دارالذکر، با لکنتزبان از پیرزنی میپرسم: «دارالذکر کجاست؟»
آبی تعارفم میکند و میگوید: «بیا مادر، این را بنوش. رهبر شما جوانها را دوست داشتند. خودت را اذیت نکن.»
جرعهجرعه آب را مینوشم. دستش را برای بدرقه بر پشتم میگذارد و میگوید: «همینجاست.»
از او جدا میشوم و به مسیر ادامه میدهم.
در راه، بانوی جوانی همراه همسرش، گویی عصای یکدیگر شدهاند، از صحن خارج میشوند. بیرق «یالثارات» بر شانه دارند. چشمهایشان سرخ است؛ درست به رنگ همان بیرقی که بر دوش کشیدهاند.
باادب و احترام وارد صحن میشوم.
نگاهم به کتیبهای مشکی با حاشیهای سرخ گره میخورد. بالای آن، نقش مشت گرهکردهای دیده میشود و بر زمینهای سبز و سرخ، نوشتههایی خودنمایی میکند؛ «آقای شهید» و «ایران».
در میان آن سیاهی، جملهای با خطی خوش و سفید نوشته شده است: «خادم حضرت خورشید، به آغوش حرم بازآمد.»
صوت قرآن در صحن پیچیده است. استاد عبدالباسط تلاوت میکند: «کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا...»
قدمهایم سنگین شده است؛ گویی دستی زیر بازوانم را گرفته باشد. زانوهایم دیگر توان همراهی ندارند و پاهایم بر زمین کشیده میشود.
کمی آنسوتر، مردی با لباس روشن، لبه کلاه آفتابیاش را پایین کشیده، دست بر صورت گذاشته و بیاختیار هقهق گریه میکند.
پدری همراه دو دختر، همچون دو فرشته، دست در دست، با چادرهای مشکی، از نخستین دیدارش با آقا میگوید. اشک و لبخند همزمان بر چهرهاش نشسته و بغضش را فرومیخورد.
هرچه پیشتر میروم، فضای صحن رنگ دیگری به خود میگیرد؛ گویی همه چیز برای وداعی بزرگ آماده شده است.
مهپاشها، صحن را تکهای از بهشت ساختهاند. درهمآمیختگی چراغهای قرمز، لباسهای مشکی، پرچمهای سرخ، بارانی از جنس اشک، صوت قرآن و نسیم خنک مهپاشها، تصویری ساخته است که واژهها از توصیفش ناتواناند.
خادمان، باادب و متانت، لباس خدمت مشکی بر تن دارند و چوبپرهای سبز در دست گرفتهاند. آرام و بیصدا زائران را راهنمایی میکنند تا نظم صف حفظ شود؛ صفی برای دیدار با رهبر شهید.
صف، به درازای چندین موج جمعیت کشیده شده است؛ آنقدر طولانی که پیداکردن ابتدای آن دشوار است. ناگهان صدای «لبیک یا حسین» در صحن طنینانداز میشود و بغضها را دوباره میشکند.
در میان جمعیت، دختری جوان از مادرش میپرسد: «درست ایستادهایم؟ واقعاً قرار است رهبر را ببینم؟... خاکبرسر دنیا.»
کمی آنسوتر، پناه میگوید: «کاش تا آخر عمر برایش مشکی بپوشم.»
صف آرامآرام پیش میرود. چشمهایم بیاختیار به جلو دوخته شده است.
حالا، بعد از آن صف طولانی، چشمم چه میبیند؟
گوشی من چه تصویری در خود ثبت میکند؟
تصویر مزار رهبر شهید...
بر مزار، پرچمی از مخمل مشکی گستردهاند؛ با نوشتهای روشن و خطی خوش: «صلیالله علیک یا ابوالفضل (ع)»
در گوشههای پرچم، نقش «الله» پرچم وطن دیده میشود و در دو سوی دیگر، تصویر رهبر شهید نقش بسته است.
پایین پای مزار، خانواده عزیزشان هستند و زهرای کوچولو؛ کودکی که برای همه ما، روضه حضرت رقیه (س) را مجسم کرد. شاید مردها این داغ را بیشتر درک میکنند؛ چون دخترها باباییاند...
اطراف مزار، با گلهای رزِ پرپر پوشیده شده است. با خودم میگویم: «خدایا... ما هم مثل تکتک این گلها، میان همین قبرها دفن شدهایم.».
صورت مثل ماه رهبر شهید، در میان قاب گلهای سپید، با لبخندی آرام دیده میشود.
کمی آنسوتر، مردی نشسته است. قرآن را مقابل خود گشوده، بیصدا اشک میریزد و آیات الهی را زمزمه میکند.
اما آن گوشه، روی پلهها، جوانی سر بر پله نهاده است. آرام اشک میریزد؛ گویی تحمل دیدن این تصویر را ندارد و غم، تمام سینهاش را پرکرده است.
دستم را بالا میآورم و آرام میگویم: «آقا... من میخواستم امسال از شما انگشتر بگیرم...
من میخواستم شعرم را برایتان بخوانم...»
در همان لحظه، صدای استاد علیرضا افتخاری در ذهنم طنین میاندازد؛ همان «آه از آن اسفند...»؛ انگار از دل همه داغداران میخواند.
درست در همین حال، وارد فضای مزار میشوم؛ جایی که دیگر هیچکس، اشکهایش را، پنهان نمیکند...
وارد میشوم؛ صحرایی برپاست.
من این سبک گریه را فقط ظهر عاشورا دیدهام.
دستهای از بانوان عرب، مویهکنان وارد میشوند. بر سروصورت میزنند و پیوسته فریاد میزنند: «یا قائد شهید...»
ریحانه، دخترکی با روسری مشکی و گلهای بابونه، اشک امانش نمیدهد. مرواریدهای اشک بر گونههایش میغلتد. رو به مادرش میگوید: «مرا بالا بگیر تا به آقا بگویم خداحافظ...»
بانویی از من میخواهد برای روزهای دلتنگیاش از مزار عکس بگیرم و برایش ارسال کنم.
میگوید: «آقا... من تا همین امروز با این امید زندگی میکردم که خبر دروغ است؛ دوباره به زینبیه میآییم و روی نورانیتان را میبینیم. حالا... کاش من جای شما مرده بودم».
هر گوشه این صحن، روایتی از دلتنگی است و هر چهره، حدیثی از وداع.
اندکی آنسوتر، بانویی تکیه زده به دیوار، چفیهای بر دوش انداخته و بیصدا قرآن میخواند. صدای تلاوتش در میان هقهق گریهها گم شده است، اما آرامشش دل را به سکوت دعوت میکند.
آرامآرام به ضریح امام مهربانیها نزدیک میشوم. ضریح، گویی آغوش گشوده است و نگاهم بیاختیار به آن گره میخورد و میگویم: سلام و عرض ادب، آقا... کمک کنید در مسیرتان بمانم.
یاد کتاب «خوندلی که لعل شد» میافتم؛ همان بخش که یکی از دوستان، خوابش را برای آقا نقل میکند و ایشان آن را به آزادی تعبیر میکنند.
دیشب، وقتی آن صفحات را دوباره خواندم، بیاختیار با خودم گفتم: «آقا... شاید آن خواب، آزادی نبود؛ شهادت بود.»
بعد از سلام به امام مهربانیها، دلم آرام نمیگیرد؛ باید سلام دیگری هم بدهم.
سلام بر رهبر شهید...
سلام بر همسایه امام رضا (ع) ...
نگاهم میان ضریح امام مهربانیها و مزار رهبر شهید در رفتوآمد است. انگار بیت رهبری، امروز در آغوش حرم آرامگرفته است.
گوشی تلفن همراهم حالا مزین به تصویری شده است که هیچگاه گمان نمیکردم روزی ثبتش کنم؛ تصویری از منزل ابدی همسایهترین رهبر دنیا، در آغوش امام رضا (ع).
از حرم بیرون میآیم، اما دلم همانجا جامانده است. هرچه از حرم دورتر میشوم، بیشتر احساس میکنم که امروز نه برای وداع، بلکه برای تجدید عهد آمده بودم؛ عهدی که باید تا آخرین نفس بر آن بمانم؛ و در ذهنم فقط یک تصویر تکرار میشود؛ تصویری که هیچگاه از خاطرم نخواهد رفت: بیت رهبری، در آغوش حرم.
تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز