کد خبر : ۷۱۲۰۳۰
۱۲:۳۰

۱۴۰۵/۰۵/۱۳

زیر آسمان صحن انقلاب؛ روایت جاماندگان اربعین

زیر آسمان انقلاب
شب اربعین است. زیر آسمان صحن انقلاب ایستاده‌ام؛ روبه‌روی گنبد طلایی امام رضا (ع). آمده‌ام جمله‌ای برای آغاز این شب پیدا کنم، اما هرچه بیشتر به گنبد خیره می‌شوم، واژه‌ها کمتر به یاری‌ام می‌آیند. صحن، لبریز از زائرانی است که هرکدام به زبان خود با امامشان نجوا می‌کنند؛ یکی دست بر سینه ایستاده، دیگری چشم از گنبد برنمی‌دارد و آن‌سوتر، زائری می‌کوشد قابی از این لحظه را برای همیشه ثبت کند.

در میان جمعیت، دختری با روسری کرپ سبزرنگ و عینکی با فریم سبز، توجهم را جلب می‌کند. بادقت، دو تصویر را روی صفحه تلفن همراهش جابه‌جا می‌کند تا عکس شهیدی درست روبه‌روی گنبد طلایی امام رضا (ع) قرار بگیرد. چند بار اندازه تصویر را تغییر می‌دهد تا قاب دلخواهش شکل بگیرد.

نزدیک می‌شوم و می‌پرسم: «می‌شناسیدش؟»

بی‌آنکه نگاهش را از صفحه گوشی بردارد، آرام پاسخ می‌دهد: «شهید نوید صفری... امشب تولدش است. مامانم بیشتر می‌شناسدش.»

چند لحظه بعد، بانویی با چهره‌ای گندمگون و آفتاب‌سوخته، چادر طرح‌دار بر سر، مقنعه به سر و کتاب دعایی در دست، کنارمان می‌ایستد. لهجه شیرین کاشانی‌اش میان همهمه صحن، گرمای خاصی دارد. از شهید نوید صفری می‌گوید؛ از حاجت‌هایی که به برکت توسل به او گرفته، از آرزوی چندین‌ساله زیارت اربعین و از اینکه رزق سفر امسالش را از همین شهید گرفته است. با اطمینان می‌گوید: «شهدا زنده‌اند»؛ باوری که در تمام کلماتش جریان دارد.

از آن‌ها فاصله می‌گیرم و میان جمعیت قدم می‌زنم. صدای نوحه آشنایی رشته افکارم را پاره می‌کند؛ «زینب... زینب...» صدای مرحوم سلیم مؤذن‌زاده از بلندگوها نیست؛ پیرمردی است با لباس مشکی، عرقچین مشکی بر سر و دمپایی سفید بر پا که آرام و استوار، نوحه را با همان لهجه ترکی زمزمه می‌کند. هیئت او، هیئتی یک‌نفره است؛ نه پرچمی در دست دارد و نه طبل و سنجی، اما وقار قدم‌هایش صحن انقلاب را به مجلس عزایی خاموش بدل کرده است.

پیرمرد آرام‌آرام در میان جمعیت گم می‌شود. چند قدم جلوتر، مرد دیگری نگاهم را به خود جلب می‌کند؛ چفیه‌ای سبزرنگ بر دوش انداخته و روبه‌روی گنبد ایستاده است. تلفن همراهش را بالا آورده و عکس‌های داخل گوشی را یکی‌یکی مقابل گنبد می‌گیرد. هر تصویر، خاطره‌ای از اربعین سال گذشته است.

با هر عکس، مکثی می‌کند، نگاهی به گنبد می‌اندازد و آرام می‌گوید: «یادش به خیر آقا... پارسال همین موقع روبه‌روی گنبد ماه بنی‌هاشم بودم.»

لحظه‌ای بعد، عکس دیگری را روی صفحه می‌آورد. این بار صدایش به زمزمه‌ای شکسته تبدیل می‌شود: «دیدی چه جوری جا موندم، امام رضا؟»

بغض، ادامه جمله را از او می‌گیرد. چشم‌هایش سرخ می‌شود و چند قطره اشک، بی‌صدا روی چفیه سبزش می‌چکد. عکس‌ها را دوباره ورق می‌زند؛ گویی می‌خواهد فاصله میان صحن انقلاب و جاده نجف تا کربلا را با همان قاب‌های کوچک تلفن همراهش از میان بردارد.

هنوز نگاه مرد میان عکس‌ها و گنبد در رفت‌وآمد است که چند قدم آن‌سوتر، تصویر دیگری نگاهم را به خود جلب می‌کند...

تصویری میان گنبد و کربلا

هنوز نگاه مرد میان عکس‌های اربعین و گنبد در رفت‌وآمد است که چند قدم آن‌سوتر، تصویر دیگری نگاهم را به خود جلب می‌کند.

بانویی بلندقد با چادر عربی، روبه‌روی گنبد ایستاده است. در یک‌دست، تصویر شهید جهاد مغنیه را گرفته و در دست دیگر، عکسی سه‌درچهار را. هر دو را بادقت مقابل گنبد می‌گیرد؛ انگار می‌خواهد میان این قاب‌ها و بارگاه امام رضا (ع) پیوندی ناگسستنی برقرار کند.

نزدیک می‌شوم و می‌پرسم؟ «سرباز بودند؟»

نگاهش را از گنبد برنمی‌دارد و آرام می‌گوید:

«شهید... سرباز امنیت بود. هجدهم دی شهید شد.»

مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «دارم کتابش را می‌نویسم.»

تصویر شهید جهاد مغنیه را به دستم می‌دهد تا خودش عکس بگیرد. هم‌زمان، از آرزویی می‌گوید که چهار سال پیش، درست در همین نقطه از حرم، از شهدا خواسته بود.

«همین‌جا، روبه‌روی گنبد، از شهدا خواستم قسمت کربلا شود... همان سال رفتم.»

جمله‌اش نیمه‌تمام می‌ماند. نگاهش در میان جمعیت می‌چرخد؛ انگار کسی را جست‌وجو می‌کند که دیگر کنار او نیست.

در همان سکوت، چفیه‌ای که از زیر چادرش نمایان است، توجهم را جلب می‌کند.

می‌پرسم: «چفیه را همیشه همراه دارید؟»

لبخند کوتاهی می‌زند و می‌گوید: «خیلی دوستش دارم... هدیه است؛ هدیه رهبر شهید.»

نام رهبر شهید که به میان می‌آید، بغضش دیگر تاب ماندن ندارد. اشک، آرام روی گونه‌هایش می‌نشیند.

می‌گویم: «جامانده‌اید...»

بی‌درنگ حرفم را کامل می‌کند: «جامانده... در آغوش حرم.»

چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنیم. فقط گنبد روبه‌روست و اشکی که بی‌صدا فرومی‌ریزد.

هنگام خداحافظی، زیر لب زمزمه می‌کند: «یا محبوب، یا اباعبدالله الحسین...(ع)

دلت چه میل نماید؟

همان پسند من است.»

هنوز زمزمه‌اش در گوشم مانده است که صدای علم‌ها و نوحه هیئت‌ها، صحن انقلاب را در بر می‌گیرد

؛ گویی روایت جاماندگان، این بار در میان موج عزاداران ادامه پیدا می‌کند...

از صحن انقلاب تا رواق دارالذکر

هنوز زمزمه «یا محبوب... یا اباعبدالله الحسین (ع)» در گوشم بود که صدای علم و کتل‌ها، رشته افکارم را برید. هیئت‌ها یکی پس از دیگری وارد صحن انقلاب می‌شدند. جوانان، با قامتی استوار و سری فرو‌افتاده، علم‌ها را بر دوش گرفته بودند و آرام قدم برمی‌داشتند؛ گویی حرمت این آستان، آهنگ گام‌هایشان را نیز آرام‌تر کرده بود.

نوای سینه‌زنی در سراسر صحن پیچیده بود. دست‌ها بر سینه فرود می‌آمد، بیرق‌های سیاه و سرخ در میان جمعیت به حرکت درمی‌آمدند و هر گوشه، روضه‌ای برپا بود.

بی‌اختیار سربلند کردم. ماه، درست در میانه آسمان صحن انقلاب ایستاده بود. نگاهم از گنبد به ماه گره خورد و خیال، بی‌اجازه تا جاده‌های منتهی به کربلا پر کشید. برای لحظه‌ای،انگار همان ماهی را می‌دیدم که بر سر زائران پیاده‌روی اربعین می‌تابد و ندای «حلبیکم یا زوّار الحسین (ع)» در جانم طنین می‌انداخت.

زیر لب زمزمه کردم: «ماییم و سینه‌ای که بُوَد آشیانِ آه،

ماییم و دیده‌ای که بُوَد آشنای اشک...»

قدم‌هایم بی‌اختیار به سمت صحن آزادی کشیده شد. از دارالزهد وارد مسیر رواق دارالذکر شدم. هرچه به رواق نزدیک‌تر می‌شدم، صف فشرده‌تر می‌شد؛ گاهی آرام پیش می‌رفت و گاهی با موج جمعیت چند قدم جلو می‌افتاد.

در پیچ‌وخم صف، ذهنم مدام به جاماندگان اربعین برمی‌گشت؛ به آن‌هایی که امسال، دلشان در جاده نجف تا کربلا مانده بود و قدم‌هایشان به حرم امام رضا (ع) رسیده بود.

به دیوار راهرو تکیه دادم و موج جمعیت را تماشا کردم. همان لحظه، صدایی در میان زائران بلند شد: «برای شادی روح رهبر شهید، صلوات.»

موج صلوات در راهرو پیچید و صف، آرام‌آرام به حرکت درآمد. صلوات که در راهرو پیچید، دلم دوباره سمت شما رفت. همان‌جا به این فکر کردم که بعضی آدم‌ها، شبیه قصه‌های کربلا می‌شوند؛ شبیه حبیب، آن یار وفاداری که در کنار امامش ماند.

حبیب در حرم اباعبدالله (ع)، نزدیک‌ترین جای ممکن به محبوبش آرام‌گرفته است؛ و حالا شما را در خیال خودم، حبیبِ این آستان می‌دیدم؛ مهمانی نزدیک به امام رئوف، در دارالذکر.

چند قدم دیگر برداشتم و به آستانه رواق دارالذکر رسیدم؛ جایی که شب اربعین، روایت دیگری از دلتنگی را پیش چشمم گشود.

رواق دارالذکر؛ جایی که دلتنگی‌ها شنیده می‌شد

با موج جمعیت وارد رواق دارالذکر شدم. صف آرام پیش می‌رفت؛ گاهی با فشار جمعیت چند قدم جلو می‌افتاد و دوباره مکث می‌کرد. هرکس در سکوت خودش ایستاده بود؛ یکی زیر لب دعا می‌خواند، دیگری چشم به مسیر دوخته بود و دیگری، لحظه دیدار را انتظار می‌کشید.

در میان همهمه آرام رواق، صدای کودکانه‌ای بلند شد: «مامان... منو بلند کن... زهرا کوچولو رو ببینم...»

مادرها یکی‌یکی کودکانشان را در آغوش گرفتند. هر کدام به زبان ساده کودکی، سلامی گفتند؛ دستی تکان دادند و چند لحظه‌ای با همان نگاه‌های پاک کودکانه ایستادند.

چند قدم آن‌سوتر، کنار نرده‌هایی که پارچه مخمل مشکی روی آن کشیده شده بود، دخترکی چادربه‌سر ایستاده بود. با نوک انگشتش روی مخمل، قلبی کشید و آرام گفت: «این قلب منه... هم دلتنگ امام حسینم، هم دلتنگ رهبر شهید. قدم نمی‌رسه ببینمت آقاجون. از شلوغی می‌ترسم... ولی دلم می‌خواست یک‌بار با شما کربلا باشم.»

دخترک همان‌جا ایستاده بود؛ با یک قلب کوچک روی پارچه‌ای مشکی و دلتنگی بزرگی که برای سن و سالش عجیب به نظر می‌رسید.

صف دوباره حرکت کرد.

پشت سرم جوانی ایستاده بود که چفیه را محکم دور سرش بسته بود. بی‌صدا اشک می‌ریخت و هر چند لحظه، تصویری از فضای رواق ثبت می‌کرد.

پرسیدم: «آقا را از نزدیک دیده بودی؟»

گفت: «بله... دیدار دانش‌آموزی. کلاس هشتم بودم.»

پرسیدم: «الان چند سالته؟»

گفت: «بیست‌ودو سال.»

پرسیدم: «آن روز فکر می‌کردی دومین دیدارت این‌طور باشد؟»

دیگر نتوانست جواب بدهد. بغضش شکست و بعد از چند لحظه، میان اشک‌هایش گفت: «هر شب توی قنوت نمازم می‌گفتم: اللهم احفظ خامنه‌ای...»

کمی سکوت کرد و ادامه داد: «امسال گفتم کربلا نرم؛ یک کم حال‌وهوای آقا رو درک کنم. به‌جای سفر، رفتم کنار مردم؛ برای وطن.»

چند نفر جلوتر، بانویی با کمک دو دختر جوان در صف ایستاده بود. پیشانی‌اش از گرمای جمعیت خیس عرق بود، اما قدم‌هایش را آرام ادامه می‌داد.

گفتم: «حاج‌خانم، آقا هم راضی نیستند شما این‌قدر به خودتان سختی بدهید.»

لبخند زد و گفت: «آقا این همه سختی کشید... این که چیزی نیست. وظیفه است. دلم براشون تنگ شده بود.»

از لهجه‌اش فهمیدم سال‌هایی همسایه رهبر شهید بوده است. اشک‌هایش را پاک کرد و آرام گفت: «من توی شهری نفس کشیدم که رهبرم آنجا بود... حالا دیگر تهران برایم مثل قبل نیست.»

زیر گنبد؛ دل‌هایی که از کربلا بازنگشته بودند

نوای «یا حسین (ع)» و «یا زینب (س)» در دارالذکر پیچیده بود. دسته‌ای از بانوان عرب وارد رواق شدند؛ صدایشان میان جمعیت می‌پیچید و برای چند لحظه، فضای رواق را به حال‌وهوای موکبی در مسیر نجف تا کربلا نزدیک می‌کرد.

هنوز نوای آن‌ها در فضا بود که نوجوانی خودش را به نرده‌ها رساند. رو به مزار ایستاد و با صدایی آرام گفت: «سلام... منم به ارباب برسون. بگو محسن امسال هم جا موند، آقا... ما هم دوست داشتیم عددِ ما جزو میلیون‌هایی باشه که عتبه حسینیه بعد از اربعین اعلام می‌کنه...»

صلواتی فرستاد، مشت گره‌کرده‌اش را بالا آورد و آرام در میان جمعیت گم شد.

از رواق دارالذکر بیرون آمدم. صحن هنوز بیدار بود. علم‌ها و کتل‌ها بر دوش جوانان، بیرق‌های سیاه و سرخ، پرچم‌های ایران و صدای نوحه، همه درهم‌آمیخته بود.

در میان موج زائران، کوله‌پشتی صورتی کوچکی نگاهم را گرفت. پرچم سرخ «یالثارات» به آن بسته شده بود. دخترکی سه‌ساله با موهای فرفری که با کشی بسته شده بود، پرچم را محکم در دست گرفته بود و با صدای کودکانه‌اش می‌گفت: «یا حسین (ع)... یا رقیه (س)...»

جمعیت از کنارش عبور می‌کرد، اما صدایش گم نمی‌شد.

سرم را بلند کردم.

گنبد طلایی امام رضا (ع) زیر آسمان شب می‌درخشید.

اول شب، زیر همین آسمان ایستاده بودم؛ منتظر بودم جمله‌ای برای آغاز این شب پیدا کنم، اما واژه‌ها به سراغم نمی‌آمدند.

حالا می‌دانستم جمله‌ها را باید میان همین آدم‌ها پیدا می‌کردم؛ میان نگاه‌هایی که به گنبد دوخته شده بود، میان اشک‌هایی که بی‌صدا ریخته شد، میان سلام‌هایی که به کربلا سپرده شد و میان صدای کودکی که هنوز در صحن می‌پیچید: «یا حسین (ع)... یا رقیه (س)...»

شب اربعین به پایان می‌رسید؛

اما زیر گنبد امام رضا (ع)، هنوز دل‌های بسیاری از کربلا بازنگشته بودند.

تهیه وتنظیم : تکتم وطن دوست

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها