در آستانه سال روز شهادت امام هشتم (ع)، جادههای منتهی به مشهد، میزبان زائرانی است که با پای پیاده یا از مسیرهای دور و نزدیک، هر کدام با نیتی، نذری، حاجتی و دلی سرشار از محبت به امام رئوف (ع)، خود را به حرم رضوی میرسانند.
اما در میان این جمعیت، کسانی هم هستند که امسال فرصت حضور در مشهد و زیارت از نزدیک را پیدا نکردهاند؛ کسانی که شاید با حسرت به تصاویر زائران نگاه کنند و با خود بگویند: «پس چرا من نرسیدم؟» حالآنکه در فرهنگ زیارت، فاصله جغرافیایی لزوماً به معنای فاصله دلها نیست و نرسیدن به حرم نباید به معنای فراموششدن از سوی امام تلقی شود. چه بسیار دلهایی که کیلومترها دورتر از مشهد، با شوق و محبت، رو بهسوی امام دارند.
نذر و شوق زیارت نیز بخشی از همین پیوند دیرینه مردم با اهلبیت (ع) است؛ پیوندی که گاه در دل یک پیرزن سالها زنده میماند و حتی اگر رسیدن به حرم بارها به تأخیر بیفتد، امید و محبت او را خاموش نمیکند. رمان «بیبی مهگل» نوشته زینب صفرپور، روایتی از همین دلبستگی است؛ داستان پیرزنی که یک خواب، او را به یاد نذر قدیمی و فراموششدهاش برای زیارت امام رضا (ع) میاندازد و شوق رسیدن به مشهد، سالهای پایانی زندگیاش را تحتتأثیر قرار میدهد.
به همین بهانه و در روزهایی که مشهد میزبان زائران امام رضا (ع) است، با زینب صفرپور، نویسنده رمان «بیبی مهگل» که انتشارات بهنشر آن را منتشر کرده است، درباره نظر، زیارت، انتظار و معنای نرسیدن به حرم مطهر گفتوگو کردهایم.
ایده اولیه «بیبی مهگل» از کجا شکل گرفت و چه شد که نذر و شوق زیارت امام رضا (ع) را محور داستان قرار دادید؟
ایده اولیه این داستان به دوران کودکی و نوجوانی من برمیگردد. من متولد شهرستان قوچان هستم و در سالهای کودکی و نوجوانی، بهویژه در ایام شهادت امام رضا (ع)، همیشه زائران پیادهای را میدیدم که برای عرض ارادت به بارگاه رضوی، از شهرهای مختلف و حتی از خود قوچان راهی مشهد میشدند.
بارها درباره زندگی این زائران و اینکه چه شد قدم در این مسیر گذاشتند و با چه نیتی این راه را طی میکنند، شنیده بودم. همین موضوع بهمرور ذهن مرا درگیر کرد و باعث شد بهرسم پیادهروی و داستان آدمهایی فکر کنم که باوجود سختیهای مسیر، خودشان را به مشهد میرسانند.
در ادامه، ناخودآگاه شخصیت اصلی داستانم شکل گرفت؛ پیرزنی که اصالتاً اهل مازندران است و به دلایلی راهی خراسان میشود. تمام دلخوشی او این است که در مسیری قرار دارد که انتهایش به مشهد و همجواری با امام رضا (ع) میرسد، اما اتفاقات مختلف مانع رسیدن او به حرم میشود. تا اینکه در سالهای پایانی زندگی، با دیدن یک خواب صادقه، نذر فراموششدهاش دوباره به یادش میآید و شوق زیارت در وجودش زنده میشود.
در رمان شما نذر و توسل با زندگی روزمره مردم و مناسبات اجتماعی آنها گرهخورده است. چرا پرداختن به این فرهنگ را برای روایت داستانی مهم دانستید؟
وقتی انسان در یک خانواده مذهبی و بافرهنگ صحیح دینی بزرگ شده باشد، ارادت به ائمه و اهلبیت رسولالله (ص) به یکی از خصلتهای جدانشدنی او تبدیل میشود. فرهنگ نذر و توسل به اهلبیت (ع) هم یکی از همین جلوههای ارادت است؛ چیزی که از کودکی به ما آموزش دادهاند و به لطف محبت این بزرگواران در دلهایمان نقش بسته است.
به نظر من، نوشتن از این نوع ارادتها به گذشته یا امروز محدود نمیشود. این مفاهیم همچنان برای انسان امروز معنا دارند. بااینحال، باتوجهبه تغییرات دوره معاصر، احساس میکنم برای نسلهای آینده بیش از گذشته نیاز داریم درباره این مفاهیم کتاب بنویسیم.
نسل امروز در معرض فضای مجازی و شبکههای اجتماعی مختلف قرار دارد و گاهی همین شرایط باعث شده از برخی رسمها و مناسبات مذهبی نسلهای گذشته فاصله بگیرد؛ بنابراین لازم است کتابهایی نوشته شود که هم خود این نسل و همخانوادههایشان بتوانند آنها را بخوانند و از این طریق دوباره با سیره اهلبیت (ع) و فرهنگ محبت به ائمه (ع) نزدیک شوند.
شخصیتهای داستان و فضای روستا چقدر حاصل تخیل شماست و چقدر از تجربههای واقعی الهام گرفتهاید؟
اینکه بخواهم مرز مشخصی میان واقعیت و تخیل در داستان تعیین کنم، تقریباً غیرممکن است. به نظر من هر نویسندهای وقتی میخواهد داستانی را روایت کند، ایده اولیهاش پیش از آنکه تبدیل به داستان شود، بهنوعی از یک واقعیت، اتفاق، خاطره یا چیزی که در اطرافش دیده یا شنیده، شکلگرفته است.
مثلاً روستای حصارک در داستان، زاییده ذهن من است؛ با تمام اهالی و اتفاقاتی که در آن رخ میدهد. اما این روستا ریشه درگذشته و کودکی من، اما همین انتظار و دلبستگی، خودش بخشی از زندگی معنوی اوست. مهم این است که انسان دلش را از امام جدا نکند. زیارت فقط رسیدن جسم به یک مکان نیست. گاهی آدم در فاصلهای بسیار دور از حرم، دلش به امام نزدیکتر از همیشه است.
شاید «بیبی مهگل» بیش از هر چیز میخواهد همین را بگوید: اگر این روزها نتوانستید در مشهد و در کنار ضریح امام رضا (ع) باشید، تصور نکنید که از نگاه امام دور ماندهاید. شوق زیارت، نذر، محبت و انتظار همگی میتوانند شکلهایی از همان پیوندی باشند که قرنهاست میان مردم و امام رئوف (ع) برقرار است.
بیبی مهگل به ما یادآوری میکند که گاهی رسیدن، فقط آن لحظهای نیست که قدمهای ما به حرم میرسد؛ گاهی انسان سالها در مسیر رسیدن زندگی میکند و همین مسیر، خودش بخشی از زیارت است.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز