کد خبر : ۷۱۲۶۱۹
۱۵:۴۷

۱۴۰۵/۰۵/۲۲
روایتی از نذر تاجر بمی که شیرینی نخل‌های جنوب را به بارگاه حضرت رضا علیه‌السلام می‌آورد

‏‏حلاوت یک قرار نخلستانی

نذر خرما
‏خرما‌های بم بوی خاک آفتاب‌خورده کویر را می‌دهند. رطب مضافتی، همان خرما‌های پوست‌نازک و پرآبی که زیر گرمای داغ جنوب جان می‌گیرند و روی خوشه‌های نخل می‌رسند، معمولاً سر از جعبه‌های صادراتی درمی‌آورند تا راهی اروپا و آسیا شوند.

اما حساب بعضی از این بار‌ها فرق می‌کند. بار تریلی که بسته می‌شود، مقصدش بازار فروش نیست؛ راهی جایی می‌شود که نه فقط کام زائران، که دل هر آدم مشتاقی از چشیدن ذره‌ای از آن شیرین می‌شود. داستان از نخلستان‌های صبور بم شروع می‌شود و می‌رسد به صحن و رواق‌های آستان حضرت ثامن‌الحجج علیه‌السلام،

‏از خاک گرم جنوب تا صحن آفتاب.

محمدآقای عزیز‌نژاد، ۳۹ ساله است. اهل همان بم؛ با همان لهجه گرم، صمیمی و خاکی مردمان کرمان. شغلش تجارت خرماست و رزقش از همین نخل‌ها تأمین می‌شود. اما عیار کار محمدآقا با کانتینر‌های صادراتی سنجیده نمی‌شود.

او و همراهانش سال‌هاست پای یک قرار همیشگی ایستاده‌اند. سفره نذرشان در طول سال براه است، اما پای روز‌های آخر صفر و ایام شهادت حضرت که میان می‌آید، تمام همتشان را رو می‌کنند تا عطر خرما‌های بم، پررنگ‌تر از هر وقت دیگری در صحن و سرا بچرخد. در میان صحبت‌هایش وقتی از ماهیت این نذر می‌پرسی، با همان آرامش کویری‌اش می‌گوید: «خیلی از آدما وقتی اسم نذر میاد فکر می‌کنن باید دیگ‌های گنده غذا باشه. اما برا من فرق نمی‌کنه هزار تومان باشه یا صد میلیون. اون چیزی که اون لحظه آقا خودش از ما قبول کنه، همون برام مهمه.» او نذر را یک معامله دلی می‌داند، نه یک حساب‌وکتاب تجاری.

‏برکتی که در ریشه‌ها تکثیر شد.

این سفره پهن‌شده در خانۀ محمدآقا، ریشه در خاک خانواده دارد. برادرانش هرکدام به کاری مشغولند؛ یکی کشاورز است، یکی معلم و دیگری دکتر، اما وقت نذر که می‌رسد همه زیر یک پرچم جمع می‌شوند. سالی چهار تا پنج تن رطب مضافتی را آماده می‌کنند و راهی آستان حضرت معین‌الضعفا علیه‌السلام می‌کنند. گاهی بار را خودش با عشق تا مشهد می‌آورد و گاهی هم امانت را می‌سپارد به دست خادمان اداره نذورات حرم مطهر.

محمدآقا معتقد است، برکت این نذر مثل باران نم‌نم است؛ بی‌صدا می‌بارد، اما تمام زوایای زندگی را پر می‌کند. دخترانش بدون اینکه پند و اندرز مستقیم بشنوند، این ارادت بی‌ریا را در رفتار پدر دیده‌اند. خودش می‌گوید: «صحبت زیادی باهاشون نمی‌کنم، ولی خودشون دیگه دارن این راه رو نشون میدن و ادامه میدن.»

‏جامۀ خادمی و تن خسته مشتاق

آرزوی دیرینه‌اش این بود که حتی برای یک ساعت هم که شده، لباس خادمی آستان مقدس رضوی را به تن کند. دو سال پیش، به واسطه یکی از دوستانش که مسئول خادم یاران شهرشان بود و حالا دستش از دنیا کوتاه شده، این در باز شد و محمدآقا لباس خادمی حضرت را، به تن کرد.

حالا با تمام مشغله‌های کاری و با وجود بیماری‌ای که تازه جراحی‌اش کرده، کیلومتر‌ها راه را از بم تا مشهد می‌پیماید. جسمش شاید از درد و جراحی خسته باشد، اما وقتی پایش به صحن‌ها می‌رسد و در حرم مطهر مشغول خدمت می‌شود، همه‌چیز را فراموش می‌کند. او با همان لهجه شیرینش از شیفت دیشب می‌گوید: «دیگه هر جور بود انجامش دادم. شب قبل شیفت بودم، با همه دردی که داشتم بالاخره تونستم از۶ ساعت، پنج ساعتش رو بمونم و خدمت کنم.»

‏معامله‌ای بی‌زیان با آقای مهربانی‌ها

محمدآقا اهل ادعا و حرف‌های پیچیده نیست. کلامش مثل همان هوای کویر، گرم و بی‌ریاست. نه به‌دنبال واژه‌های دهان‌پرکن می‌گردد و نه می‌خواهد ارادتش را جار بزند. اما وقتی صحبت از این مسیر می‌شود، با همان لهجه شیرین و صمیمیت کویری‌اش، بقیه را هم پای این سفره دعوت می‌کند: «ان‌شاءالله بقیه هم بیایند پای این کار. به خدا هیچ‌کس توی این راه ضرر نمی‌کند. عنایت آقا خیلی بیشتر از این حرف‌ها ارزش دارد.»

عطر نخلستان در صحن رضوی

فصل خرماپزان بم که می‌رسد، آفتاب کویر جوری می‌تابد که انگار دارد تمام جگر زمین را می‌سوزاند. مردان بم، پاهایشان را گیر می‌دهند به دیواره نخل و می‌روند بالا. دست‌ها چسبناک می‌شود از شیره شهددار خرمایی که تازه از درخت جدا شده. همان‌جا پای نخل، حساب این بار جدا می‌شود. محمدآقا نگاهش به خوشه‌های پرآب است، اما دلش جای دیگری پر می‌کشد؛ سمت صحن‌های پهناور بارگاه حضرت شمس‌الشموس. باری که راهی جاده می‌شود، داغی آفتاب جنوب را با خودش می‌آورد تا در هوای متبرک مشهد، آرام بگیرد.

حالا خرمایی که با دست باادب و پرمهر خادمان حرم مطهر، در ایام شهادت حضرت ثامن‌الحجج علیه‌السلام و همان روز‌های معروف به چهل و هشتم، کام زائران را شیرین می‌کند، عطر عشق نخلستان را با خود دارد. فرقی نمی‌کند زائر از کدام دیار آمده باشد؛ وقتی در آن غروب‌های غریبانه دهه آخر صفر، گوشه صحن می‌نشیند و دلی سبک می‌کند، انگار تمام خستگی راه با همین شیرینی متبرک

ازتنش پر می‌کشد. محمدآقا حساب‌وکتاب کارش را توی دفتر و دستک‌های بازار ثبت نمی‌کند. تمام چشم‌امیدش به همان نجوای زیرلبی زائری است که رو می‌گرداند سمت گنبد طلا و می‌گوید: «السلام علیک یا غریب‌الغربا». برای او، سود دنیا و عقبی در همین دست‌های به آسمان‌بلندشده خلاصه می‌شود؛ معامله‌ای با حضرت سلطان‌الرئوف که هیچ وقت خدا خسران ندارد.

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها