۴۰روز از آن سحرگاه پرحسرت میگذرد؛ روزی که پس از ماهها انتظار، آغوش متبرک دارالذکر، آرامگاه ابدی رهبر شهید شد. از اسفند خونین و داغ تجاوز دشمن تا روزی که پیکر ایشان و خانوادۀ شهیدش به سایهسار حرم مطهر رضوی رسید، سنگینی زمان بر دلها نشست. اما برای خادمی که تمام عمر دل در گرو این آستان داشت، چه عاقبتی شیرینتر از این همجواری؟ امروز در آستانه چهلمین روز تدفین، فضای این رواق مجاور روضه، سرشار از آرامش، افتخار و نجوای عهدی تازه است.
از سمت صحن آزادی راه میافتم. خادمان با همان وقار و صبوری همیشگی، صفوف زائران را هدایت میکنند. عبور از دارالسرور و گذر از مجاورت روضه منوره، دل را پیش از رسیدن به مزار، شستوشو میدهد. وارد دارالذکر که میشوی، اولین تصویر، انعکاس نرم نور لوسترها در هزاران قطعه آینۀ ظریف سقف است. خادمی با گلابپاش، عطر یاد اهلبیت (ع) را در فضا میپراکند و زائران، گامهایشان را با حزن مقدس فضا تنظیم میکنند.
زیر این سقف آینهکاریشده، صدای حزین تلاوت قرآن گوش جان را مینوازد. قاری سر بر مزار نهاده و با صدایی سوزناک آیاتی از کلامالله را میخواند. چه قدردانی زیبایی! برای رهبری که تمام عمرش با قرآن عجین بود، چه هدیهای والاتر از کلام وحی؟
نغمۀ آیات در فضا میپیچد و یادآور مظلومیت اعضای خانوادهاش میشود که در همان اسفند خونین همراه او پرکشیدند؛ دختر، عروس، داماد و آن نوه کوچکی که با معصومیتش، مظلومیت این سند راکامل کرد.
آرام و بیشتاب، موج گامهای پر از حیا و حرمت زائران به دور مزار میگردد. چشمان خیس هر زائری که میرسد، قفل میشود روی پارچه مشکی و سنگینی که به نشانه عزا بر پیکرۀ مزار کشیده شده؛ و درست بالای سر آن، قاب لبخند آرام آقا در میان انبوهی از گلبرگهای سپید رز و مریم، نفسها را در سینه حبس میکند.
چه ترکیب شگرفی دارد سیاهی این پارچه عزا با سپیدی بیغش آن گلها؛ انگار روایتگر همان سالها مجاهدت صبورانه در دل سختترین طوفانهاست که سرانجام به سپیدی مطلق شهادت، انجامید.
زائران یکییکی میآیند؛ پیرمردی دستلرزان، دست ادب بر سینه میگذارد، مادری با گوشه چادر اشک چشم کودکش را پاک میکند و جوانانی که نگاهشان میان حسرت این فراق و غرور این عاقبتبخشی دو دو میزند. اما در ته تمام این اشکها، یک آرامش و تسلی بزرگ به دلها چنگ میزند؛ اینکه «آقا» پس از آن روزهای پرالتهاب و آن ماههای غربت، حالا دقیقاً در پناه امنترین آغوش جهان، زیر سایهسار پر پروانههای حرم حضرت علیبنموسیالرضا (ع)، آرام گرفته است... چه جایی امنتر و زیباتر از مجاورت ولینعمت، برای خادمی که تمام عمر به عشق این آستان، نفس زد؟
پای مزار که میایستی، حس میکنی حزن این ۴۰ روز بالاخره جنسش عوض شده و داغ اولیه به نوری از جنس امید و آگاهی بدل گشته است. زیر سقف آینهکاریشده، نجوایی پرصلابت میپیچد که عصارۀ صبوری این ایام است. چه تقارن شگرفی! چهل روز پس از آرامش پیکر رهبر شهید در جوار حضرت خورشید، تقویم اهلبیت (ع) ما را از غروب شهادت امام حسن عسکری (ع) به سپیدهدم امامت حضرت ولیعصر (عج) پیوند میزند. انگار این خادم پرچمدار، سرانجام دست توسل امت را سپرد به آستان امام منتظَر تا بگوید خاکسپاری، پایان راه نیست، بلکه آغاز جوشش مکتبی زنده در مسیر ظهور است.
کمی کنار میکشم تا صف پر از اشک عشاق جاری بماند و در نقطه تلاقی نور ضریح و مرقد این خادم شهید میایستم. طبق ادب همیشگی زیارت، ابتدا تمامقد رو به مضجع منور حضرت ثامنالحجج (ع) میچرخم، دست بر سینه میگذارم و میگویم: «السلام علیک یا علیبنموسیالرضا (ع) ...». سپس نگاهم را متمایل مزار او میکنم که میان گلهای سپید آرام گرفته است. حالا نجوا روانتر از همیشه بر زبان میآید؛ رو به مزارش دست ادب بر سینه میگذارم و زیر لب زمزمه میکنم: «آقاجان، خیالت آسوده... علَمی که برداشتی زمین نمیافتد و تا طلوع خورشید عظمای ولایت، با تو در عهدیم تا صبح ظهور».
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز