نام او حیدر فلاح است، هنوز لباس سبز خدمت را نپوشیده است؛ اما شوقش برای پوشیدن آن، از همان صبح در دلش نشسته است. هر استکان چای را که به دست زائران میدهد، زیر لبشکر میگوید. در چشمانش برق خاصی است؛ از همان برقهایی که پر از ذوق و امیدند. انگار میخواهد تکتک ثانیههای این چند ساعت را در ذهنش نگه دارد.
صبح روز تشرف وقتی چشم حیدر به گنبد امام رضا (ع) افتاد، چیزی را از ته دل آرزو کرد؛ اینکه روزی لباس خدمت بپوشد و در حرم به زائران خدمت کند.
از رحمت و لطف و رأفت امام رضا (ع) شنیده بود. همانجا در دلش گفته بود: «ایکاش میشد من هم این افتخار را داشتم که لباس خدمت بپوشم.» عصر همان روز که فهمید قرار است در چایخانه خدمت کند، میگوید «دل در دلش نبود».
حالا در کنار خدام ایستاده و چای میدهد. نه عجلهای دارد و نه بیدقتی میکند. استکان را با احترام به دست زائر میرساند و دوباره سراغ استکان بعدی میرود.
تماشایش که میکنی، یاد نوجوانان قهرمان این سرزمین میافتی؛ نوجوانانی که در لحظههای بزرگ، از خودشان گذشتهاند. یاد شهید حسین فهمیده؛ یاد نوجوانانی که با روضه حضرت قاسم (ع) بزرگ شدهاند و فداکاری را فقط در کتابها نخواندهاند؛ با آن زندگی کردهاند، با توکل و توسل.
حیدر هم یکی از همین نوجوانهاست؛ نوجوانی از بهشهر که چند هفته قبل، وقتی کودکی دوساله در چاهی هشتمتری گرفتار شد، دل به حادثه زد؛ اما حالا اینجا، در چایخانه کوثر، دستهایش استکان چای را به دست زائر میرساند.
از او میپرسم آیا میان نجات جان یک کودک و خدمترسانی به مهمانان امام رضا (ع) وجه مشترکی میبیند؟ او از کمککردن میگوید؛ از همان حس خوبی که وقتی بتواند کاری برای دیگری انجام دهد.
این نوجوان فداکار وقتی تفاوت خدمت به زائران را با آنچه پیشازاین تجربه کرده توصیف میکند، فقط یک جمله میگوید:
«از زمین تا آسمان فرق میکند.»
روز حادثه هم دلش با امام رضا (ع) بود
روایت آن روز را کوتاه میگوید؛ بیآنکه بخواهد از خودش قهرمان بسازد.
«وقتی میخواستم بروم داخل چاه، از امام رضا (ع) کمک خواستم که من را یاری کند تا بچه را نجات بدهم.»
حالا چند هفته از آن واقعه گذشته و حیدر اینجاست؛ در حرم امام رضا (ع)، میان زائرانی که هرکدام برای خودشان قصهای دارند.
پدر، آرامتر از همیشه از آن روز میگوید
عباس فلاح کنار حیدر ایستاده است؛ پدر، آتشنشان و فرمانده شیفت سوم آتشنشانی بهشهر است.
پدر از آن روز که تلفن زنگ خورد میگوید؛ از خبری که یکباره رسید: کودکی دوساله داخل چاه افتاده است.
پدر میگوید به مادر حیدر زنگ زدم که چنین حادثهای رخداده و عرض چاه باریک است امکان ورود آتشنشان نیست بنابراین گفتم حیدر را آماده کند و به رستم کلا بفرستد تا جان این کودک معصوم را نجات بدهد.
برای پدر، این اتفاق فقط بیرون آمدن یک کودک از چاه نیست. سالم ماندن کودک و بازگشت پسرش، هر دو را لطف خدا و امام رضا (ع) میداند و میگوید: «خواست خدا بود، خواست امام رضا بود که هم بچه صحیحوسالم بیرون بیاید و هم پسرم.»
حالا صدایش وقتی از این سفر حرف میزند، پر از خوشحالی است. خودش میگوید آنقدر خوشحال است که نمیداند این خوشحالی را چطور بیان کند.
وقتی چشمش به گنبد افتاد، دعایش برای بچهها بود؛ اینکه همه صحیحوسالم باشند و فرزندان خودش هم برای خودشان کسی شوند و بتوانند «نوکر امام رضا (ع)» باشند.
بعدازظهر، همان اتفاقی که حیدر صبح آرزویش را کرده بود، در چایخانه رقم خورد.
خادمان لباس سبزرنگ خدمت را به او هدیه دادند؛ حیدر لباس را گرفت و لحظهای نگاهش کرد و بعد آن را بوسید.
چشمهایش برق میزد؛ همان برق پر از ذوق و امید و با هیجان گفت: «این بهترین لباس و پرافتخارترین لباس زندگی من است.»
لباس را طوری در آغوش گرفته بود که انگار چیزی بیشتر از یک لباس است؛ یادگاری از روزی که آرزویش را با خودش به حرم آورده بود و حالا آن را در دست گرفته است و تا آخر عمر با تمام وجود از آن مراقبت میکند.
حیدر لباس سبز بر تن دارد. کنار پدر ایستاده و استکان چای را با دودست به زائر میدهد. زائر تشکر میکند و او با همان ادب، لبخند کوتاهی میزند و سراغ نفر بعد میرود.
برای دیگران شاید یک استکان چای باشد؛ اما برای حیدر تحقق یک آرزو است؛ شوق خدمت، شوق نزدیک بودن به امامی که از کودکی درباره مهربانی و رأفتش شنیده و حالا خودش را در خانه ایشان میبیند.
چایخانه آرامآرام از رفتوآمد خالیتر میشود؛ اما حیدر هنوز با همان ذوق ایستاده است؛ انگار نمیخواهد این چند ساعت تمام شود.
او صبح، فقط با یک آرزو به حرم آمده بود؛ حالا، لباس سبز خدمت را در دست دارد و میان زائران امام رضا (ع)، آرزویش را زندگی میکند.
تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز