به گزارش آستان نیوز، برای حوا خانم، همه چیز از روستایی به همین نام شروع شد: «زیارت»، آبادی کوچکی میان نخلهای صبور دهستان گَهره در بخش فین هرمزگان.
زنی با دستهای آفتابسوخته و لهجهای نرم و گرم شبیه شرجی جنوب که شصت و سه سال عمرش را دور از مشهد گذراند، اما دلش همیشه جایی میان صحن انقلاب و کنار پنجره فولاد، جامانده بود.
سالها پیش، همان وقتها که سایه همسر ارتشیاش هنوز روی سر خانه بود، تکه زمین ۴۵۰ متریاش را که از ارثیه به او رسیده بود وقف کرد. خودش میگفت: «زمین را سپردم به بهزیستی تا برای آنهایی که دستشان تنگ است و سرپناهی ندارند، سقفی بسازند.» در تمام این بخششها و تصمیمها، همسرش هم پابهپای او همراه و تکیهگاهش بود؛ با هم و دوشادوش یکدیگر، سالی دو سه ماه دست بچهها را میگرفتند و رنج راه طولانی جنوب تا شمال نقشه را به جان میخریدند تا چند صباحی در سایه گنبد طلای شمسالشموس (ع) نفس تازه کنند. اما قصه از پاییز ۱۳۹۷ رنگ دیگری گرفت؛ وقتی ستون خانه فروریخت و همسرش مسافر ابدیت شد.
رفتن شریک زندگی، برای خیلیها نقطه پایان است؛ کنج عزلت گزیدن و شمردن روزها. برای حوا اما آغاز یک مهاجرت قلبی بود. پنج فرزندش در همان خاک جنوب سروسامان گرفته بودند و دلش به مهر بچهها و هیاهوی نوهها گرم بود، اما دلخوشی و تکیهگاه سالهای رفتهاش زیر خاک خفته بود. سالها بعد از فوت همسر، یک روز صبح نشست و دلش را گذاشت وسط کفه ترازوی عاشقی؛ یک طرف تمام ایلوتبار، خانه، نوهها و ریشههای شصتسالهاش در بندرعباس بود، و طرف دیگر، شهری غریب که در آن هیچکس و هیچچیز را نداشت جز آغوش باز آقا علیبنموسیالرضا (ع). اما کفۀ مهر سلطان خراسان سنگینتر از تمام تعلقات زمین شد؛ فهمید که در جنوب تنها خاطرهها ماندهاند؛ اما در مشهد، دلگرمی همیشگیاش زیر سایه پرچم سبز رضوی زنده است و میتپد.
دلش را به دریا زد. خانه را در بندرعباس فروخت، ریشههای شصتساله را از خاک بیرون کشید و دست دو دخترش را گرفت و آمد.
وقتی رسیدند مشهد، تورم و قیمت مسکن سر به فلک کشیده بود؛ پول فروش آن خانه قدیمی در جنوب، کفاف خرید حتی یک سرپناه کوچک در مشهد را نداد. اما حوا اهل حساب و کتابهای دنیایی نبود. پولی را که داشت گذاشت برای رهن یک آپارتمان نقلی و از مابقیاش، تصمیمی گرفت که عقل معاش از فهمیدنش عاجز است.
با همان مانده پول، چهارلنگه النگوی طلا خرید به وزن ۴۵ گرم و چندتکه نقره حدود ۶۰۰ گرم. طلایی نه برای زینت زنانه و نه برای روز مبادا. طلاهایی که فقط خریده شده بودند تا به دست صاحب اصلیشان برسند. میگوید: «دلم پیش این طلاها نبود. گفتم اینها باید برود توی دستگاه آقا. خرج زائرها و مجاورها بشود.»
زن شصتساله با حقوق بازنشستگی شوهر مرحومش زندگی سهنفره را میچرخاند؛ در خانهای مستأجری که با هر سال نو، اضطراب تمدید اجارهاش توی دل مینشیند. اما چشمهای حوا نگران سال بعد نیست. او به پایگاه امنتری تکیه داده است؛ به درگاه معینالضعفا (ع).
معتقد است وقتی آدم هرچه دارد را پای سفره کریم پهن میکند، دیگر نباید نگران فردایش باشد. پیش خودش نذر کرده بود که طلاها خرج صحن و سرای امام شود و دلش قرص است که خود آقا دست مستأجرها را میگیرد.
ارادت حوا به سلطان خراسان، از جنس فلسفهبافیهای پیچیده نیست؛ زلال است، مثل آب چاههای جنوب. ازآندست ارادتها که وقتی گاهی در کار میافتد، بهجای شکوه، با چادرنماز مینشیند روبهروی گنبد و آرام با امامش گپ میزند. تعریف میکند از روزهایی که نگران آینده دخترهایش بود؛ از یکی از دخترها که چادر سر نمیکرد و دل مادر پیش حجاب حضرت زهرا (س) گیر بود: «رفتم حرم، گفتم یا امام رضا (ع)، خودت واسطه شو که من شرمنده مادرت نشوم. نذر کردم، خواستم... حالا نگاهش کنی از بقیه خواهرانش محجبهتر است.»
در باور حوا خانم، واژهای به نام «نشد» وجود ندارد؛ «محال است چیزی از این آقا بخواهی و بهترش را بهت ندهد. برای خودت هم نخواهی، برای دیگران دعا کنی، همینجا دست پر برمیگردی.»
تکاندهندهترین بخش داستان حوا، در آرامستان بندرعباس جامانده است. همان سال ۹۷، کنار مزار همسرش، قبری برای خودش خریده بود؛ جایی برای خوابیدن تا روز رستاخیز در کنار مردی که سالها همراهش بود.
اما حالا که نسیم خراسان به جانش خورده، تصمیمش عوض شده است. با همان بغض آرام و لهجه جنوبیاش میگوید: «آن قبر را همانجا رها کردهام. وقتی آقا من را از آن سر کشور کشاند تا همسایهاش شوم، دیگر دلم رضا نمیدهد جای دیگری بروم. دوست دارم همسایه ابدیاش باشم. همینجا، در همین خاک به خواب بروم.»
حوا خانم نجمایی با نذری که بهجای طلا و نقره، به وزن جانش سنجیده شد، همه آنچه را که عمری در خاک جنوب بهپای دلش بسته بود، رها کرد و تنها یک همسایگی در حریم ثامنالحجج (ع) خرید.
مهاجرت او از «زیارت» به مشهد، نهتنها بند دلش را از خاک برید و به آسمان گره زد، بلکه او را از مسافر به همسایهای تبدیل کرد که هر صبح پیش از طلوع خورشید، سلامش را به پنجره فولاد میرساند و در سایه رئوفترین عالَم، طعم شیرین ماندن را میچشد؛ حالا او در جوار امام رضا (ع) خانه دارد و دیگر تنها نیست.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز