آفتاب جنوب در رگهاش میدوید؛ خونگرم، پرشور و به زلالی خلیجی که میناب را در آغوش گرفته است. آرشا، کودکی بود از جنس نور. پسری که دنیاش در عرض شانههای پدر و عمق نگاههای مادر خلاصه میشد. اما میان تمام بازیهای کودکانهاش، درست لابهلای هیاهوی کوچههای گرم جنوب، همیشه براش چیزی کم بود؛ یک همپا میخواست؛ کسی که همقد آرزوهاش باشد. کسی که وقتی در صحن و سرای آقا رها میشود، با او مسابقه بدهد و پژواک خندههاشان لای درزهای کاشیهای فیروزهای بپیچد.
کد خبر: ۷۰۸۰۵۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۱۷