کد خبر : ۷۰۷۲۶۹
۱۱:۴۶

۱۴۰۵/۰۲/۰۷
یادداشت؛

پدرها در قاب ماندند؛ دخترها در حسرت بابا

پدرها در قاب ماندند؛ دخترها در حسرت بابا
روز دختر بود، اما برای دختران شهید غفاری و فرزانه، صبحش با بوسهٔ پدر آغاز نشد، غروبش با صدای باز شدن قفل در همراه نبود.

 تبریز؛ یکی از کافه‌های شهر، دختیژنی‌های نورالهدی گرد هم آمدند نه برای شادی برای اینکه کنار هم سنگینی یک سکوت بزرگ را تقسیم کنند. کافه شهر امروز جایی برای نوشیدنی‌های گرم نبود، تکیه‌گاه اشک‌ها و آغوش دلتنگی بود. نور خورشید از پنجره می‌تابید؛ اما گرمای روز برای بغض‌های فروخورده کافی نبود.

روز دختر بود، اما برای دو دختر، روز یادآوری پدرانی بود که حالا تنها در قاب عکس‌ها لبخند می‌زنند. اینجا، قلب خادم‌یاران کانون نورالهدی می‌تپید؛ جایی که دختران شهید، طنین دعای پدرانشان را در سکوت حس می‌کنند.

دیوارهای شاهد اشک‌های پنهان و لبخندهای اجباری دخترانی بود که قامت پدر را ازدست‌داده‌اند؛ به‌ویژه دختران شهید غفاری و فرزانه که این مراسم بی‌سروصدا برای غافلگیر کردنشان ترتیب داده شده بود. «بابا» گفتنشان طعم دیگری داشت؛ طعم فراق و حسرت. در کنارشان مادرانی نشسته بودند که خود، نماد صلابت و قصهٔ پرغصه مقاومت‌اند.

در دل همین سکوت و بغض، بی‌آنکه غبار غم بر چهرهٔ این دو دختر سنگینی کند، پذیرایی ساده‌ای چیده شد؛ نه تجمل، نه اصراری بر شادمانی ساختگی. چندتکه کیک، میوه‌های تازه و کلوچه‌ها نرم، مهمان‌نوازی خادم‌یاران بود برای دل‌هایی که طعم شیرینی را جز در یاد پدر نمی‌چشند. گویی چنگال‌های کوچک، حسرت را لابه‌لای خامه‌ها نرم می‌کردند و هر لقمه، تلنگری بود که می‌شود با یاد بابا هم لبخند زد.

این پذیرایی، نه فرار از غم که نشانی از مهربانیِ به یاد کسانی بود که می‌دانستند دختران شهید، حتی در تلخ‌ترین روزها، سزاوار نرم‌ترین نوازش‌ها هستند.

لحظه‌ها تمام نمی‌شدند؛ گاهی سکوت، سنگین‌تر از هر کلامی بود. با صلوات خاصه امام رضا (ع) یاد پدرانی که رفتند تا بمانیم در دل‌ها زنده شد. زمزمه می‌کردند: «پدرم، آنکه رفت، اما تمام رفتنی‌های دنیا در نبودش خلاصه شد.»

روایت‌ها آغاز شد؛ نه فقط از جهاد فی‌سبیل‌الله که از جهاد روزمرهٔ مادری تنها و از حسرت دختری که پدرش را در سنین نوجوانی از دست داد؛ روزهایی که تازه داشت معنی «اتکا به خدا» را با قامت استوار پدر می‌آموخت. از مردی که برای دفاع از وطن، عشق را در دل فرزندش کاشت و رفت. از جای خالی‌اش در شب‌های امتحان، در جشن فارغ‌التحصیلی، در خواستگاری، در تمام لحظه‌هایی که باید پدر بود و نبود.

آن شب در آن کافه، غم مهمان ناخوانده بود؛ اما عشق چون سایه‌ای گسترده همه را در بر گرفت. در میان اشک‌ها، لبخندی کم‌رنگ می‌درخشید؛ لبخند اطمینان به اینکه پدرانشان، همیشه ناظرند.

حضور دختیژن‌های کانون نورالهدی در دختران شهدا، خود نمادی بود از آنچه این کانون به آن می‌بالد، نسلی که با یاد و عشق پدران، قامت راست می‌کنند. هر نگاه، قصه‌ای داشت؛ قصهٔ پدری که قهرمان بود و دختری که وارث آن شهامت.

یادداشت: نسترن جدیدالاسلام

انتهای پیام/

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها