از همان روزهای نوجوانی که گاهی تنها میآمد و ساعتها بیصدا مینشست، تا امروز که میان شلوغی زندگی و هجوم دغدغهها، هر از گاهی فرصتی مییابد تا دلش را به نور حرم امام رضا (ع) بسپارد. پاهایش همیشه یک مقصد را میشناسند: صحن انقلاب.
آنجا فرق دارد، انگار درست در کنار امامش نشسته باشد، با او احساس نزدیکی میکند.
امروز اما، این آخرین روز ماه شعبان و این لحظات نزدیک به ماه رمضان حال دیگری دارد.
از همان لحظه ورود به حرم، در و دیوار و سنگهای حرم برایش زندهاند. آنقدر زنده که دلش میخواهد روی همین زمین مرمر دراز بکشد، دیوارها را در آغوش بگیرد، چوب درهای قدیمی را ببوسد.
انگار دیگر دنبال گنبد طلایی و پنجره فولاد نیست؛ این بار آنقدر دلش تنگ و بیقرار شده که حتی فرشی را که، چون پردهای بر در آویختهاند، بوسیده است.
آنقدر بیقراری میکند که نمیداند دقیقا کجا ایستاده، اما پیشانیاش را به دیوار میچسباند و هقهق گریهاش بلند میشود. گرمایی دلنشین از سنگهای مرمر دیوار به جانش میرسد و دلش میخواهد همه آجرهای دیوارهای حرم را یکی یکی در آغوش بگیرد.
این چه حسی است؟ چطور میشود آدمی اینگونه به سنگ و چوب و شیشه و فرش و پنجره و کبوتر عشق بورزد؟
انگار تمام جانش تمنای وصال میکند.
بوی رمضان، در صحن و سرای حرم مولا پیچیده و عطر بهار، با هر نفس عمیق، روحش را نوازش میکند.
مثل اینکه در فضای پرهیاهویی از صدا و رنج و هیاهو و تلاطم و فرسودگی درحال متلاشی شدن باشی و در یک لحظه، همه چیز آرام شود، صداها کم شود، روحت سبک شود و دلت بوی بهشت بگیرد، سینهات باز شود و چشمهایت خیس.
حالا و در این لحظه، دقیقا همین احساس را دارد. جهان زیر پایش آرام گرفته.
چشمهایشرا بسته و انگار تمام آن رنجهای بیرون از این خانه، تمام آن دردها، تمام دویدنها و عقب بودنها را پشت در گذاشته و به میهمانی با شکوهی آمده است.
بوی رمضان در خانه علیابن موسی الرضا (ع) او را به یاد بچگیهایش میاندازد.
همان وقتهایی که برای نماز صبح با مادر و پدرش به حرم میآمدند و وقتی که باد به تن ظریف کودکانهاش میوزید، زیر چادر مادرش قایم میشد.
حالا که طوفان زندگی او را در هم کوبیده دلش میخواهد در گوشهای از این حرم و زیر سایه این حضرت تا ابد پناه بگیرد و قایم شود.
بوی رمضان میآید، بوی سحر! انگار صدای دعای سحرهای ماه رمضانِ مرحوم صالحی در تمام وجودش میپیچد. همان صدای آرام و دلنشین که میان خواب و بیداری دلش را آرام میکرد و او را سر سفره سحری میخواند.
چشمهایش را باز میکند، دیوار را میبوسد و میرود به سمت صحن انقلاب، باید از سقاخانه آب بردارد، میخواهد فردا، در افطار اولین روز ماه رمضان، روزهاش را با آب سقاخانه باز کند.
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز