کد خبر : ۷۰۵۴۸۶
۱۰:۵۳

۱۴۰۴/۱۲/۲۴
روایتی از حضور جوانان و نوجوانان در لیالی قدر حریم رضوی

هشت قاب جوان، در حریم هشتمین امام

هشت قاب جوان، در حریم هشتمین امام
آخرین شب از لیالی پربرکت قدر، حال‌وهوای حرم رضوی رنگی دیگر داشت؛ سرمای نسیم اسفندماه نتوانست از حرارت معنوی صحن و سرای نور بکاهد؛ بلکه دل‌های مشتاق، گرمایشان را در هم آمیختند تا در این شب ازلی، عمیق‌ترین نجوای خود را با خالق هستی، داشته باشند.

به گزارش آستان نیوز، امسال، در این شب قدر، نگاه دوربین عکاسی هم نه بر چهره‌های آشنا، بلکه بر آینه روح جوانانی افتاد که با تمرکز و ایمانی مثال‌زدنی، معنای شب‌زنده‌داری را بازتعریف می‌کردند؛ نوجوانانی که سنشان شاید از هشت سال تا هجده سال فراتر نمی‌رفت؛ اما عمق نگاهشان، گویی هزاران سال تجربه را در خود جای‌داده بود.

این گزارش، روایتی است از قاب‌هایی جوان، از شب قدر در نگاه نسل آینده؛ نسلی که با اشک و دعا، باصلابت و امید، پیام‌آور عشق و ارادت به آستان جانان بودند.

به دنبال یک راز... به دنبال استجابت...

در میان جمعیتی که رواق امام خمینی (ره) را پرکرده بودند، زمزمه دعای جوشن کبیر و نجوا‌های عاشقانه «الغوث»، فضا را آکنده بود. اینجا، جایی بود که دوربینم، به دنبال جوان‌ترین زائران گشت؛ آنانی که در بطن شب قدر، راز‌های نهان را جست‌و‌جو می‌کردند.

اولین تصویری که نگاهم را به خود جلب کرد، نوجوانی بود با هودی آبی‌رنگ، غرق در کتاب دعایش.

چشمانش، با تمرکزی وصف‌ناپذیر، خطوط دعا را دنبال می‌کرد؛ گویی در میان صفحات، نه‌تنها کلمات که رازی عمیق را صید می‌کرد. انگار در پی استجابتی بود، در پی شنیده‌شدن. نگاهش لحظه‌ای منحرف نمی‌شد، گویی گمشده‌ای را در این اقیانوس بیکران معنویت پیدا کرده و با تمام وجود، در پی یافتن آن بود. اطراف او، پدران و جوانان دیگری نشسته بودند یا لااقل برای استراحت هم که شده لحظاتی می‌نشستند؛ اما این نوجوان، از ابتدا تا انتها، در همان جای خود، با قامتی استوار، ایستاده بود. سن و سالش نباید از چهارده سال می‌گذشت، اما صلابت نگاه و عمق روحش، او را به مردی چهل‌ساله شبیه کرده بود؛ مردی که در کتاب دعا، نه‌فقط واژگان که مسیر زندگی‌اش را می‌جست.

رواق امام خمینی (ره)، دریچه‌ای به‌سوی آسمان

کمی آن‌طرف‌تر، در همان رواق، سیل اشک از گونه‌های نوجوانی دیگر سرازیر بود. دختری محجبه، با نگاهی رو به آسمان، زمزمه «الغوث» را تکرار می‌کرد. در آسمان‌ها، چه کسی را می‌جست؟ چه کسی را صدا می‌زد؟ معلوم نبود؛ فقط پیداست که دستانش، هرچند خالی، با هر قطره اشک، پر می‌شد؛ گویی آسمان، با تمام عظمتش، آغوش گشوده بود تا این دل‌های پاک را در خود جای دهد.

شور و حال این دختر، چنان غرق در خلوص بود که حتی متوجه حضور دوربین و ثبت این لحظه ناب نشد و همچنان غرق زمزمه‌های دعایشان می‌خواند و می‌خواند....

مادر و دختران؛ پیوند نسل‌ها در دعا

شات‌های دوربینم با عبور از این صحنه‌های پر احساس، به مادری رسید که در کنار دو دختر رشید و ایستاده‌اش، دل به دعا سپرده بود. چادرهایشان بر سر، قامتشان استوار، انگار که هیچ خستگی در تن نداشتند. از خدا کمک می‌خواستند؛ نه‌فقط برای خود که برای پدر، مادر و تمام مسلمانان جهان. آیات نورانی دعای جوشن کبیر را در کنار مادر قرائت می‌کردند و مادر، با تبسمی مادرانه، نگاه به فرزندانش می‌دوخت؛ لبخندی از رضایت و عشق، از دیدن دخترانی که در پناه حرم امام رضا (ع)، باصلابت و ایمان، در حال دعا بودند. این تصویری بود از پیوند نسل‌ها، از انتقال میراث معنویت از مادر به دخترانش، میراثی که در شب‌های قدر، جان تازه‌ای می‌گرفت.

هم‌سن شهیدان میناب

اما در گوشه‌ای دیگر از رواق، دختری که شاید سیزده یا چهارده سال سن دارد، با چادری بر سرش و کتاب دعایی در دست، دستی به‌سوی آسمان دراز کرده بود. وقتی چهره‌اش را دیدم، ناخودآگاه ذهنم به سمت کودکان معصوم شهرستان میناب پرواز کرد؛ همان دانش‌آموزانی که در مدرسه شجره طیبه در اوج بازی و تحصیل، قربانی کینه مستکبران شدند.

این دختر نوجوان، با دعای خود، شاید برای هم‌سن و سالان خود در گوشه‌وکنار ایران، حتی برای آن کودکانی که امروز در میان ما نیستند، دست به دعا برداشته بود. گویی آرزو می‌کرد که کاش دانش‌آموزان میناب هم مثل او امروز در این حرم، با چادری بر سر، در حال دعا بودند.

نظامی پیش شب قدر

کمی آن‌طرف‌تر، پسری با لباس بسیجی، نگاهم را جلب کرد.

در حرم و در شب قدر، لباس نظامی؟!

کنار مادرش ایستاده بود و مثل شیرمردی، پشت‌به‌پشت مادر، دعا می‌خواند و ذکر می‌گفت. این لباس، نمادی بود از ایستادگی؛ نمادی که نشان می‌داد حتی در شب قدر، در شب مناجات، نسل جوان، پای کشور و آرمان‌هایش ایستاده و، چون کوهی برای مادران و خواهران و دیگر هم‌وطنانشان می‌توانند این جوان‌ها نیز لباس شهید فهمیده‌های و شهید حججی‌ها را بر تن کنند، اما نگذارند آب در دل مادرانشان تکان بخورد یا ذره‌ای از خاک زیر پای پدرانشان کم شود.

چادر سفید جشن ودوباره میناب

... انگار قرار نبود خودم یا حتی دوربین لحظه‌ای از حال‌وهوای دانش‌آموزان مظلوم شهید شده در میناب بیرون بیاییم، دختری که در بیرون از رواق و در سرمای شبانگاهی مشهد دعا می‌خواند؛ اما در کنار مادر و زیر سایه پدرش، در حریم امن رضوی نه زیر آوار و در سایه وحشت‌افکن آتش دشمن.

چادرنمازگل‌گلیش که حتماً کلی برایش ذوق کرده بود و پوشیدنش برای او مملو از لذت بود به سر داشت. مثل فیلمی از جشن تکلیف دختران مینابی که چقدر از به‌سرکردن چادر سفید و به دست‌گرفتن قرآن و تسبیح‌های زیبایشان ذوق می‌کردند.

خودش را نمی‌دانم؛ اما از نگاه‌های گاه‌وبی‌گاه مادرش خوب مشخص بود که دعای اصلی این روز‌های او چه بود؛ شاید امنیت برای همه فرزندان این سرزمین، شاید پیروزی جبهه حق و بی شک دعای دربرگیرنده همه اینها: «اللهم عجل لولیک الفرج»

خواهر و برادر سربند به سر

در مرکز صحن، نوجوانان دیگری جلب‌توجه می‌کردند. دختری که صورت خود را با پرچم ایران نقاشی کرده بود و سربندی صورتی‌رنگ با عبارت 《لبیک یا خامنه‌ای》 بر سر داشت. خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از آن بود که بتواند فراز‌های مناجات را قرائت کند؛ پس نگاهش را به گنبد طلایی امام رضا (ع) دوخته بود و با گوش‌هایش و قلبش فراز به فراز دعا را خط می‌برد. سربند و پرچم زیبای روی لپش، حال‌وهوای دعا‌خواندنش را دلنشین‌تر کرده بود. برادرش نیز در کنار او، با کاپشنی زردرنگ و سربند 《من انقلابی‌ام》، پتویی را که آورده بود، بر دوش خودش و خواهرش انداخت. صورتش را با شال بسته و کلاهی بر سر داشت که در این هوای سرد مریض نشود، بالاخره او نیز سرباز انقلاب بود و قرار است هر شب در خیابان‌ها با سربند زیبایش خاک‌ریز‌های شهر و محله‌شان را از دست دشمنان حفظ کند؛ باید سالم و قبراق بماند.

در این توأمان سرما و اخبار جنگ، این دو و حتی همه افراد دیگر در این حریم در آرامش مطلق، فارغ از هیاهوی دنیای بیرون و حتی نگرانی از جنگ، دعای جوشن کبیر را زمزمه می‌کردند، انگار اینجا قلب‌ها هم صاحب پدافند می‌شوند و استرس و نگرانی به آنها راه نمی‌یابد.

تلفظ این چیه؟

دو پسر نوجوان دیگر نیز در این هوای سرد با پتویی به‌دور خودشان غرق در مراسم دعا حضور داشتند. مشخص بود که نمی‌خواهند حتی کلمه‌ای را اشتباه تلفظ کنند و گاه‌وبی‌گاه به یکدیگر کلمات را نشان می‌دادند و سؤالی از هم می‌پرسیدند. آن‌قدر این کار برایشان مهم و جدی بود که حتی وقتی از آنها در دوربین عکسی به یادگار ثبت کردم متوجه نشدند و غرق در یادگیری بودند.

اینجا و این دعا برای هرکس یک رمز و رازی داشت و چندین و چند ثمره، برای این نوجوانان هم مشخص است مملو از یادگیری بود و برای خیلی‌ها مملو از آرامش، رمز و رازی برای یافتن گنج زندگی، برای برخی دیگر حتی تسلایی در فراق و داغ عزیزانی بود که دیگر شب‌های قدر کنارمان نبودند، همچون رهبر شهیدمان، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای (ره).

در این روز‌ها و در این لحظه‌های پرشکوه ایران و در حقیقت ایران اسلامی، نوجوانان و جوانان در هر جا و هر شات از هر دوربینی نشان می‌دهند که نه‌فقط آینده‌سازند بلکه همین حالا نیز پای‌کار و سازنده کشورشان و دین و آرمان‌هایشان هستند و خواهند بود.

گزارش - امیرعلی مقدم

عکاس - نرجس شاکری


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها