همینطور که خاطرات را ورق میزدیم، حرفمان کشیده شد به این روزهای سخت و پرالتهاب کشور. زینب با صدایی آرام که غم عجیبی داشت، از پدرش میگفت؛ از مردی که این شبها قرار و آرام ندارد. میگفت: 《بابا هر شب، از ساعت شیش و هفت تا دو، گاهی تا سه نصف شب، توی تجمعات است》. میگفت: 《داغ شهادت رهبر(ره)، انگار بر سینهاش سنگینی میکند و جز با حضور در میان صفوف مردم، آرام نمیگیرد》.
مقصد اصلی ما، جایی فراتر از تجدید خاطره بود؛ میدان فلسطین، دانشگاه امام رضا(ع). جایی که از یازدهم اسفندماه، خیمه مقاومت در آن قد برافراشته و حالا به شب هفدهم رسیده بود. به محض رسیدن، بوی تند اسپند و رقص سرخ آتش کنار خیمه، تمام وجودمان را در آغوش گرفت. فضا، تبلور یک خانواده بود؛ دانشگاه انگار دیوارهایش را برداشته و با مردم یکی شده بود. از کودکان بازیگوش تا اساتید سپیدموی و حتی دکتر دانشیفر، رئیس دانشگاه، که پا به پای دانشجویانش پرچم ایران را در دست داشت و مانند همیشه در خط مقدم حاضر بود. اینجا دانشگاه فقط یک فضای آکادمیک نبود، قلب تپنده شهر بود که به مردمش جرات ایستادن میداد》.
صدای آهنگ حماسی با طنین لرزان اما استوار پسری که پشت میکروفن بود، در هم میآمیخت، پسر با غرور و تعصب فریاد میزد: 《ما انتقام خون آقا را وقتی میگیریم که نابودی اسرائیل را از روی کره زمین ببینیم و در تاریخ ثبت کنیم، حضرت آقا(ره) گفتند مردم، در مقابل تجهیزات نترسید، بالاتر از تجهیزات آن دستی است که آنها را به قعر دریا میبرد》.
کمی آنطرفتر، نگاهم روی دختر دانشجویی قفل شد که رو به دوربین آستان قدس، ایستاده بود و با تمام وجود فریاد میزد: 《بنویسید که ملت ایران، نه از روی شور لحظهای، که با شعوری برخاسته از بصیرت به میدان آمده است! ما را با دار و دستههای پهلوی اشتباه نگیرید؛ ما از تبار کسانی نیستیم که برای جانمان بلرزیم و عقب بنشینیم. ما برای اعتقادمان، برای انقلابمان و برای آقایمان، جانمان را میدهیم! بترسید از ملتی که حماسهها آفرید. لعنت الله علی اسرائیل》.
در اوج این هیاهو، ناگهان صدای الله اکبر دستهجمعی مردم، لرزه بر میدان انداخت. زینب ناخودآگاه لرزید و رنگش پرید. با صدایی که از ترس میلرزید گفت: 《زدن؟ باز جایی رو زدن؟》 با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نه زینب جان، مشهد رو که نمیزنن. خدا هست، امام رضا(ع) رو داریم اینجا》.
زینب با بغضی که در گلو داشت، گفت: 《آخه توی تهران، هر وقت مردم یکصدا اللهاکبر میگن، یعنی باز جایی رو زدن... تهران رو خیلی میزنن... اما باز هم هر شب مردم خیابونها رو خالی نمیذارن. همه میان برای حمایت، کسی خونه نمیمونه》.
سرش رو پایین انداخت و ادامه داد: 《مردم خیلی گناه دارن...
نمیدونی چندتا بچه فقط شهید شدن.》
دیدم زینب هنوز منقلب است و دستهایش میلرزد. انگار برای فرار از آن اضطراب، نیاز به یک مأمن داشتیم. دستش را گرفتم و به داخل ساختمان دانشگاه رفتیم؛ زینب درست پنج سال بود که بعد از فارغالتحصیلی، پایش را به این ساختمان نگذاشته بود. حالا مثل تمام آن سالهای دانشجویی که وقتی خسته بودیم یا دلمان میگرفت و این راهروها پناه ما میشد، دانشگاه دوباره آغوش باز کرده بود تا فرزندانش را در میان این همه هیاهو، آرام کند. برای اینکه آبی به صورتمان بزنیم و کمی نفسمان جا بیاید، در سکوت سنگین و باوقار راهروها قدم زدیم.
زینب با چشمانی که حالا خیس شده بود گفت: 《وای... واقعا دلم برای اینجا پر میکشید... چقد دلم تنگ شده برای اون روزا...》 و من، خیره به در کلاس ۴۱۵، به یاد روزهایی افتادم که دکتر دانشیفر همینجا و در همین کلاس به ما درس میداد. با خودم فکر کردم ایشان حالا هم در حال تدریس است؛ اما این بار درس دانشگاه، فراتر از کتابهاست. خیمه مقاومتی که دانشگاه حاشیه خیابان برپا کرده، نشان میداد که این دانشگاه چقدر زنده و بیدار است؛ دانشگاهی که در روزهای صلح، کلاس درس است و در روزهای خطر، پناهگاه دلشورههای ما.
دوباره به خیابان برگشتیم و روی صندلی ایستگاه اتوبوس، روبروی دانشگاه نشستیم. تماشای بچههایی که به عروسک نمادین ترامپ سنگ میزدند، لبخندی از سر امید بر لبانمان نشاند. همان لحظه صدایی در گوش خیابان پیچید: 《اونی که رسانه دشمن ازم میخواد نیستما...خونه به دوش نیستما....ایران خونمه، وطنفروش نیستما...》.
بغض سنگینی راه گلویم را بست. به تابلوی دانشگاه نگاه کردم که نام مبارک امام رضا(ع) بر پیشانیاش میدرخشید. در آن لحظه، با تمام وجود حس کردم که چقدر انتخاب این دانشگاه برای من درست بوده است. دانشگاه امام رضا(ع) نشان داد که رسالتش فقط تربیت دانشجو نیست؛ این دانشگاه همیشه چیزی برای یاد دادن به همه دارد، نه فقط به دانشجویان خودش. اینجا مکتبی است که به آدم یاد میدهد چطور پای خانه، پای رهبر(ره) و پای ریشهاش بماند که گاهی شرایط سخت است، گاهی طوفان میشود اما اینجا وطن است و چه چیزی مهمتر و با ارزشتر از وطن.
به زینب نگاه کردم، او هم بغض کرده بود، دوباره نگاهم را به روبرو و به دانشگاه دوختم و گفتم: 《چهارسال از بهترین زمان عمرمون رو اینجا گذروندیم، بعد از این همه سال هنوزم اینجاییم، انگار این دانشگاه هنوزم کارش با ما تموم نشده، فقط ما نیستیم که دلمون براش تنگ میشه، دل اونم برای ما تنگ شده.》
زینب لبخند آرامی زد و با آرامش گفت: 《ولی من مطمئنم دفعه بعدی که بیایم اینجا برای جشن پیروزیمونه... ما این جنگ رو میبریم مطمئنم...چون این دفعه قرار نیست که ما کوتاه بیایم، ما تا آخرین قطرهی خون، پای این انقلاب و برای این امنیت و سربلندی وایستادیم》.
در انتهای شب، وقتی عقربهها به پایان مراسم نزدیک میشدند، هیاهو و فریاد جایش را به نجوایی غریب داد. تمام مردم، دانشجویان و اساتید از کوچک تا بزرگ شانه به شانه هم، زیر سقف بلند آسمان مشهد ایستادند. دستها به سمت آسمان بلند شد و یک آمین بلند، تمام فضا را لرزاند. همه با هم، با دلهایی که حالا یکی شده بود، برای پیروزی ایران در این نبرد نابرابر دعا کردند.
مهسا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز