آقا! شما تنها حکیم مقتدری بودید که در میانه اضطراب جنگ و طوفانهای زمان، بهفکر نشستوبرخاست یک واژه در غزل فلان شاعر جوان بودید.
شما که با همان سرانگشتانی که موازنه جدیدی از قدرت را در پهنه جهان ترسیم میکرد، برگهای کتاب نویسندگان را با ظرافت لمس میکردید و بر صفحه اولشان تقریظ مینوشتید. هنر شما، نه محدود به کاغذ و قلم و شعر و داستان، که در تألیف جبهه مقاومت بود. شما از تکههای پراکنده امت، یک قصهی واحد ساختید؛ قصهای که قهرمانانش از ویرانههای غزه تا دشتهای ضاحیه و کوههای یمن، از تهران تا کوچه پس کوچههای روستاهای ایران، همه یکصدا، یک عَلَم را به دست گرفتهاند. این هنر، هنر تکثیر غیرت بود.
چهل شب است که ما، شاگردان مکتب شما، در خیابانهای بیقراری قدم میزنیم. اما این خیابانگردی، یک طواف جمعی است. ما بیدار شدیم تا ببینیم که شما چگونه با سبزی جلدِ قرآن و سفیدی سجاده سادهتان و سرخیِ فرجامتان، زیباترین پرچم رنگی تاریخ را برایمان بهجا گذاشتید. شما رهبری را سرودید؛ با همان طمأنینهای که نماز میخواندید.
شما هنرمندترین هنرمند در عصر ما بودید.
شما خوب بلد بودید که با آدمها حرف بزنید، نگاهشان کنید و بفهمیدشان!
ببینید؛ امروز زنان و دختران این سرزمین با دستهای مشت کردهای که عزت را فریاد میزند و مردان و پسرانی که وارث طنین صدای بیدارباش شمایند، در این خاک جوانه زدهاند.
آقا، ما را ببین!
حالا ما آن تکبیتهای پریشانی هستیم که عشق شما ما را هنرمندانه کنار هم چیده است، نظممان داده، واژهها را ردیف کرده و قافیهها را انتخاب! حالا ما ادامه آن غزل ناتمامی شدهایم که شما تا به امروز، به زیباترین و هنرمندانهترین شکل ممکن آن را سرودید. دعا کنید که حضور و قیام ما در این غزل، به حسن ختامِ ظهور منتهی شود.
خوشا به حال ملکوت که حالا مخاطب بیواسطه نجواهای منور و تبسمهای ظریف شماست.
و مبادا که ما، این ارثیه بیداری را، این هنر بیبدیل ایستادگی را، در روزمرگیهای غفلت به خواب بسپاریم.
سلام بر شما آقا؛ ای سرسلسلهی هنرمندان بیدار،
که با رفتنتان، ماندن را برای ما معنا کردید...
و با خونتان، سرخترین «بیتالغزل» این انقلاب را سرودید...
--مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز