کد خبر : ۷۰۶۵۸۰
۱۲:۴۱

۱۴۰۵/۰۱/۲۹

سلام آقاجان؛ تولدتان مبارک

سلام آقاجان؛ تولدتان مبارک
امروز صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که به چشمم خورد، آن جای خالی کوچک در کتابخانه‌ چوبی‌ام بود؛ همان‌جایی که در خیالم قرار بود خانه‌ کتابی باشد که برای شما، می‌نویسم.

من؛ دختری که تمام سال‌های نوجوانی‌اش را با این رؤیا سر کرد که روزی آن‌قدر نویسنده‌ بزرگی شود، آن‌قدر واژه‌ها را اهلی کند و آن‌قدر قلمش جان بگیرد که کتابش، به دست شما برسد. می‌خواستم روزی که مقابلتان می‌ایستم، نه به‌عنوان یک آدم معمولی که به‌عنوان دختری که توانسته با کلماتش لبخند رضایت روی لبانِ پدرش بنشاند، قد علم کنم.

می‌خواستم عینک را روی چشمانتان جابه‌جا کنید و بعد از خواندن سطرهایم، با آن صدای گرم و آرام بگویید: «احسنت دخترم، طیب الله»من با همین احسنتِ خیالی که بارها آن‌ را در قاب تلویزیون دیده بودم قد کشیدم. ولی آقا، شما خیلی زودتر از آن که من نویسنده شوم، پیش‌ از آنکه سهمی از نگاه پرمهرتان نصیبم شود، دست دختربچه‌هایت را گرفتی و از میان شعله‌ها به آسمان‌ها رفتی.

شما با آنها شهید شدی و من اینجا، میان پیش‌نویس‌های ناتمام و رؤیاهای کال خودم جا ماندم. حالا من مانده‌ام و حسرتی ابدی؛ حسرت شنیدن آن احسنتی که قرار بود تمام خستگی‌های راه را از تنم بیرون کند.

حسرت دیدن روی پدری که نفهمیدم چطور و از چه زمانی ضربان زندگی‌ام به بودن مدام او دلگرم بود.

 امروز روزِ شماست و فردا، سی‌ام فروردین، روزِ ما؛ روز دختر. می‌بینی آقا؟

چه همسایگیِ غریبی میان مناسبت‌ها برقرار شده! امسال قرار است هدیه‌ روز دخترم را از میان جمعیت توی خیابان بگیرم. امشب تمام واژه‌های نانوشته را، تمام تعلیق قصه‌ها و تمام گره‌های داستانم را در گلو می‌ریزم و هم‌صدا با «معصومه‌های وطن» به خیابان می‌آیم. مثل تمام پنجاه شبی که از نبودنت می‌گذرد، امشب هم به یاد دخترانی که پشتشان به شما گرم بود و شما طاقت دوری‌شان را نداشتی، به یاد تمام دخترانی که مثل من، شما را ندیده و پدروار دوست داشتند، به خیابان خواهم آمد.

آخر می‌دانی آقا! بیت شما دیگر درودیوار ندارد.

دیگر تماشای نگاه شما محدود به بودن و دعوت‌شدن در آن خانه نیست. حالا بیت شما، به وسعت تمام این سرزمین بزرگ شده. همه ما دعوتیم. می‌خواهم در میان آن هیاهو، میان نور کم‌رنگ ماه و ستاره‌ها، تا جایی که می‌توانم روی پنجه‌‌های پاهایم بلند شوم. می‌خواهم در آن شلوغیِ جمعیت، جوری قدبلند کنم که شما از آن بالا، از میان صفوف فرشته‌ها، مرا ببینی.

آقایِ من! شما رفتی و کتاب رؤیاهای من نانوشته ماند؛ اما امشب، من خودم را، تمام هستی‌ و تمام وفاداری‌ام را به‌عنوان کم‌رنگ‌ترین سطرِ حماسه این وطن، به پیشگاهت می‌آورم.

امیدم این است که وقتی از آن بالا نگاه می‌کنی، چشمت به من بیفتد و در سکوت سنگین قلبم، در میان هزاران صدای مردم این وطن، طنین صدایت را بشنوم که می‌گویی: «احسنت دخترم... طیب الله...»


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها