از پشت شیشههای سرد بیمارستان ولیعصر اراک دنیای بیرون رنگی دیگر داشت، صدای هیاهو و همهمه مردم گویی از فاصلهای دور به گوش میرسید. در میان این همه ناآشنایی ناگهان چشمش به پرچمی افتاد که در دوردست چون نگینی میدرخشید. پرچم حرم امام رضا (ع) که بوی مهربانی و شفا میداد از فراز پارک ملت اراک به اهتزاز درآمده بود.
بغضی در گلویش نشست؛ بغضی از دلتنگی، از اشتیاق زیارت، از حسرت دوری از آستان نورانی آن امام رئوف. هفتهها بود که توفیق حضور در جمع خادمیاران را داشت اما چهارشنبه امام رضایی دهه کرامت، او توفیق خدمت و حضور نداشت.
با دیدن پرچم انگار تمام وجودش حس کرد که امام رضا (ع) از همینجا از پشت همین پنجره نگاهش میکند. اشک در چشمانش حلقه زد و زیر لب زمزمه کرد: "آقا جان، من که نتوانستم بیایم خودت دستم را بگیر. به حق همین پرچم، به حق همین توسل، شفای همه بیماران، به خصوص بیماران این بخش را از خدا بخواه." در دلش غریبالغوثی خواند و گره دلش را به ضریح پرچم گره زد. عطر حرم، عطر کرامت، عطر امام رئوف(ع) حتی از پشت این شیشهها هم به مشام جانش رسید و تسکینی بر دردهای جسم و روحش شد.
این پرچم، نهتنها پارچهای سبز بلکه نمادی از عشق، امید و شفا بود. برای او که در بیمارستان دلش هوای حرم کرده بود دیدن این پرچم در شهرش پیامی از سوی امام مهربان بود؛ پیامی که میگفت: "من شما را میبینم، من صدای شما را میشنوم. دلتان را به من بسپارید." و او با تمام وجود دل به دستان پرمهرش سپرد و در همان لحظه احساس کرد که نسیم رحمت امام رضا (ع) روح خستهاش را نوازش داده است.
یادداشت: فاطمه دائیبیگی
انتهای پیام/
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز