کد خبر : ۷۰۸۸۹۸
۲۲:۰۱

۱۴۰۵/۰۳/۰۵

روایتی از ضیافت سکوت؛ وقتی چشم‌ها به جای گوش‌ها می‌شنوند

عرفه
عصرگاه عرفه است و مدرسه علمیه میرزا جعفر، در آغوش دیوار‌های کهن خود، میزبان جمعی است که سهمشان از هیاهوی بی‌مثال حرم، نه طنین نواها، که تماشای سکوت است. حیاط قدیمی با حوض آب و باغچه‌هایی که در میانه حیاط پهن شده‌اند، زیر تابش نرم خورشید عصرگاهی، شبیه به پناهگاه امنی است؛ جایی برای دل‌هایی که زبانشان نه از جنس صدا، که از جنس نور است.

‌جمعیت، آرام و بی‌صدا، چون نسیم، از راه می‌رسند. اینجا زبانی جاری‌ست که واژه‌هایش در هوا نقش می‌بندند؛ دستی تکان می‌خورد، چشمی می‌درخشد و لبخندی، ناتمام‌ترین جمله‌ها را به مقصد می‌رساند. اینجا مراسم دعای عرفه به همت معاونت تبلیغات اسلامی حرم رضوی برپا شده است تا جامعه ناشنوایان و کم شنوایان، سهمی از این میهمانی با شکوه داشته باشند.

برای اولین بار میان جمعی نشسته‌ام که وقتی سخنران می‌گوید: «صلوات» صدای بلند و یکپارچه شان در فضا نمی‌پیچد. اولین بار است که دعای دسته‌جمعی را بدون آمین بلند جمعیت تجربه می‌کنم؛ اولین بار است که زبان زائران امام رضا (ع) را بلد نیستم تا از تجربه و حال و هوایشان بپرسم و روایت‌شان کنم. آمین‌ها در گلوگاه سکوت حبس شده‌اند و من، درمانده از ندانستن زبان این زائران، تنها تماشاچی رازی هستم که میان آنها و امام‌شان در جریان است.

حجت‌الاسلام مهدوی‌نژاد از شکوه عرفه می‌گوید؛ از روزِ امید‌های بزرگ. نگاه زائران، به انگشتان مترجم گره خورده است. وقتی سخنران می‌پرسد: «برای خدا چه پیشکشی آورده‌اید؟» و خود پاسخ می‌دهد: «ما عجز آورده‌ایم... کوله‌باری از گناه آورده‌ایم...»، سکوت سنگین جمع، می‌شکند.

گریز به روضه اباعبدالله (ع)، سد چشم‌ها را باز می‌کند. مداح می‌خواند و اگرچه صدایش در گوش‌های این جمع طنینی ندارد، اما اثرش بر چهره‌ها، دیده می‌شود. مترجم، میان واژه‌ها و دل‌ها پل می‌زند؛ انگار دعا از لابه‌لای انگشت‌هایش نفس می‌کشد.

گوشه‌ای از حیاط، روی فرش‌های قرمز حرم، دو خواهر نشسته‌اند؛ یکی با دنیایی کم‌صدا و دیگری در سکوت مطلق. کتاب دعا را در دست گرفته‌اند و نگاهشان به حرکات دست مترجم است. خواهر کوچک‌تر وقتی می‌خواهد از حسش بگوید، لبخند می‌زند و با کمک خواهرش می‌گوید: «من و‌خواهرم عاشق امام‌رضاییم...». بغض، کلامش را ناتمام می‌گذارد، اما اشک‌های جاری‌شان، فصیح‌ترین ترجمه تمام ادعیه است.

خانم جوانی کنارم نشسته است؛ به کمک مترجم می‌گوید: «خیلی خوشحالم که توی این شلوغی و هیاهو و جمعیت زیاد زائرها، امام رضا (ع) حواسش به ما هم هست و برای ما برنامه ویژه دارد»

در دلم می‌گویم: مگر می‌شود امام حواسش به دل زائرانش نباشد؟ امامی که تمام حرف‌های ناگفته را می‌شنود.

لحظه‌ای به تفاوت میانمان فکر می‌کنم؛ من می‌توانم چشم‌هایم را ببندم، به پرواز کبوتر‌ها خیره شوم یا کاشی‌های فیروزه‌ای را نگاه کنم و باز هم دعا را بشنوم. اما این آدم‌ها، برای شنیدن باید تمام جانشان را در چشم‌هایشان بریزند، اینها دعا را با تمام وجودشان تماشا می‌کنند.

شاید برای همین است که اشک‌های این مجلس، جنس دیگری دارد.

نزدیک غروب است و به انتهای دعای عرفه نزدیک می‌شویم؛ این‌بار وقتی که مداح برای فرج امام زمان (عج) دعا می‌کند، به حرمت سکوت پر از فریادی که اینجا تجربه‌اش کردم، به حرمت صدای خاموش این زائران خاص حضرت، آمین بلندی را در دلم می‌گویم.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها