عقربههای ساعت هفت صبح را نشان میدادند که سفر ما آغاز شد؛ سفری از دل روزمرگی به سمت تاریخ.
همراه با جمعی از همکاران و دانشجویان دانشگاه بینالمللی امام رضا(ع)، راهی خیابان سرشور ۲۷ شدیم؛ سفری کوتاه در مسیر، اما بلند در معنا. بازدیدی دانشجویی با جمعی از دانشجویان دانشگاه امام رضا(ع) از خانه رهبر شهید(رضوانالله تعالی علیه) در مشهد...
خیابان در روشنای صبح بیدار بود و شهر آرامآرام در جریان روز جاری میشد. ما در میان همین روشنایی پیش میرفتیم؛ بیآنکه بدانیم چند قدم بعد، قرار است از کوچهای عبور کنیم که به قلب تاریخ میرسد.
کوچه آرام بود؛ اما پشت این آرامش، چیزی میتپید.
در میان ساختمانهای تازهقدکشیده و دیوارهای بلند و خاموش، ناگهان خانهای رخ نمایاند؛ خانهای که متفاوت بود. خانهای با دیوارهای آجری، پنجرههایی آشنا و سکوتی که انگار سالهاست چیزی را در دل نگاهداشته است، اینجا پلاک ۱۴ بود؛ خانه همسایهای آشنا.
با اولین قدمی که در حیاط گذاشتیم، زمان ایستاد. حوض کوچک آبی در میانه حیاط آرام میدرخشید؛ گویی آسمان در آن نشسته بود. باغچه با همان صفای قدیمیاش لبخند میزد و درخت انجیری که سالها پیش به دست صاحبخانه کاشته شده بود، همچنان استوار ایستاده بود؛ ریشه در خاک، سر در آسمان. پیچکها دیوارها را در آغوش گرفته بودند؛ نرم، آرام، پدرانه… انگار هنوز خانه را تنها نگذاشتهاند.
در این خانه خبری از شکوه پرزرقوبرق نبود؛ نه دیوارهای بلند، نه زرقوبرق زندگیهای امروزی. سهم مردی که نامش در تاریخ این سرزمین حک شده، از دنیا همین بود؛ خانهای ساده، حیاطی بیادعا، حوضی کوچک و درختی که هنوز شاهد مانده است.
گوشه حیاط، پلههای سنگی قدیمی آرام ایستاده بودند؛ فرسوده از سالها رفتوآمد، اما سربلند. نگاه که به آنها میافتاد، خیال آدم دور میشد…
به روزهایی که قدمهای شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر و دکتر شریعتی از همین مسیر گذشته بود؛ روزهایی که در همین خانه، در همین اتاقها، میان سکوت و خطر، از فردای یک ملت سخن گفته میشد.
اینجا فقط یکخانه نبود؛ یکی از قرارگاههای خاموش بیداری بود. جایی که اندیشه شکل گرفت، امید جان گرفت و آینده، پیش از آنکه در خیابانها فریاد شود، در همین اتاقهای کوچک نجوا شد.
وارد خانه که شدیم، چیزی در درون آدم فرومیریخت. خانه خالی بود… اما نه از آن خالیهایی که رنگ غیبت دارند؛ از آن خالیهایی که لبریز از حضورند.
نور صبح از پشت پردههای سفید آرام به داخل میآمد و روی دیوارها و طاقچهها مینشست؛ همانجا که روزگاری کتابها مأمن داشتند؛ کتابهایی که هرکدام شاهد شبهایی بلند، مطالعههایی عمیق و تأملهایی بیپایان بودهاند.
اینجا قلمروی مردی بود که کتاب را نه برای دانستن که برای ساختن، میخواند؛ ساختن فکر، ساختن نسل، ساختن آینده، انگار هنوز صدای ورقخوردن کتابی از گوشه اتاق شنیده میشد.
کمی آنسوتر، اتاق جلسات بود؛ ساده، صمیمی، بیتکلف… و باشکوه. چند پشتی، گلیمی ساده، کنارهای قدیمی… اما همین سادگی، چنان ابهتی داشت که آدم را به سکوت وامیداشت.
کنار اتاق جلسات، نگاهم روی سماور نقرهای و استکانهای کمرباریک مانده بود.
چیزی در سادگیشان عجیب به دل مینشست. ناخودآگاه رو به راوی کردم و آرام پرسیدم: «واقعاً آقا همینجا از مهمانها پذیرایی میکردند؟»
لبخندی زد؛ از آن لبخندهایی که انگار بارها این سؤال را شنیده؛ اما هنوز برایش تازگی دارد. گفت: «بله… خیلی وقتها خودشان چای میریختند و با همان صمیمیتی که در حرفهایشان بود، از مهمانها پذیرایی میکردند. برایشان مهم نبود چه کسی وارد خانه میشود؛ مهمانی که میآمد، صاحبخانه بودند.»
نگاهم دوباره به استکانها برگشت. یکلحظه خیال کردم اگر گوش بسپارم، شاید هنوز صدای برخورد آرام نعلبکیها و گفتوگوهای آن روزها از میان دیوارها شنیده شود.
کنار دیوار، تلفن سبز قدیمی آرام نشسته بود؛ ساده، خاموش… اما حامل صداهایی که روزی میان این خانه و جماران رفتوآمد میکرد و به تاریخ گره میخورد.
اما روح خانه را باید در اتاق عبادت جستوجو کرد. سجادهای سفید در میان اتاق پهن بود؛ روشن، ساده، بیادعا.
گوشهای، عبایی بر رختآویز چوبی آویخته بود؛ چنان زنده و نزدیک که آدم گمان میکرد صاحبش همین حالا از نماز برخاسته، عبا را کنار گذاشته و از اتاق بیرون رفته است.
هوا در آن اتاق فرق داشت، سبکتر، آرامتر و نزدیکتر به آسمان بود. کنار آن، میلهای زورخانهای
قرار داشت؛ نشانی از مردی که عبادت را باصلابت و عرفان را با استواری درهمآمیخته بود. در این خانه، سادگی فقط سبک زندگی نبود؛ نوعی جهانبینی بود.
وقتی دوباره به حیاط برگشتیم، چند لحظه زیر سایه درخت انجیر ایستادم. نور صبح از میانبرگها روی زمین افتاده بود و باد آرامی شاخهها را تکان میداد. کنارم خانم دکتر زهرا مقدسی ایستاده بودند، نگاهشان روی دیوارهای آجری مانده بود.
بیاختیار گفتم: «عجبه… خانه اینقدر ساده است، اما آدم حس میکنه چقدر بزرگه…»
چند لحظه سکوت کرد. بعد با نگاهی آرام به حیاط گفتند: «بعضی جاها با متراژشان بزرگ نمیشوند… با حضوری که در آن جریان داشته بزرگ میشوند. عظمت بعضی خانهها را باید بادل فهمید، نه با چشم.»
حرفشان که تمام شد، دوباره به خانه نگاه کردم و آن لحظه بیشتر از همیشه فهمیدم بعضی خانهها فقط محل زندگی نیستند… بخشی از حافظه یک ملتاند.
اکنون ما زیر سایه همان درختانی ایستاده بودیم که روزگاری شاهد قدمهای استوار او بودند. نور خورشید از لابهلای برگها روی زمین میریخت و هر پرتو، انگار پیامی داشت: راههایی هست که تمام نمیشوند. آدمهایی هستند که رفتن، پایانشان نیست.
هنگام بازگشت، هدیهای به ما دادند؛ پاکتی کوچک با تصویری از لبخند پدرانه و استوار او. آن را که در دست گرفتم، حس کردم فقط یک عکس نیست؛ انگار تکهای از حافظه آن خانه را با خود میبرم. در یک قاب، مهربانی دستانش بر چهره کودکی نشسته بود؛ در قاب دیگر، صلابت نگاهش در میدان مبارزه موج میزد.
وقتی از خانه بیرون آمدیم، در پشت سرمان بسته شد؛ اما چیزی در وجودمان بازمانده بود، بعضی خانهها فقط خانه نیستند، پناه خاطرهاند، پاسدار تاریخاند و پناهگاه نور.
پلاک ۱۴ برای من فقط یک نشانی در خیابان سرشور نبود؛ خانهای بود که با دیدنش فهمیدم خورشید، همیشه از افق طلوع نمیکند…
گاهی از پشت پنجرههای سادهی یکخانهی آجری سر برمیآورد،
بر دل یک ملت میتابد،
و سالها بعد،
هنوز روشناییاش
در حافظهی تاریخ ادامه دارد.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز