به دعوت آستان قدس رضوی، قدم به محفلی گذاشتم که تولیت این آستان مقدس، میزبان «پیرغلامان اباعبدالله (ع)» بود؛ کسانی که تمام عمرشان را در پیِ یافتنِ راهی بهسوی کربلا گذرانده بودند.
از پلههای قدیمی پایین رفتم و وارد حیاطی شدم که بنای دوطبقه و حجرههای اصیل، مانند دستانِ بازِ یک پدربزرگ، پذیرایم بودند. صدای آرامِ آبنمای حوض، با زمزمههای زیر لب پیرانی که دورتادور نشسته بودند، گرهخورده بود. در آن میان، پارچهنوشتهای آبیرنگ، یاد «رهبر شهیدمان» را در ذهنم زنده کرد.
در آن لحظه، دلتنگی غریبی تمام وجودم را گرفت؛ گویی هر گوشه از این بنا، نشانهای از نبودنِ آن قامت بلند بود و غمی مشترک در رگهای مجلس جاری میشد.
تصویر مجلس، تابلویی زنده از «سپیدیِ ارادت» بود. پیرمردانی که موهایشان به سپیدی برف شده بود و سالیانِ خدمت، آنها را به ویلچر و صندلیهای تکیه گماشته بود. اما در پسِ این ضعفِ جسمی، روحی سرشار از معنویت در تپش بود.
لحظهای رسید که نام «حسین» بر زبان جاری شد و ناگهان، مردانی که دیدنِ اشکشان در هر شرایطی دشوار بود، چون کودکانی که عزیزترین داراییشان را گمکرده باشند، با ضجه و شیونی آسمان سوز، گریه کردند.
مراسم با آیینِ «شالاندازی» آغاز شد؛ خادمان با سینیهای سبز، شالهای عزایی را بر دوشهای لرزانِ پیرغلامان میانداختند و آنها با بوسیدنِ آن تکه پارچه، پیوند ابدی خود را با کربلا تجدید میکردند.
مجری برنامه با قرائت اشعاری در باب «معمای کربلا» و «تشنهکامی مسیحای کربلا»، فضا را به لرزه انداخت. اشعاری که از غربتِ سیدالشهدا (ع) میگفت و از آن کفنی که نبود، اما پیراهنی داشت که روی نیزهها برافراشته شده بود.
سپس نوبت به ذاکران رسید. آقا سید هاشم با نوایی سوزناک، مجلس را معطر کرد. اما تکاندهندهترین لحظه، زمانی بود که «حاجآقای محمدزاده»، پیرمردی نحیف که گوشهایش دیگر بهسختی میشنید، اما دلی داشت که با نام حسین (ع) میتپید، سعی کرد بهرسم قدیم «دودمه» بخواند. او با تمام وجود تلاش کرد تا نَفَسِ حق را به گوش عرش برساند، اما ضعف جسمانی امانش نداد و با چشمانی اشکبار رخصت خواست. در آن لحظه، تمام مجلس به تکریمِ این ارادتِ خالص، صلواتی فرستادند.
در ادامه، «علمکشان» که نمادِ قوت و بازوانِ خدمت بودند، با شور و حرارت، ذکر صلوات را جاری کردند. حاج سید احمد ریاضی و حاجآقای خوشچهره، مجلس را به مدینه و نجف پیوند زدند.
پیرمردی را دیدم که دستش را بهسوی آسمان هفتم برده بود و با هقهقی که از عمقِ جانش میآمد، میخواند.
مراسم با ذکر مصیبت حضرت قاسم (ع) و یادِ «کریم اهلبیت (ع)» به پایان رسید. در لحظهی خروج، صحنهای ثبت شد که هرگز از یادم نمیرود؛ پیرغلامی در مسیر رفتن، ناگهان بازگشت، پرچم «یا حسین (ع)» را در آغوش کشید و بوسید.
با بغضی که راه گلویش را بسته بود، به من گفت: «شاید سال آینده دیگر نباشم... دلم برای مجلس اباعبدالله تنگ میشود.»
با قلبی لبریز از غم و حسرت از آن بنای قدیمی خارج شدم. درحالیکه در دل آرزو میکردم کاش من هم روزی میتوانستم شعری در شأن این آستان بگویم و به مقامِ این پیرغلامان برسم؛ مقام کسانی که تمام داراییشان، یکعمر «یا حسین (ع)» گفتن است.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز