کد خبر : ۷۱۰۷۶۲
۰۲:۱۵

۱۴۰۵/۰۴/۱۷

هنوز پنجره‌ای رو به آسمان باقی‌ست

حرم مطهر رضوی
پیام کوتاه بود، اما سنگینی‌اش را نمی‌شد نادیده گرفت. چند بار خواندمش؛ انگار هر بار، کلمه‌هایش معنای تازه‌ای پیدا می‌کردند.

«اومدم حلالیت بگیرم...»

حلالیت؟ از کی؟ برای چی؟

هنوز فرصت نکرده بودم زنگ بزنم که پیام بعدی رسید.

«حرمم... اگه می‌تونی بیا.»

وقتی رسیدم صحن انقلاب، آرام‌آرام خودش را از هیاهوی روز جدا می‌کرد.

آفتاب دیگر از آسمان دل کنده بود و آرام پشت گنبد طلا پناه می‌گرفت. گویی آمده بود پیش از رفتن، در برابر خورشیدِ مشهد سر تعظیم فرود آورد. آخرین رشته‌های نور بر زر گنبد لغزید و خاموش شد. حالا این سایه‌ امام بود که بر صحن گسترده می‌شد؛ سایه‌ای که انگار خدا آن را بر سر دلدادگان گسترانده بود تا هیچ دلی زیر سوزِ دنیا نسوزد.

او گوشه‌ای از صحن، روی یکی از فرش‌ها نشسته بود. سرش را میان دست‌هایش پنهان کرده بود و آن‌قدر در خودش فرو رفته بود که حتی وقتی کنارش نشستم، چند لحظه طول کشید حضورم را حس کند.

- اینجا چی‌کار می‌کنی؟

بی‌آنکه سرش را بلند کند، با صدایی که انگار از ته چاهی عمیق می‌آمد گفت:

- یه کار ناتموم داشتم...

- چه کاری؟

کمی مکث کرد، نگاهش را به گنبد دوخت و آرام گفت:

- اومدم یه معذرت‌خواهی دیر‌هنگام کنم...

- از کی؟

باز هم سکوت.

صدای کبوترها با همهمه‌ی زائرها در هم می‌آمیخت، اما میان ما سکوتی بود که از تمام آن صداها بلندتر بود؛ سکوت سنگین پشیمانی.

آخرین باری را به یاد آوردم که همدیگر را دیده بودیم. همه‌چیز عادی بود. از خاطره‌های دبیرستان می‌گفتیم و می‌خندیدیم. هیچ نشانه‌ای نبود که خبر از طوفانی درون او بدهد.

راستش اگر چند ماه پیش کسی می‌گفت روزی صفحه‌اش پر می‌شود از نوشته‌هایی که هیچ شباهتی به گذشته‌اش ندارند، باور نمی‌کردم. او از آن آدم‌هایی بود که دنیا را از زاویه‌ای متفاوت می‌دید. سال‌ها با هم بحث کرده بودیم، گاهی دلخور شده بودیم و هر کدام پای باور خود ایستاده بودیم.

اما تغییر، آرام و بی‌صدا آغاز شد. اول یک لایک ساده بود، بعد یک کامنت کوتاه. سرانجام یادداشتی منتشر کرد؛ نه شعاری بود و نه شبیه حرف‌های کلیشه‌ای. بیشتر به گفت‌وگوی یک انسان با وجدان بیدارش شباهت داشت. همان‌جا فهمیدم این تغییر از بیرون نیامده، از جایی در اعماق روحش جوانه زده است.

کنارم نشسته بود و هنوز چیزی نمی‌گفت.

- چی شده؟

لبخند تلخی زد.

- نمی‌دونم از کجا شروع کنم...

ساکت ماندم.

 می‌دانستم بعضی وقت‌ها آدم‌ها فقط به یک سکوت همدلانه احتیاج دارند تا بتوانند فریادهای درونی‌شان را به کلمه تبدیل کنند.

چند لحظه بعد گفت:

- می‌دونی... همیشه فکر می‌کردم همه‌چی رو فهمیدم. فکر می‌کردم اگه یه جایی وایسادم، چون انتخاب خودم بوده، پس حتماً درسته. هیچ‌وقت حتی احتمال نمی‌دادم یه روز به خودم شک کنم.

هر جمله را با مکثی طولانی می‌گفت؛ انگار بیرون کشیدن هر کلمه، سخت‌تر از زندگی کردن با سال‌های اشتباهش بود.

- اما یه اتفاق... نه، چند تا اتفاق پشت سر هم باعث شد برگردم و همه‌چی رو دوباره ببینم. اولش مقاومت می‌کردم. آدم سختش می‌آد قبول کنه که سال‌ها تو مسیر اشتباه بوده. ولی هرچی جلوتر رفتم، دیگه نتونستم از سؤال‌هام فرار کنم.

مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:

- می‌دونی سخت‌ترین قسمت ماجرا چی بود؟

به چشم‌هایش خیره شدم.

- این نبود که فهمیدم اشتباه کردم... سخت‌ترین قسمتش این بود که فهمیدم همه‌ی اون سال‌ها، با تمام اطمینانم، اشتباه کرده بودم.

صدایش شکست. نگاهش را به سنگ‌های سرد صحن دوخت.- چند شب خوابم نبرد. نشستم همه‌ی نوشته‌های قدیمی‌مو خوندم... حرف‌هایی که با تکبر زده بودم... از خودم خجالت کشیدم.

لحظه‌ای سکوت کرد.

- آخرین کامنتمو دیدی؟

- آره، دیدم... چقدر هم رفقات از خجالتت دراومدن...

آه بلندی کشید.

- اون جمله رو نوشتم چون حس کردم بدهکارم. حس کردم یه بدهکاری قدیمی روی دوشمه که باید تسویه بشه. برای همین اومدم اینجا... دلم می‌خواست پیش چشم امام رضا(ع)، از رهبر شهید حلالیت بگیرم...

اشک‌هایش سرازیر شد و دیگر نتوانست جمله‌اش را تمام کند. بغض، گلویش را گرفته بود و هر نفسش شبیه تلاشی سخت برای زنده ماندن میان ویرانه‌های باورهای قدیمی‌اش بود.

دستش را روی سینه‌اش گذاشت و بعد از چند لحظه سکوت گفت:

- می‌دونی... سخت‌ترین قسمتش این بود که فهمیدم اون کسی که سال‌ها با تکبر ازش حرف می‌زدم، با چه صبری همه‌ی حرفای امثال منو تحمل می‌کرد. من تو دنیای خودم، اون رو فقط یه شخصیت سیاسی یا یه نماد می‌دیدم... اما حالا می‌بینم یه پدر بود. پدری که حتی وقتی بچه‌ش داشت با تمام توان ازش دور می‌شد، باز هم تو دلش براش دعا می‌کرد که یه روز چشمش باز بشه.

نگاهش را دوباره به گنبد دوخت. گنبدی که حالا زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید؛ انگار خورشید پیش از رفتنش، تمام روشنایی‌اش را به آن سپرده بود.

- من فکر می‌کردم حقیقت رو می‌دونم، اما حقیقت این بود که فقط اسیر موج‌ها شده بودم. همه‌ی اون سال‌ها، من داشتم با تصویری می‌جنگیدم که خودم ساخته بودم، نه با واقعیت. حالا که می‌بینم اون چقدر ساده زندگی می‌کرد، چقدر خلوص داشت و چقدر در برابر همه‌ی توهین‌ها سکوت می‌کرد... حس می‌کنم یه دنیا بهش بدهکارم.

سکوت کردم. بعضی اعتراف‌ها، آن‌قدر بزرگ‌اند که هیچ جمله‌ای توان پاسخ دادن به آن‌ها را ندارد.

سرش را پایین انداخت و با صدایی که حالا بیشتر شبیه التماس بود گفت: دو روز دیگه قراره آقا تو همین شهر تشییع بشه... من با این کارنامه‌ی سیاه، چطور می‌تونم برم بین اون جمعیت؟ چطور می‌تونم کنار آدمایی وایستم که سال‌ها عاشقش بودن، وقتی من سال‌ها روبه‌روش ایستاده بودم؟

اشک‌هایش دوباره جاری شد.

- حس می‌کنم لایق نیستم. حس می‌کنم اگه برم، انگار دارم به اون جمعیت توهین می‌کنم. ولی از اون طرف، اگه نرم... اگه این آخرین فرصت رو هم از دست بدم، تا آخر عمر خودمو نمی‌بخشم.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.

می‌خواستم برایش از مهربانی آقا بگویم؛ از اینکه بزرگی آدم‌ها را باید در وسعت آغوششان برای بازگشت دیگران دید، نه در تعداد دوستدارانشان. می‌خواستم بگویم اگر راه توبه بسته بود امروز او اینجا زیر سایه‌ گنبد، اشک نمی‌ریخت.

می‌خواستم بگویم مردی که سال‌ها برای هدایت جوان‌ها دل سوزانده، بعید است از بازگشت یکی از همان جوان‌ها دلگیر شود.

هنوز چیزی نگفته بودم که دختر کوچکی از میان جمعیت، دوان‌دوان به سمت ما آمد. دستش را جلو آورد، شکلاتی و کاغذ کوچکی را در دست او گذاشت و بی‌آنکه چیزی بگوید، دوباره میان زائرها گم شد.

او با دست‌هایی لرزان کاغذ را باز کرد، چشم‌هایش روی نوشته ثابت ماند.

روی کاغذ نوشته بود: «شما جوان‌ها مایه‌ امیدید، یعنی هر کدام از شما یک مشعل نورانی می‌توانید باشید (شهید سید علی خامنه‌ای


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها