کد خبر : ۷۱۰۸۴۸
۲۱:۲۸

۱۴۰۵/۰۴/۱۷
روایت یک شب از حضور در موکب جوانان در میدان تقی‌آباد مشهد

۱۲۰ شب دلدادگی

حرم مطهر رضوی
سکوت ناشنوایان و امانت کتاب تا دختربچه‌ای که با لیوانی آب از مهمانان رهبر شهید پذیرایی می‌کند؛ قرار است روایتی را بخوانید از شبی که اشک، خدمت و هیهات مناالذلّه در هم آمیخته بود.

هنوز یک ساعت تا آغاز مراسم مانده بود اما میدان تقی‌آباد دیگر شبیه یک میدان معمولی نبود. پرچم‌های سرخ آرام‌آرام جای پرچم‌های ایران را در دست‌های مردم می‌گرفتند. مانیتور میدان، تصاویر استقبال مردم عراق از پیکر رهبر شهید را پخش می‌کرد و هر لحظه بر جمعیت افزوده می‌شد.

سه‌شنبه، ۱۶ تیرماه؛ میدان تقی‌آباد، مؤسسه جوانان. نگاهم روی پرچم‌ها، قاب‌عکس‌های رهبر شهید(رحمت الله علیه) و تلفن‌های همراه مردم سر می‌خورد. هر کس چیزی به قاب موبایلش چسبانده بود؛ یکی نقش ایران، دیگری نوشته «وطن» و آن یکی تصویر ذوالفقار.

به مغناطیس آقا فکر می‌کردم؛ به او که آزادگان را از گوشه‌وکنار این شهر گرد هم آورده بود تا «هیهات مناالذله» را با هم معنا کنند.

از روزهای بارداری تا امروز

کنار پله‌های مترو، روی زمین نشسته بود. آرام با تکه‌ای کاغذ صورت کودک خردسالش را باد می‌زد. پرسیدم: «سخت نیست؟ هنوز خیلی کوچولوست.» لبخندی زد؛ لبخندی که رضایت کاملش را نشان می‌داد. گفت: «از وقتی باردار بودم، می‌آوردمش. الان خودش جان‌فداست». بازوبندی با پرچم سرخ بر بازوی کودک بسته بود.

این مردم پشیمانشان می‌کنند

روبه‌روی سینما، کنار مترو، روی بلوک‌های سیمانی مردی با پیراهن چهارخانه و شلوار طوسی نشسته بود. نگاهش به مانیتور گره خورده بود. سرش را به چوب بیرق تکیه داده و در آغوشش عکس حضرت آقا و سید حسن را گرفته بود.

بی‌آنکه نگاهش را از تصویر بردارد، گفت: همان‌هایی که آقا را شهیدکردند، پشیمان می‌شوند. این مردم پشیمانشان می‌کنند.

روی یک مقوای سفید

زن جوانی کنار گل‌ها ایستاد. گره روسری مشکی‌اش را محکم‌تر کرد، دو ماژیک قرمز برداشت و روی مقوای سفیدی، با نگاهی که از خشم لبریز بود، نوشت: موکبی که خادمانش سال‌هاست در سکوت خدمت می‌کنند. بچه‌های مؤسسه جوانان دو موکب برپا کرده بودند؛ موکب پذیرایی و موکب فرهنگی.

اما موکب پذیرایی، امشب خادمانی داشت که سالیان سال بود لب به سخن نگشوده بودند.

اجازه گرفتم داخل شوم تا از راز این موکب بیشتر بدانم. چوب پرچم را مانند شیئی مقدس روی پاهایش گذاشته بود. چشم‌هایش نمناک بود و ابروهایش در هم گره خورده بود. با دستانش حرف می‌زد و اشک می‌ریخت.

هم‌زمان، صدای نماز میت با قرائت آیت‌الله جوادی آملی در سراسر میدان پیچید: «اللهم إن هذا المسجّی قُدامَنا عبدُک و ابنُ عبدِک و ابنُ أمتِک...»

از گوشه‌وکنار موکب، مردم با صدای بلند «هیهات مناالذله» را فریاد می‌زدند؛ صدایی که با اشک‌ها پیوند خورده بود.

اشک‌هایی که صدایی ندارند. در میان سکوت، چند بار چشم‌هایش پر از اشک شد. پایش را روی زمین می‌کشید و سبد استکان‌ها را جابه‌جا می‌کرد. مترجم می‌گفت از اسفندماه، هر جا می‌رود، کاغذی در جیب دارد که روی آن نوشته است: «خادم رهبری؛ اگر کاری از من برمی‌آید، در سکوت در خدمتم». می‌گفت تصمیم گرفته زندگی‌اش را در مدار آقا بچرخاند تا حتی به اندازه سر سوزنی به ایشان نزدیک‌تر شود.

مرد دیگری با موهای جوگندمی، کنار سماور ایستاده بود. موهایش را با کش بسته بود و بی‌وقفه قوری‌ها را آب‌جوش می‌گرفت. بخار سماور بالا می‌رفت و اشک‌هایش میان همان بخار گم می‌شد. پرچم ایران را به مچ دستش بسته بود.

آن شب، در موکب چایخانه، میان کسانی که سال‌هاست صدایشان را این جهان نشنیده است، من بلندترین صدا را شنیدم: «هیهات مناالذله... لبیک یا خامنه‌ای.»

۱۲۰ شب اشک

مردی عرب، با دشداشه مشکی و چفیه‌ای بر سر، میان ناشنوایان چای عراقی می‌ریخت. مترجم حرف‌هایش را برایمان ترجمه می‌کرد. می‌گفت: «ناشنوایان باید خیلی دلشان بشکند تا اشکشان جاری شود. آن‌ها صدا را نمی‌شنوند؛ باید ببینند، باید حس کنند. اما حالا ۱۲۰ شب است که اشک می‌ریزند.»

کتاب‌هایی که دست‌به‌دست می‌شوند

دوچرخه‌اش را با پرچم‌ها و تصویر رهبر شهید(رحمت الله علیه) آذین کرده بود. موکب سیارش را کنار نرده‌های آبی‌رنگ مؤسسه جوانان قفل کرد، چند کتاب به دست گرفت و وارد غرفه فرهنگی شد. پشت سرش حرکت کردم.

خانم کتابدار کتاب‌ها را تحویل گرفت و پسر، با کتاب‌های جدید، میان جمعیت گم شد.

مسئول غرفه کتاب، بانویی جوان بود. پرسیدم: «نگران نیستی کتاب‌ها را برنگردانند؟» لبخندی زد و گفت: «۱۲۰ شب است تنها کاری که از دستم برمی‌آید همین است. با بچه‌های مؤسسه تصمیم گرفتیم علاقه حضرت آقا به مطالعه و تأکید ایشان بر کتاب‌خوانی را با امانت دادن کتاب زنده نگه داریم. این مردم ۱۲۰ شب است که هر شب به میدان می‌آیند و کتاب‌های زیادی هم وقف شده است.»

بانویی که ۱۲۰ شب پرچم دوخته است

پشت چرخ خیاطی نشسته بود. از پشت عینکش نگاهم می‌کرد. دخترش گفت: «مادرم خیاط حرفه‌ای است و مزون دارد، اما حالا ۱۲۰ شب است که هر شب اینجا پرچم می‌دوزد.»

کوچک‌ترین خادم موکب

انتهای غرفه‌ها به جایی می‌رسید که صدای خنده کودکان با قصه و نقاشی درهم آمیخته بود. وارد شدم. مهلا، دختر هشت‌ساله، کنار کلمن آب سرد نشسته بود و لیوان‌ها را پر از آب می‌کرد. پرسیدم: «چرا بازی نمی‌کنی؟» با لبخند گفت: «این کاری است که از من برمی‌آید. دوست دارم به مهمان‌های حضرت آقا آب بدهم.» بعد گفت: «یا حسین(ع)» و لیوان آب را به سمت مهمان گرفت.

هر شب، ساعت ۲۱

بیرون موکب، یکی از خادمان می‌گفت: «هرچه به روز دیدار نزدیک‌تر می‌شویم، شعفم چند برابر می‌شود؛ انگار قند در دلم آب می‌شود.» می‌گفت ۱۲۰ شب است که همراه دوستانش به موکب جوانان می‌آید و خدمت می‌کند. سر صحبت را با بی‌ربط‌ترین سؤال باز کردم. پرسیدم:

«خسته نمی‌شوی؟ ۱۲۰ شب است که می‌آیی.»

نگاهش زودتر از حرف‌هایش پاسخ مرا داد. چیزی در عمق مردمک چشمانش لرزید. لبخند تلخی زد و گفت:

«هر شب، قبل از اذان مغرب، پرچم و چادرم را آماده می‌کنم. منتظرم عقربه‌های ساعت به ۲۱ شب برسند. جان به لب می‌شوم و خودم را به در و دیوار می‌زنم تا برسم اینجا. وقتی می‌آیم، آرام می‌شوم.»

قاب عکس حضرت آقا را در دست داشت. سربند سرخ «هیهات مناالذله» بر پیشانی‌اش بسته بود و روی برگه‌ای، با خط خوش خودش، نوشته بود:

«از تمام عناوین جهان، نوکری‌ات ما را بس.»

شبی که به مردم سرزمینم بالیدم

آن شب، کنار همه آن جوانانی که به عشق وطن و رهبر، محرم و رمضان امسال را متفاوت پشت سر گذاشته بودند و حالا میزبان مهمانان رهبر شهید شده بودند، ایستادم.

در سکوت ناشنوایان، میان بخار سماورها، پرچم‌های سرخ، کتاب‌هایی که دست‌به‌دست می‌شد، پرچم‌هایی که دوخته می‌شد و لیوان آبی که مهلا با لبخند به مهمانان تعارف می‌کرد، فهمیدم بعضی صداها شنیدنی نیستند؛ باید آن‌ها را دید و حس کرد.

آن شب، بیش از هر زمان دیگری به مردم سرزمینم بالیدم.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها