به گزارش آستان نیوز، سهشنبه ۱۶ تیرماه، ساعت دوازده ونیم ظهر، در آستانه مراسم تشییع و تدفین رهبر شهید، موکب اراکیها فعالیت خود را در خیابان آخوند خراسانی آغاز کرده است. در میان کوچهپسکوچههای منتهی به حرم مطهر، هر قدم، مرا به شهری دیگر نزدیکتر میکند؛ شهری که بوی وطن میدهد.
هر کوچه، رنگ و نشانی از ایران دارد و در سکوت خود زمزمه میکند که اینجا، سرزمین مردمانی است که دلشان برای رهبرشان تنگ شده است. پرچمهای سرخ مزین به نام حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، در دو سوی کوچه به اهتزاز درآمدهاند و رهگذران را به ایستادگی و آزادگی فرامیخوانند.
وقتی از من خواستند گزارشی درباره موکب اراک بنویسم، نخستین تصویری که در ذهنم جان گرفت، همین موکب بود؛ همان موکبی که هر سال، خستگی راه را از تن زائران میگیرد و با مهماننوازی گرمش، مأمنی برای عاشقان اهلبیت (ع) میشود. موکب اراکیها با برنامههای فرهنگی و خدمت خالصانه، حالوهوای اربعین را زنده کرده و دلها را دوباره راهی کربلا میکند. در این مسیر، پاهایم از تپش قلبم تندتر حرکت میکنند.
وارد کوچه میشوم. دو سوی کوچه با بیرقهای عزا آذین شده است. هرچه جلوتر میروم، ساختمان سفیدرنگی با نمای سنگ مرمر نگاهم را به خود جلب میکند. بنر زردرنگی بر سردر آن نصب شده و رویش نوشتهاند: «موکب اراکیها».
چند خادم با جلیقههای سبزرنگ که روی آن عبارت «خادمیار رضوی» نقش بسته است، با چهرههایی گشاده و مهربان به استقبال زائران آمدهاند. اندوه در نگاهشان پیداست؛ اما لبخند را از میهمانان دریغ نمیکنند.
از هر رهگذری میخواهند دعوتشان را بپذیرد و ساعتی افتخار میزبانی از او را داشته باشند.
دخترکی حدود دهساله، با چادر عربی و روسری گلدار، چوبپری در دست گرفته و کنار در ایستاده است. با لبخندی کودکانه میگوید: «بفرمایید... ناهار حاضر است.»
دعوتش را میپذیرم و وارد حیاط میشوم. حیاط سراسر با عکس شهدا، پرچمها و بیرقهای عزا آذین شده است. هر گوشه، روایتی از ایثار را در قاب تصویرها به نمایش گذاشته است.
پلهها را بالا میروم. روی درِ شیشهای، تصویر امام و رهبر دیده میشود و نوشتهای، نگاه هر زائری را به خود جلب میکند: «خوش آمدید، زائران خامنهای شهید، به دیار علیبنموسیالرضا (ع).»
همین چند کلمه کافی است تا احساس کنم از مشهد فاصله گرفتهام و سفر دیگری آغاز شده است؛ سفری به اراک، شهری که این روزها دلش را به حرم گرهزده است.
صدای برخورد عصای چوبی مردی با سنگهای کف سالن، سکوت فضا را میشکند. مردی بلندقد با لباس مشکی، آرامآرام میان زائران حرکت میکند و راه را به آنان نشان میدهد. پشت عینک دسته فلزیاش، مهربانی موج میزند.
بعدها میفهمم یادگار روزهای مجاهدتش در سوریه، همین عصایی است که امروز تکیهگاه قدمهایش شده؛ اما همان پاهای خسته نیز نتوانستهاند او را از خدمت بازدارند.
با همان تواضع همیشگی نزدیک میشود و میپرسد: «خوش آمدی دخترم... ناهار خوردی؟»
یکی از خادمان بطری آب خنکی به دستم میدهد و با لهجه شیرین اراکی میگوید: «بفرما باباجان... هوا گرمه.»
کمی آنطرفتر، مردی با چهرهای آرام و محاسنی سپید ایستاده است. خودش را «تاجیان» معرفی میکند؛ یکی دیگر از خادمان موکب که این روزها از اراک به مشهد آمده است.
او میگوید اگر بخواهم از خادمی بگویم، باید از پدر و مادرم شروع کنم. روحیه خدمت در مسیر اهلبیت (ع) را از همان کودکی از آنها آموختم. اما اگر منظور، لباس و نشان رسمی خادمی باشد، حدود پنج، شش سال است که توفیق حضور در این مسیر را دارم.
صدایش آرام است؛ اما از میان واژههایش میشود سالها دلدادگی را شنید.
وی ادامه میدهد: این روزها از اراک به مشهد آمدهایم تا در ایام برگزاری این مراسم، خدمتگزار زائرانی باشیم که خودشان را به حرم رساندهاند. برای ما، خدمت در این روزها تنها یک وظیفه نیست؛ افتخاری است که نصیبمان شده است.
چند لحظه سکوت میکند؛ سکوتی که بیشتر از هر جملهای حرف برای گفتن دارد.
آرام ادامه میدهد: حس و حال این روزها، برای من رنگوبوی اربعین دارد. از ابتدای هفته که راه افتادیم، هرجا را نگاه کردم، احساس کردم حالوهوای اربعین به ایران آمده است. حتی پیش از آمدن به مشهد، در تهران بودم.
در مصلی، موکبهایی برپا شده بود و فضای آنجا دقیقاً شبیه روزهای اربعین بود؛ از موکبها گرفته تا محل استقرار زائران و خادمان.
چشمانش برق میزند؛ انگار همان صحنهها دوباره پیش رویش جان گرفتهاند.
سکوت کوتاهی میانمان مینشیند. نگاهش را از جمع زائران برنمیدارد؛ انگار هنوز در میان همان صحنههایی قدم میزند که چند روز گذشته دیده است.
آرام ادامه میدهد: «اگر بخواهم تفاوت این روزها را با اربعین بگویم، باید بگویم یک داغ عمیق در میان است. افرادی را میدیدم که انگار غم در سینهشان میجوشید؛ اما نمیتوانستند فریاد بزنند یا گریه کنند. از همان لحظهای که خبر را شنیدند، سعی میکردند خودشان را نگه دارند تا دیگران آنها را در حال گریه نبینند؛ اما این غصه در وجودشان ریشه دوانده بود.»
نگاهش به عکسهای شهدا میافتد که بر دیوارهای حسینیه خودنمایی میکنند. مکثی میکند و ادامه میدهد: «مردمی که سالها حضرت آقا را از نزدیک دیده بودند، امروز آمدهاند تا با همه توان، سهمی در برگزاری این مراسم داشته باشند. هر کسی بهاندازه توانش؛ یکی با خدمت، یکی با پذیرایی، یکی با اسکان و دیگری فقط با حضورش.»
از هر کسی که میپرسیدی، میگفت امسال مقصدش مشهد است. همه میخواستند خودشان را به اینجا برسانند؛ به حرم، به این حالوهوا و به این میزبانی. مکث میکند و نفس عمیقی میکشد.
اما یک تفاوت بزرگ وجود دارد؛ این روزها، داغ در دل مردم نشسته است. داغی که با هیچ واژهای نمیشود توصیفش کرد.
از پلهها پایین میروم. بوی غذا، هرچه به طبقه پایین نزدیکتر میشوم، بیشتر در فضا میپیچد. صدای برخورد ملاقه با دیگهای بزرگ، گرمای شعلهها و رفتوآمد خادمان، خبر از قلب تپنده موکب میدهد؛ جایی که روایت دیگری از خدمت در حال شکلگرفتن است.
حسن، پسرکی درشتهیکل، جلوتر از من حرکت میکند و میگوید: «مریم خانم... یک خانم برای گزارش آمده است.»
صدای زنی از انتهای راهرو، از میان دیگها و قابلمههای بزرگ، به گوش میرسد: «دارم میآیم... مادر، برای مهمان یک لیوان شربت ببرید تا من برسم.»
چند لحظه بعد، بانویی با چادر رنگی که آن را به کمربسته، روسری مشکی بر سر و چهرهای خسته اما پرنشاط، از میان بخار دیگها بیرون میآید و لیوان شربت را خودش به دستم میدهد. هنوز جرعه اول را ننوشیدهام که از او میپرسم: «شما حضرت آقا را از نزدیک دیده بودید؟»
لحظهای سکوت میکند و گوشه روسریاش را بالا میآورد و آرام اشکهایش را پاک میکند و میگوید: «حیف مادر... توفیقش را نداشتم.»
سکوت میانمان کوتاه است. دوباره میپرسم: پس چه شد که زندگی و کارتان را رها کردید و این روزها به اینجا آمدید؟
این بار بیدرنگ پاسخ میدهد؛ - «مادر... هنوز مانده رهبر را بشناسی. نمیدانی چقدر برای ما سختی کشید. نمیدانی چقدر بهجای ما حرف شنید...» و دیگر نمیتواند ادامه بدهد. صدایش میشکند و هقهق گریه، جای واژهها را میگیرد.
چند لحظه بعد، با اشاره به تصویر رهبر که بر دیوار آشپزخانه نصب شده است، آرام میگوید: «چند روز قبل، خوابشان را دیدم...» و اشکهایش دوباره جاری میشود. نگاهش را از قاب عکس برنمیدارد و ادامه میدهد: «بهخاطر آقا آمدم... فقط آمدم سینه بزنم، گریه کنم و در نمازم بگویم: "اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرًا».
بخار دیگها همچنان بالا میرود. قابلمهها یکی پس از دیگری روی شعله قرار میگیرند و خادمان، بیوقفه مشغول آمادهکردن غذای زائران هستند. اینجا، کسی از خستگی حرف نمیزند؛ هرکس مشغول کاری است، گویی خدمت، زبان مشترک همه این آدمهاست.
لیوان شربت را روی میز میگذارم و آرام از پلهها بالا میروم. صدای همهمه آشپزخانه، کمکم جای خودش را به نوحهای میدهد که از حیاط حسینیه به گوش میرسد و هوای حیاط، باوجود گرمای ظهر، از فضای داغ آشپزخانه خنکتر به نظر میرسد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشتهام که نگاهم به مردی میافتد؛ همان مردی که دقایقی قبل با دیسیپلینی مثالزدنی وارد حسینیه شده بود. حالا آستینهایش را بالا زده، کنار شیر آب نشسته و قابلمههای بزرگ را میشوید.
هیچ نشانی از جایگاه و مسئولیت در رفتارش دیده نمیشود. دستهایش میان کف و آب، بیوقفه مشغول کار است و زیر لب نوحهای را زمزمه میکند و چند لحظه همانجا میایستم. صدای نوحه با برخورد آب به بدنه قابلمهها درهم میآمیزد.
سرش را بلند میکند و لبخند کوتاهی میزند. میدانم از اراک آمده است تا این چند روز، سهمی از خدمت به زائران داشته باشد. بعدها میشنوم نخستینبار، حضرت آقا را در شبهای فاطمیه دیده بود و آرزو داشت دیدار بعدیاش در مشهد رقم بخورد؛ آرزویی که حالا به حسرتی بزرگ تبدیل شده است.
نوحه همچنان ادامه دارد و من، آرامآرام از موکب فاصله میگیرم، سفرم به موکب اراکیها به پایان رسیده است؛ اما احساس میکنم چیزی از آنجا با من مانده؛ چیزی شبیه لهجه شیرین خادمان، بخار دیگها، اشک های مریم خانم، دستان پینهبسته حاج محمود، روایت تاجیان و نوحهای که هنوز در گوشم میپیچد.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز