کد خبر : ۷۱۰۸۷۹
۱۳:۳۱

۱۴۰۵/۰۴/۱۸

حرم، مأوای یتیمان؛ مشهد داغدارِ وداع با پدری مهربان

حرم مطهر رضوی
سحر هجده تیرماه است؛ اما در حرم، حال‌وهوای سحر دهم اسفندماه پیچیده است. زائران در هر گوشه و کناری، سر به شانه‌ی دیوار حرم گذاشته‌اند و بغضِ یتیمی و دلتنگی خود را با اشک، باز می‌کنند.

غبارِ غم دوباره در هوا پیچیده و مردم داغدار از سراسر کشور، به آغوش امام رئوف پناه می‌آورند.

امشب صحنِ پیامبر اعظم، منزلگاهِ زائرانی است با رنجی عظیم راهی مشهد شده‌اند.

در مقابل یادمان رهبر شهید انقلاب، کودکی را می‌بینم که در آغوش مادرش قد کشیده و بر عکس شهید سید علی خامنه‌ای بوسه می‌زند. جلوتر می‌روم تا عکسی از او ثبت کنم.

مادرش می‌گوید: هر بار پسرم عکس رهبر شهید انقلاب را می‌بیند، او را در آغوش می‌گیرد. امشب دلمان طاقت نیاورد خانه بمانیم؛ گفتیم حرم برویم و تا شروع تشییع در حرم باشیم، شاید دلمان آرام گرفت.

جلوتر خانواده‌ای را می‌بینم که با پرچم سرخ، در صحن نشسته‌اند. عزاداری خالصانه‌شان ترغیبم می‌کند تا چندثانیه‌ای کنارشان بمانم. دختر خانواده می‌گوید: از رشت به مشهد آمدیم. دلمان خیلی برای رهبر شهیدمان تنگ شده و آمدیم تا با حضورمان بگوییم که خواهان انتقامیم و همیشه در این مسیر می‌مانیم. مادر خانواده با چشمانی که از فرطِ گریه، هم‌رنگ پرچم‌های سرخ شده است می‌گوید: شهادتِ رهبر داغی بر دلم گذاشت که وقتی پدر از دست دادم این‌طور بی‌قرار نبودم. ما همیشه در مسیر ولایت می‌مانیم و خواهان انتقام رهبر شهیدمان هستیم.

از آن‌ها خداحافظی می‌کنم و با بغضی عمیق به پرچم‌های سرخِ برافراشته نگاه می‌کنم. در میانه‌ی مسیر، دختربچه‌ای با پرچم ایران من را با مادرش اشتباه می‌گیرد و به سراغم می‌آید. مادرش فوراً می‌آید و دستش را می‌گیرد. از لهجه شیرینشان متوجه می‌شوم که آن‌ها هم زائر هستند. پدرشان می‌گوید: ما از میناب آمدیم. جنگ اخیر داغی سنگین بر دلمان گذاشت؛ مدرسه‌ی شجره طیبه با خانه ما، پانصد متر فاصله داشت و هفت نفر از اقوام ما شهید شدند. به هر سختی که بود، خودمان را به مشهد رساندیم؛ اگر در این آخرین وداع با رهبر شرکت نمی‌کردیم، حسرتش تا پایان عمر همراهمان می‌ماند.

در میانه‌ی صحن، مردی پای عکسی از رهبر شهید انقلاب ایستاده و در طول مدتی که در حرم هستم، از جایش تکان نخورده. به سمتش می‌روم و می‌پرسم: شما هم زائر هستید؟ خیلی وقت است که اینجا ایستادید…

انگار منتظر همین سؤال است تا دوباره چشمانش از اشک پر شود؛ در پاسخم می‌گوید: راهی طولانی آمدم تا به مشهد برسم. از ساعت دو ظهر با این عکس سنگین ایستادم؛ اما لحظه‌ای احساس خستگی نمی‌کنم! خودم نمی‌دانم این چه عشقی است که درونم احساس می‌کنم و خودم را شرمنده رهبر شهید می‌دانم…

مردی از کنارِ او رد می‌شود و خداقوت می‌گوید. از لهجه شیرین کرمانی‌اش می‌فهمم که از تبار سردار سلیمانی به مشهدالرضا (ع) آمده است.

پیرمرد کرمانی می‌گوید: ما همه شرمنده رهبر شهید انقلابیم و نمی‌توانیم زحماتش را جبران کنیم. من هم از کرمان خودم را به مشهد رساندم تا در آخرین وداع همراه رهبر شهید باشم و ان‌شاءالله عاقبت ماهم به شهادت ختم شود…

این روزها حرم امام رضا (ع) به روی تمامِ آزادگانی که داغ‌دار شهادت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای هستند؛ آغوش گشوده و تسلای قلبِ رنجور و یتیم ما شده است. گوشه‌گوشه‌ی حرم مطهر امام رئوف، شاهد اشک‌هایی است که منتظر بودند در این صحن و سرا ببارند و بذرِ تجدید پیمان را در دل‌هایمان محکم کنند.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها