کد خبر : ۷۱۰۹۳۶
۰۱:۳۲

۱۴۰۵/۰۴/۱۸
هم زمان با روز‌های وداع، در دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع)

زنگ آخر؛ روایتی از آرزو‌هایی بود که زیر آوار ناتمام ماند

روایت
نمایش زنگ آخر، که به همت کانون تماشاخانه معاونت فرهنگی دانشجویی و با همکاری پژوهشکده تربیت دینی دانشگاه بین‌المللی امام رضا(ع) روی صحنه رفت، با روایت زندگی کودکانی که آرزوهایشان زیر آوار جنگ ناتمام ماند، مخاطبان را از لبخندهای صمیمانه تا اشک‌های بی‌امان همراه کرد و تصویری ماندگار از مظلومیت کودکان و عمق جنایت دشمن را، پیش چشم آنان نشاند.

به گزارش آستان نیوز، دو روز مانده به برگزاری مراسم وداع با رهبر شهید انقلاب(رحمت‌الله علیه) در مشهد، دوباره مسیرم به دانشگاه بین‌المللی امام رضا(ع) افتاد؛ دانشگاهی که سال‌ها پیش، روزهای دانشجویی‌ام را در آن گذراندم و هنوز هم برایم چیزی فراتر از یک محیط آموزشی است.

جایی که هر بار به آن باز می‌گردم، بیش از کلاس و ساختمان، یاد آدم‌هایی می‌افتم که در کنار آنها آموختم دانشگاه می‌تواند مسئولیت اجتماعی و فرهنگی خود را همپای آموزش دنبال کند و این روزها نیز هم‌زمان با ایام وداع با امام شهید (رحمت‌الله علیه)، با زبان هنر روایتگر بخشی از رنجی شده است که هنوز بر دل مردم ایران سنگینی می‌کند.

این بار هم همان حال‌وهوا در گوشه‌گوشه دانشگاه جریان داشت. دانشجویانی که با لبخند، بی‌آنکه کسی از آن‍ها چیزی بخواهد، هر کدام گوشه‌ای از کار را به دست گرفته بودند؛ یکی مهمانان را راهنمایی می‌کرد، دیگری نظم سالن را بر عهده داشت و گروهی دیگر، بی‌سروصدا تلاش می‌کردند همه چیز برای آغاز برنامه آماده باشد.

گویی دانشگاه، بیش از آنکه میزبان یک نمایش باشد، خانه‌ای بود که اعضای آن برای پذیرایی از مهمانان کنار هم ایستاده بودند.

روایتی که پیش از آغاز نمایش شروع شد

دقایقی پیش از خاموش‌شدن چراغ‌های سالن، دکتر فیروزی، مدیر پژوهشکده تربیت دینی دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع)، روی صحنه آمد. سخنانش تنها مقدمه یک نمایش نبود؛ روایتی بود از روزهایی که ملت ایران پشت سر گذاشته است.

او از حضور تاریخی مردم در مراسم وداع تهران گفت و از مردی که پس از دهه‌ها مجاهدت، اکنون دوباره به تعبیر او، به آغوش امام رضا (ع) بازمی‌گردد. از شباهت شهادتش با مولای متقیان سخن گفت و از راهی که پس از سال‌ها دوباره به کربلا و نجف ختم شده است.

سالن در سکوت فرورفته بود. انگار همه می‌دانستند قرار است تا دقایقی دیگر، روایت این اندوه را نه در قالب سخنرانی، بلکه با زبان هنر ببینند.

خانه‌هایی شبیه خانه همه ما

نمایش با تاریکی آغاز شد؛ تاریکی‌ای که خیلی زود جای خود را به نور گرم‌خانه‌هایی داد که هیچ تفاوتی با خانه‌های ما نداشتند.

پدری خسته از سرکار بر می‌گشت و دختر کوچکش با شوق به استقبالش می‌دوید. مادری که پشت چرخ‌خیاطی نشسته بود. مائده دفتر انشایش را روی زمین پهن کرده بود و با شوق از آینده‌ای می‌نوشت که قرار بود با رنگ و قلم ساخته شود؛ دختری که آرزو داشت نقاش شود و روزی زیباترین نقاشی‌هایش را برای کودکان غزه، لبنان و فلسطین بفرستد.

در خانه‌ای دیگر، مهدیس از پدر معلمش یاد گرفته بود که آموزش‌دادن می‌تواند زندگی آدم‌ها را تغییر دهد و حالا می‌خواست همان راه را ادامه دهد؛ معلمی که به بچه‌ها درس زندگی بیاموزد.

و در خانه‌ای دیگر، ملیکا با رؤیای پزشک شدن، می‌خواست مرهم درد آدم‌ها باشد؛ دختری که آرزو داشت روزی هیچ کودکی به‌خاطر بیماری و نبود دارو، رنج نکشد.

سادگی روایت، نقطه قوت نمایش بود. شخصیت‌ها قهرمانانی دور از دسترس نبودند؛ پدر و مادرهایی بودند شبیه هزاران خانواده ایرانی. شوخی‌های ساده میان اعضای خانواده، هدیه‌دادن یک شاخه گل، کتاب قصه، نگرانی برای هزینه‌های زندگی و حرف‌زدن از زیارت امام رضا (ع)، همه چیز را آن‌قدر واقعی کرده بود که بارها صدای خنده تماشاگران فضای سالن را پر می‌کرد.

در اطرافم خانواده‌های زیادی نشسته بودند. بسیاری همراه کودکانشان آمده بودند و بچه‌ها باذوق، همسن و سال‌های خود را روی صحنه دنبال می‌کردند. کمتر کسی تصور می‌کرد همین لبخندها قرار است چند دقیقه بعد جای خود را به اشک بدهند.

صبحی که هیچ‌کس آخرین بودنش را نمی‌دانست

پرده بعد، آرام‌ترین و شاید تلخ‌ترین بخش نمایش بود؛ صبح یک روز معمولی. نه صدای انفجاری بود، نه دودی و نه آواری. فقط چند خانه که هر کدام روزشان را مثل همیشه آغاز می‌کردند.

پدری دخترش را برای رفتن به مدرسه بیدار می‌کرد، مادری با دلشوره‌ای عجیب، فرزندش را محکم در آغوش می‌گرفت، بی‌آنکه خودش هم بداند چرا دلش آرام نیست.

در خانه‌ای دیگر، پدری پیش از خداحافظی، شیشه عطر حرم امام رضا (ع) را بر لباس دخترش می‌زد تا با بوی حرم راهی مدرسه شود و با لبخند می‌گفت: ان‌شاءالله زنگ آخر میام دنبالت...

همین جمله ساده، وقتی در پایان نمایش دوباره در ذهن تماشاگر مرور می‌شد، معنایی دیگر پیدا می‌کرد.

قدرت نمایش در همین جزئیات بود؛ جزئیاتی که نشان می داد جنگ، پیش از آنکه ساختمان‌ها را ویران کند، زندگی‌های معمولی را از هم می‌پاشد.

هیچ‌کدام از آن خانواده‌ها نمی‌دانستند این آخرین صبح کنار هم بودنشان است و هیچ‌کدام از کودکان نمی‌دانستند انشایی که با شوق در کیف مدرسه گذاشته‌اند، هرگز به پایان نخواهد رسید.

زنگ آخری که هیچ وقت به صدا درنیامد

کلاس درس، شبیه همان کلاس‌هایی بود که همه ما روزی پشت نیمکت‌هایش نشسته‌ایم. روی تخته نوشته شده بود:«در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟» و دخترها یکی یکی با دفترهای کوچکشان مقابل همکلاسی‌ها ایستادند تا از رویاهایشان بگویند.

یکی از معلم شدن گفت؛ از اینکه می‌خواهد مثل پدرش، چراغ دانایی را دردل بچه‌ها روشن کند.

دیگری از نقاشی گفت؛ از رویایی که قرار بود با رنگ‌هایش، لبخند را به صورت کودکان غزه، لبنان و فلسطین برگرداند و زیباترین تابلویش را به رهبر انقلاب هدیه کند.دختر دیگری هم آرزو داشت پزشک شود؛ پزشکی که نگذارد هیچ کودکی، حتی اگر دارویش در میان تحریم‌ها گم شده باشد، با درد زندگی کند.

سالن، غرق در لبخند بود. بازی شیرین کودکان، تماشاگران را به روزهای بی دغدغه مدرسه برده بود. حتی بچه‌هایی که کنار خانواده‌هایشان روی صندلی‌ها نشسته بودند، با ذوق به همسن و سال‌های خود روی صحنه نگاه می‌کردند.

همه چیز رنگ زندگی داشت. اما درست در همان لحظه که آخرین انشا به جمله‌های پایانی‌اش نزدیک می شد، ناگهان همه چیز تغییر کرد.

چراغ‌های سالن خاموش شد.صدای غرش موشک‌ها، انفجار و فرو ریختن دیوارها، سکوت را شکست.نورهای سرخ و دود، جای تخته کلاس و نیمکت‌ها را گرفت. دخترهایی که تا چند ثانیه قبل از آینده سخن می‌گفتند، یکی پس از دیگری روی زمین افتادند.

انشاها ناتمام ماند

آرزوها ناتمام ماند

رویاها سوخت

و زنگ آخر، دیگر هیچ وقت به صدا درنیامد.

در همان چند ثانیه، خنده از چهره تماشاگران محو شد. انگار همه دوباره به روزهایی برگشتند که خبر شهادت کودکان بی گناه، دل ایران را به درد آورده بود. اشک‌ها بی اختیار بر گونه‌ها نشست و سکوت، سنگین‌تر از هر دیالوگی بر سالن سایه انداخت.

لالایی که اشک را مهمان سالن کرد

اگر اوج نمایش را بتوان در یک صحنه خلاصه کرد، بی‌تردید آن لحظه بود که مادری میان آوار، دخترش را پیدا کرد. دیگر از کلاس درس خبری نبود؛ فقط خاک بود، دود بود، کیف‌های مدرسه ای که گوشه‌ای افتاده بودند و پدر و مادرهایی که میان آوار، نام فرزندانشان را فریاد می‌زدند.

مادر مائده، با دستانی لرزان، خاک‌ها را کنار زد تا به پیکر دخترش رسید. او را آرام در آغوش گرفت؛ همان طور که شب قبل برای خواباندنش در آغوش گرفته بود، اما این بار نه برای خواب شبانه، بلکه برای وداعی که هیچ مادری تاب تحملش را ندارد و بعد، آرام شروع به خواندن لالایی کرد.

لالای لالای دیگه دختر ندارم

لالای لالای دیگه مونس و همدم ندارم

برات قصه میگم خوابت بگیره

نباشی زندگیم تاریک و تیره

لالای مادر لالای مادر لالایی

دیگه اروم بخواب پیش‌خدایی

بخواب اروم تو آغوشم

نکن هرگز فراموشم

بخواب آروم کنار م

نتو پاییز و بهار من

لالا لالا گل‌ مریم

چشات رو هم می‌ره کم‌کم

لالا لالا گل پونه

عزیزم رفته از خونه

لالا لالا گل زنبق

بدون تو پر دردم

صدایش در سالن پیچید؛ صدایی که دیوقتی هنر، حقیقت را روایت می‌کندم

«زنگ آخر» تنها یک نمایش نبود؛ روایت زندگی‌هایی بود که می‌توانستند شبیه زندگی هر یک از ما باشند؛ کودکانی با آرزوهای ساده، پدرانی با دستان پینه بسته و مادرانی که تمام دنیایشان در آغوش فرزندشان خلاصه می‌شد.

نمایش با تکیه بر همین زندگی‌های معمولی، تلخی جنگ و جنایت را بی آنکه به شعار پناه ببرد، مقابل چشم مخاطب قرار داد و نشان داد نخستین قربانی هر جنگ، آرزوهای کودکانه است.

همین نگاه، اثر را از یک اجرای نمایشی فراتر برد و آن را به تجربه‌ای مشترک برای همه حاضران تبدیل کرد؛ تجربه‌ای که در آن، تماشاگر فقط شاهد ماجرا نبود، بلکه با شخصیت‌ها زندگی می‌کرد، با آنها می‌خندید و در پایان، همراهشان اشک می‌ریخت.

هم زمانی اجرای این نمایش با روزهای منتهی به مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب(رحمت الله علیه) در مشهد، به آن معنایی دوچندان بخشیده بود.

دانشگاه بین‌المللی امام رضا(ع) این بار نیز نشان داد هنر، اگر در خدمت حقیقت قرار بگیرد، می‌تواند عمیق تر از هر سخنرانی و شعاری، پیام خود را به مخاطب منتقل کند.

چراغ‌های سالن که روشن شد، کسی عجله‌ای برای ترک صندلی‌اش نداشت. سکوتی سنگین میان جمعیت جریان داشت و هنوز زمزمه آن لالایی در گوش‌ها می پیچید.

چند لحظه بعد، سکوت شکست.همه با هم از جا برخاستند و شعار «مرگ بر آمریکا» فضای سالن را پر کرد؛ شعاری که این بار نه از سر عادت، بلکه از دل اندوه و خشمی برآمده بود که نمایش، لحظه به لحظه آن را در جان مخاطبان نشانده بود.

شاید «زنگ آخر» فقط نام یک نمایش بود، اما آن شب برای بسیاری از حاضران، آخرین زنگ یک کلاس درس نبود؛ آخرین زنگ برای آرزوهایی بود که جنگ، فرصت بزرگ شدنشان را گرفت و آخرین لالایی مادری که هنوز صدایش، حتی پس از پایین آمدن پرده، در گوش سالن و دل تماشاگران باقی مانده بود.



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها