به گزارش آستان نیوز، این گزارش، روایتِ لحظاتی است که در آن، شهر مشهد در آغوش دلدادهای که از دست داده، میلرزد.
امروز پنجشنبه است. عقربههای ساعت را دوست ندارم؛ دوست ندارم به ساعت آخرین دیدار برسند ومردمی را میبینم با لباسهای مشکی و پرچم به دست؛ پرچمهای سرخِ «انتقام رهبر شهید».
این مسیر، منتهی به حرم امام مهربانیهاست؛ مسیری که چهها به خود ندیده است. همه به یک نقطه خیره شدهاند، اما در دل آرزو میکنند: «ای کاش اکنون، وقت دیدار بود، نه وداع.»
آسمان تیره، مردم داغدار…»
سیوچندسالگیام برای چنین وداعی کم است؛ بیستوچند سالِ خواهرم. کودکِ پنجسالهام هنوز معنای نبودن را درست نمیفهمد و امیرمحمدِ دوازدهساله، با سینی حلوا و پرچمی روی شانه، گوشه خیابان ایستاده و به راهی خیره مانده که به حرم میرسد.
حسرت میخورم برای آنهایی که سالهای بیشتری در روزگارِ تو زیستند و خاطرههاشان از تو قد کشیده است. ما هنوز آنقدر نپختهایم که وزنِ این داغ را بیلرزیدن تاب بیاوریم؛ هنوز قدِ بدرقهای چنین سنگین نیستیم. اشکمان زودتر میریزد، صدامان زودتر میشکند. ما همان نسلِ جوانی هستیم که با یک خطابِ مهربان، دلمان قرص میشد و باورمان محکمتر.
«برایم تلقین بخوانید؛ من تابوت همه زندگیام را دیدهام…» اینها را بنیامین میگفت؛ پسری بیستوششساله، با قاب عکس رهبر شهید که با گلهای رز طبیعی مزین شده بود؛ گلهایی که آفتاب ظهر تیرماه، از شادابیشان کاسته بود. بنیامین میگفت: «اگر میشدکسی جای کسی بمیرد، من جای تو میمردم…» حالا هقهقهای مردانهاش در خیابان امام رضا پیچیده بود. او به تابوتهای سوار بر خودرو خیره شده بود میگفت: «زیارت قبول، کربلایی سیدعلی.»
مردی که مو سپید کرده بود، تمام مسیر با شلنگ آب، مردم را از گرمای روز نجات میداد و میگفت: «دلم یک بلیت میخواهد؛ برای هر جا که آقا خامنهای میرود. آقا خامنهای جای بدی نمیرود؛ قم، نجف، کربلا، مشهد… بهشت.»
لبه شالش عقبتر از فرق سرش بود. او روبهروی گنبد طلایی امام مهربانیها ایستاده بود و پرچم مشکی بر فراز گنبد، در باد آرام تکان میخورد. در حال خودش بود. جلو رفتم و سلام کردم؛ بغضش را در صدایش فرو خورد، انگار آشنایی پیدا کرده باشد تا سفره دلش را باز کند. گفت: «فکر نمیکردم آقا اینقدر برایم عزیز باشد. قبلاً ارادت خاصی به ایشان نداشتم. از وقتی تابوت را دیدم، چیزی در دلم شکست؛ مثل کسی که عزیزترین آدم زندگیاش را از دست داده باشد.» او بلندبلند گریه میکرد و میگفت: «دعا کن آقا قبولم کند. من دیر فهمیدم و دیر شناختمش.»
پیرزنی یک دستش به عصا بود و بازوی دیگر در دست مردی بلندبالا، سالخورده و لاغراندام بود. پیداست چندین ساعت پیاده آمده بودند؛ عرقی که بر پیشانی مرد نشسته بود، گواه این مسیر طولانی بود. زیر لب گفت: «پیرانهسرم عشق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل نهفتم، به در افتاد…»
او عصا زنان میان جمعیت گم شد و صدایش دستبهدست چرخید: «دوستش داشتم… آخه مادرِ دو شهیدم.»
زن دیگری که با صندلی چرخدار، تنهایی خودش را با قطار به مشهد رسانده بود، چشمش که به تابوت افتاد، به ترکی زمزمه کرد: «آه،ای غم خجسته…سروِ به خون نشسته…»
او اسپری گلاب را روی سر مردم میپاشید و میگفت: «گلاب کاشان است.» نگاهش به نقطهای از خیابان امام رضا گره خورده بود و میگفت: «آقای خامنهای عزیزم… ما هر وقت فهمیدیم شما کاری را دوست داری، انجام دادیم و هر وقت فهمیدیم از کاری بدت میآید، آن کار را نکردیم. همین از ما برمیآمد…
خیابان امام رضا منتظر آخرین دیدار بود؛ برای چند ساعت. احساس میکنم یک تریلی از روی من رد شده است… بعید است بتوانم برگردم.
پیرمردی روی زمین نشسته بود. نخودکشمش آورده بود، مشتمشت در دست بچهها میگذاشت و میگفت: «این کشمشها را با دقت و با وضو در روستا آماده کردهاند؛ ولی کاش دنیا با من مهربان بوده و آقا هنوز بود …»
او آفتاب بوشهر را تجربه کرده بود؛ آفتاب تیرماه مشهد برای او و کودکی که در آغوش داشت، چیزی نبود. در گوش دخترش آرام گفت: «تو قشنگترین و مهربانترین رهبر دنیا بودی، آقای خامنهای. دنیا دیگر مثل تو ندارد… راضی باش از مردمت…»
آخرین دیدار در حرم مطهر امام رضا (ع)؛ آسمان مشهد چند شب منتظر دیدار رهبر شهید بود. ما همگی بعد از دیدن تابوت تو باورمان شد؛ یتمی دردِ بیدرمان یتمی.
مردم تا صبح ندای انتقام و دلتنگی سر دادند و این روز در تاریخ ایران ثبت شد. از رهبری غیوری همچون ایشان مردمانی اینگونه وطنپرست برخاستند.
ظهر هنگام رد شدن از خیابان شیرازی، آقایی را دیدم؛ با لباس مشکی و پرچم ایران بر دوش، عکس رهبر شهید را در دست داشت. دست دیگری ایستاده بود که عکسی را بالا گرفته بود؛ تیغ آفتاب بر صورتش میتابید و با صدایی گرفته میگفت: «نباید بگذاریم امامکشی مرسوم شود.» و هنگامی که خورشید در حال غروب بود، مجددا او را دیدم همچنان پای خواسته خود در خیابان ایستاده بود
پیرمردهای سالهای جنگ با چفیه بر دوش، هر کدام گوشهای از خیابان روی زمین نشسته بودند. زنان و مردان؛ انگار سنگینی این داغ، توان از همگان گرفته بود.
این یعنی عزت؛ این یعنی احترام. چیزی که در تاریخ پادشاهان معاصر ایران وجود نداشته و در تاریخ و افسانهها، در دوران هخامنشی از آن یاد شده است؛ رهبری با ملیت متفاوت که عزیز همه ملتها باشد. حتی بدون آنکه خونی ریخته شود و بدون آنکه اجبار در کار باشد، قلوب ملتها را فتح کند و امپراتور قلب انسانها در سایر کشورها شود و در قلوب همگان محبوب باشد.
در دورانی که جسم جاندارِ رهبران اروپایی بیارزش شده و از سوی مردم ابراز تنفر از آنها صورت میگیرد، ملتها و افراد برای پیکر بیجان یک رهبر الهی، صف میبندند!
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز