کد خبر : ۷۱۰۹۵۸
۱۸:۴۷

۱۴۰۵/۰۴/۱۹

روایتی از آخرین دیدار اُمت با رهبر شهید در مشهدالرضا (ع)

تشییع
در خیابان‌های منتهی به حرم مطهر امام رضا (ع)، جمعیت با زمینه‌ای مشکی و گل‌هایی سرخ، مسیری برای بدرقه محبوب ساخته‌اند. روز وداع است؛ روزی که در آن، اشک چشم‌ها با گرمای تیرماه و هق‌هق مردان در میان جمعیت، گره خورده است.

به گزارش آستان نیوز، این گزارش، روایتِ لحظاتی است که در آن، شهر مشهد در آغوش دلداده‌ای که از دست داده، می‌لرزد.

زمانِ وداع با محبوب

امروز پنج‌شنبه است. عقربه‌های ساعت را دوست ندارم؛ دوست ندارم به ساعت آخرین دیدار برسند و

مردمی را می‌بینم با لباس‌های مشکی و پرچم به دست؛ پرچم‌های سرخِ «انتقام رهبر شهید».

این مسیر، منتهی به حرم امام مهربانی‌هاست؛ مسیری که چه‌ها به خود ندیده است. همه به یک نقطه خیره شده‌اند، اما در دل آرزو می‌کنند: «ای کاش اکنون، وقت دیدار بود، نه وداع.»

مثل طفلی که وقت خطر به پدرش می‌چسبد، شهر به تو چسبیده است. خون تو بر شهر پاشیده و همه چیز برای بدرقه تو مهیاست؛ جز دل… این دلِ وامانده من و تمام دلداده‌هایش. امروز، آخرین روزی است که آقای شهیدم اینجاست. دیگر عطر رهبر شهیدمان برای همیشه از اینجا می‌رود. به قول شاعر:بی‌تو این شهر چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟

آسمان تیره، مردم داغدار…»

خلوتِ دلداده‌ها در مسیر حرم

سی‌وچندسالگیِ من زود بود برای رفتنت؛ بیست‌وچندساله بودنِ خواهرم، پنج‌سالگی دخترم و دوازده‌سالگی امیرمحمد… امیرمحمد با سینی حلوا و پرچمی بر شانه، گوشه‌ای از خیابان منتهی به حرم ایستاده است؛ همان امیرمحمدی که در شب یکصد و سی نهم همچنان برای حفظ وطن در خیابان مانده است.

من حسودی می‌کنم به تمام آنهایی که مو سپید کردند در روزگار رهبریت. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو؛ سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوتت. سنگین است… ما برای گریه بر پیکرت، هنوز خیلی بچه هستیم. شانه‌هایمان برای پیکرت هنوز نحیف است. ما همان‌هایی هستیم که «بچه‌های عزیز» خطابمان می‌کردی.

«برایم تلقین بخوانید؛ من تابوت همه زندگی‌ام را دیده‌ام…» اینها را بنیامین می‌گفت؛ پسری بیست‌وشش‌ساله، با قاب عکس رهبر شهید که با گل‌های رز طبیعی مزین شده بود؛ گل‌هایی که آفتاب ظهر تیرماه، از شادابی‌شان کاسته بود. بنیامین می‌گفت: «اگر می‌شدکسی جای کسی بمیرد، من جای تو می‌مردم…» حالا هق‌هق‌های مردانه‌اش در خیابان امام رضا پیچیده بود. او به تابوت‌های سوار بر خودرو خیره شده بود می‌گفت: «زیارت قبول، کربلایی سیدعلی.»

حماسه‌ی مردمی؛ از عطش تا ارادت

مردی که مو سپید کرده بود، تمام مسیر با شلنگ آب، مردم را از گرمای روز نجات می‌داد و می‌گفت: «دلم یک بلیت می‌خواهد؛ برای هر جا که آقا خامنه‌ای می‌رود. آقا خامنه‌ای جای بدی نمی‌رود؛ قم، نجف، کربلا، مشهد… بهشت.»

لبه شالش عقب‌تر از فرق سرش بود. او رو‌به‌روی گنبد طلایی امام مهربانی‌ها ایستاده بود و پرچم مشکی بر فراز گنبد، در باد آرام تکان می‌خورد. در حال خودش بود. جلو رفتم و سلام کردم؛ بغضش را در صدایش فرو خورد، انگار آشنایی پیدا کرده باشد تا سفره دلش را باز کند. گفت: «فکر نمی‌کردم آقا این‌قدر برایم عزیز باشد. قبلاً ارادت خاصی به ایشان نداشتم. از وقتی تابوت را دیدم، چیزی در دلم شکست؛ مثل کسی که عزیزترین آدم زندگی‌اش را از دست داده باشد.» او بلندبلند گریه می‌کرد و می‌گفت: «دعا کن آقا قبولم کند. من دیر فهمیدم و دیر شناختمش.»

روایتِ پناهندگانِ عشق

پیرزنی یک دستش به عصا بود و بازوی دیگر در دست مردی بلندبالا، سالخورده و لاغراندام بود. پیداست چندین ساعت پیاده آمده بودند؛ عرقی که بر پیشانی مرد نشسته بود، گواه این مسیر طولانی بود. زیر لب گفت: «پیرانه‌سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل نهفتم، به در افتاد…»

او عصا زنان میان جمعیت گم شد و صدایش دست‌به‌دست چرخید: «دوستش داشتم… آخه مادرِ دو شهیدم.»

زن دیگری که با صندلی چرخ‌دار، تنهایی خودش را با قطار به مشهد رسانده بود، چشمش که به تابوت افتاد، به ترکی زمزمه کرد: «آه،‌ای غم خجسته…سروِ به خون نشسته…»

او اسپری گلاب را روی سر مردم می‌پاشید و می‌گفت: «گلاب کاشان است.» نگاهش به نقطه‌ای از خیابان امام رضا گره خورده بود و می‌گفت: «آقای خامنه‌ای عزیزم… ما هر وقت فهمیدیم شما کاری را دوست داری، انجام دادیم و هر وقت فهمیدیم از کاری بدت می‌آید، آن کار را نکردیم. همین از ما برمی‌آمد…

آخرین دیدار؛ وقتی زمین از سنگینیِ داغ می‌لرزد

خیابان امام رضا منتظر آخرین دیدار بود؛ برای چند ساعت. احساس می‌کنم یک تریلی از روی من رد شده است… بعید است بتوانم برگردم.

پیرمردی روی زمین نشسته بود. نخودکشمش آورده بود، مشت‌مشت در دست بچه‌ها می‌گذاشت و می‌گفت: «این کشمش‌ها را با دقت و با وضو در روستا آماده کرده‌اند؛ ولی کاش دنیا با من مهربان بوده و آقا هنوز بود …»

او آفتاب بوشهر را تجربه کرده بود؛ آفتاب تیرماه مشهد برای او و کودکی که در آغوش داشت، چیزی نبود. در گوش دخترش آرام گفت: «تو قشنگ‌ترین و مهربان‌ترین رهبر دنیا بودی، آقای خامنه‌ای. دنیا دیگر مثل تو ندارد… راضی باش از مردمت…»

حماسه‌ای که تاریخ را تکان داد

آخرین دیدار در حرم مطهر امام رضا (ع)؛ آسمان مشهد چند شب منتظر دیدار رهبر شهید بود. ما همگی بعد از دیدن تابوت تو باورمان شد؛ یتمی دردِ بی‌درمان یتمی.

مردم تا صبح ندای انتقام و دلتنگی سر دادند و این روز در تاریخ ایران ثبت شد. از رهبری غیوری همچون ایشان مردمانی این‌گونه وطن‌پرست برخاستند.

ظهر هنگام رد شدن از خیابان شیرازی، آقایی را دیدم؛ با لباس مشکی و پرچم ایران بر دوش، عکس رهبر شهید را در دست داشت. دوست دیگری ایستاده بود که عکسی را بالا گرفته بود؛ تیغ آفتاب بر صورتش می‌تابید و با صدایی گرفته می‌گفت: «نباید بگذاریم امام‌کشی مرسوم شود.» و هنگامی که خورشید در حال غروب بود، مجددا او را دیدم همچنان پای خواسته خود در خیابان ایستاده بود

پیرمرد‌های سال‌های جنگ با چفیه بر دوش، هر کدام گوشه‌ای از خیابان روی زمین نشسته بودند. زنان و مردان؛ انگار سنگینی این داغ، توان از همگان گرفته بود.

این یعنی عزت؛ این یعنی احترام. چیزی که در تاریخ پادشاهان معاصر ایران وجود نداشته و در تاریخ و افسانه‌ها، در دوران هخامنشی از آن یاد شده است؛ رهبری با ملیت متفاوت که عزیز همه ملت‌ها باشد. حتی بدون آنکه خونی ریخته شود و بدون آنکه اجبار در کار باشد، قلوب ملت‌ها را فتح کند و امپراتور قلب انسان‌ها در سایر کشور‌ها شود و در قلوب همگان محبوب باشد.

در دورانی که جسم جاندارِ رهبران اروپایی بی‌ارزش شده و از سوی مردم ابراز تنفر از آنها صورت می‌گیرد، ملت‌ها و افراد برای پیکر بی‌جان یک رهبر الهی، صف می‌بندند!

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها