در رهباغ رضوان، میان دو موکب پذیرایی و سقاخانه امام رضا (ع)، صدای مداحی، پرچمهای سیاه، مهپاشهایی که با گرمای ظهر میجنگند و شربتهای نذری، روایت مردمی را شکل دادهاند که از دور و نزدیک خود را به مشهد رساندهاند؛ هر کدام با قصهای از دلدادگی، فراق و ارادت.
دو موکب، یک روایت از ارادت
به رهباغ رضوان که میرسم، دو موکب بزرگ بیش از هر چیز به چشم میآید. پرچمهای مشکی بر سردر هر دو موکب نصب شدهاند. در میانه پرچم، داخل قابی سرخ، با خطی سفید نوشته شده است: «موکب امام رضا». در گوشه سمت راست، در قابی سرخرنگ، عبارت «یالثارات الحسین» با خطی درهمآمیخته نقش بسته است؛ از دل این عبارت، مشتی گرهکرده سر برآورده که جلوهای از غرور و استقامت را به تصویر میکشد. کنار آن، با خط سفید نوشته شده است: «قوموا لله». تصویر رهبر انقلاب نیز بر سردر دیده میشود و در سمت چپ، عبارت «باید برخاست» با رنگ سفید و ذکر و سلام اهلبیت (ع) با رنگ سبز خودنمایی میکند.
چند قدم آنسوتر، موکب دیگری با نام سقاخانه امام رضا (ع) برپا شده است. میان دو موکب، مانیتوری بزرگ تصاویر رهبر شهید را همراه با نوای مداحی پخش میکند؛ تصاویری که داغ فراق را دوباره در دلها زنده میکند.
صندلیها برای استراحت زائران چیده شدهاند و مهپاشها، درست همان لحظه که نخستین قطرههای آب را در هوا میپاشند، به نبرد با گرمایی میروند که گونهها را میسوزاند. جمعیتی نیز با احترام در صف دریافت نذری و شربت ایستادهاند و خادمان با تکریم از آنان پذیرایی میکنند.
پزشکی که بازنشستگی را وقف خدمت کرد
داخل موکب، مردی بستههای آب معدنی را با احترام روی میز میگذاشت. گوشه چشمهایش نم اشک داشت و لبهایش لحظهای از ذکر بازنمیایستاد؛ انگار صلوات نذر کرده بود تا مردم این روزها را به سلامت پشت سر بگذارند.
جلوی موکب ایستاده بود و شربت زعفران خنک تعارف میکرد. برای خودم و بچهها شربت برداشتم و سر صحبت را باز کردم.
سالها پزشک بود و حالا روزهای بازنشستگیاش را با فعالیت در یکی از مساجد محله میگذراند.
میگفت: «ما که آقا را از نزدیک ندیدیم، ولی همین که از تلویزیون تصویرشان را میدیدیم یا صدایشان را میشنیدیم، دلمان آرام بود.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که از مانیتور موکب، صدای رهبر شهید پخش شد: «شما من را میبینید، دوست دارید؛ من شما را ندیده دوست دارم و دعایتان میکنم.»
سینی شربت در دستش تکانی خورد. فراق، شانههای مردانهاش را به لرزه انداخته بود.
آرام گفت: «دعای خیر آقا بوده که الان من اینجا هستم. این ملت ۱۳۰ شب برای وطن در میدان هستند.»
سلامی که هیچگاه نرسید
کمی جلوتر، دانشجویی از بم، خود را برای نخستین و آخرین دیدار به مشهد رسانده بود. نگاهش به تصویر آقا دوخته شده بود؛ تصویری که از دور دیده میشد.
میگوید: «میدونی... بعضی وقتها به بیت زنگ میزدم. هر کسی گوشی را برمیداشت، میپرسیدم: شما آقا را میبینید؟ میگفتند: آره، میبینیم. میگفتم: توروخدا سلام من را به آقا برسانید.»
اشک، آرام روی گونههایش میغلتید.
از بوشهر تا مشهد؛ برای وداع
کمی آنسوتر، کنار باغچه مسیر رهباغ، چهارزانو نشسته بود. برای نخستینبار از بوشهر خارج شده و همراه دو فرزندش برای مراسم وداع آمده بود.
از میزبانی مردم مشهد و خادمان میگفت و لبخند میزدخودم و بچههایم هیچ سختیای احساس نکردیم. اینجا، آنقدر به ما رسیدند که انگار در خانه خودمان بودیم.»
اسپندی که دودش سهم دشمن بود
چند متر آنطرفتر، پیرمرد باصفایی با کولهای بر دوش ایستاده بود. از کرمان آمده بود. ۵۰ سال داشت، اما موهای سپیدش از سالهایی بیشتر حکایت میکرد. به جای اسپنددان، کیسهای اسپند همراه داشت و پرچمی که بر کولهاش نصب کرده بود.
میگفت: «اسپند دود میکنم تا این همه مشتاق رهبر شهید چشم نخورند و دودش برود توی چشم دشمنان.»
کمی جلوتر، مرد دیگری بیسروصدا ایستاده بود. کولهای که پرچم «یالثارات» به آن بسته شده بود، روی زمین گذاشته و مشغول آماده کردن اسپند بود. آفتاب، چهرهاش را سوزانده بود و معلوم بود از دیاری گرم آمده است.
لیوان شربتی را که از موکب سقاخانه امام رضا (ع) گرفته بودم، به سمتش گرفتم و پرسیدم: «اسمتان چیست؟»
گفت: «علی هستم؛ از کرمان آمدهام. تنها کاری که از دستم برمیآید، این است که برای زائران رهبر شهید اسپند دود کنم تا دودش برود توی چشم دشمنان این وطن.»
«من مادر شهیدم؛ وظیفهام بود بیایم»
چند ردیف آنسوتر، روی صندلیهای مقابل موکب و زیر مهپاشها نشسته بود. چروک دستهایش و لکههای صورتش، سالهای طولانی زندگی را روایت میکرد. چادرش را روی سر مرتب کرد و جرعهجرعه شربتی را که نوهاش از موکب سقاخانه امام رضا (ع) گرفته بود، نوشید.
آرام گفت: «بمیرم... مثل جدش با لب تشنه شهید شد.»
مکثی کرد و ادامه داد: «من وظیفه داشتم بیایم. من مادر شهیدم. آقا همیشه به دیدن ما میآمدند.»
سربازان کوچک
کنار موکب، نگاهم به دو پسر حدود هفت یا هشتساله افتاد که بستنی به دست داشتند. تیشرتهای مشکی با عنوان «سرباز سیدعلی» بر تن کرده بودند.
پرسیدم: «سخت نیست؟»
پدرشان لبخندی تلخ زد و گفت: «تا ترامپ زنده باشد، سختی هم هست؛ اما اینجا، به لطف امام رضا (ع) و تکریم خادمها، از خانه خودمان هم بهتر بود.»
چند قدم آنطرفتر، پسربچهای که بیشتر از چهار یا پنج سال نداشت، لباس مشکی به تن کرده بود و میان کودکان همسنوسال خود، پرچم ایران توزیع میکرد. نگاه نافذش، بیش از سن و سالش حرف برای گفتن داشت.
فاطیما و آرزوی یک عکس
فاطیما، دختر پنجساله، در صف ایستاده بود. عکس رهبر شهید را کنار تصویر دختر شهید رضایینژاد در دست گرفته و با دقت به آن خیره شده بود.
پرسیدم: «میشناسیش؟» با ناز کودکانه، ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «بابامون بود؛ رهبر فقط نبود.»
بعد، بیدرنگ ادامه داد: «من دوست داشتم باهاشون عکس داشته باشم.»
از او با گوشیام عکس گرفتم و بعد، با کمک هوش مصنوعی، تصویری یادگاری در کنار رهبر شهید برایش ساختم و آن را به مادرش هدیه دادم. فاطیما از این یادگاری، ذوقزده شده بود.
نماز زیر آسمان داغ
اذان که در فضا پیچید، پیرمرد به سختی روی زمین نشست. تربتی از جیبش بیرون آورد، چفیهاش را روی زمین پهن کرد و قامت بست.
من، اما دلم میخواست روی همان خاک بنشینم؛ توتیای خاک پای تکتک کسانی را که از گوشهوکنار این سرزمین برای مراسم وداع به شهر امام رئوف آمده بودند، سرمه چشم کنم.
شاید این خاک، ارزشمندترین سوغات این روزهای مشهد باشد؛ خاکی که قدمهای دلدادگان را در خود حفظ کرده و روایت ارادت مردمی را به یادگار گذاشته است
فاطیما و آرزوی یک عکس
فاطیما، دختر پنجساله، در صف ایستاده بود. عکس رهبر شهید را کنار تصویر دختر شهید رضایینژاد در دست داشت و با دقت به آن خیره شده بود.
پرسیدم: «میشناسیش؟» با ناز کودکانه، ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «بابامون بود؛ رهبر فقط نبود.»
بعد ادامه داد: «من دوست داشتم باهاشون عکس داشته باشم.»
نماز زیر آسمان داغ
چند متر آنسوتر، اذان که در فضا پیچید، پیرمرد به سختی روی زمین نشست. تربتی از جیبش بیرون آورد، چفیهاش را روی زمین پهن کرد و قامت بست.
اطرافش، رفتوآمد زائران همچنان ادامه داشت؛ اما او انگار در دنیای دیگری بود. آرام نماز میخواند و زیر لب دعا میکرد.
من، اما دلم میخواست روی همان خاک بنشینم؛ توتیای خاک پای تکتک کسانی را که از گوشهوکنار این سرزمین برای مراسم تدفین به شهر امام رئوف رسیدهاند، سرمه چشم کنم.
تهیه و تنظیم: وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز