به گزارش آستان نیوز، پرچم سرخ «یالثارات» را برداشتم و راهی حرم مطهر رضوی شدم. پیش از اذان، خود را به صحن پیامبر اعظم(ص) رساندم. هوا آکنده از سکوتی سنگین بود؛ سکوتی که در میان زمزمه دعاها، صلواتها و اشکهای بیصدا معنا پیدا میکرد.
آن روزها، برای بسیاری از حاضران، روزهای سختی بود. هر کس با اندوه خود به حرم آمده بود؛ اندوهی که در چهرهها، نگاهها و اشکها خوانده میشد.
هرچه به صحن نزدیکتر میشدم، جمعیت فشردهتر میشد. زن و مرد، پیر و جوان، از شهرها و استانهای مختلف آمده بودند. برخی آرام قرآن میخواندند، عدهای ذکر میگفتند و گروهی بیصدا اشک میریختند.
زنی با چادر تیره کنار حجله قرآن ایستاده بود. چادرش را محکمتر بر سر کشید و رو به نوهاش گفت:«از من اینجا کنار رهبر شهیدعکس بگیر..این لحظه را برای بعد نگه دار.»
چند قدم آنسوتر، مردی با لباس بلوچی قهوهایرنگ، چفیهای بر دوش و تکیهزده بر ستون، دست بر صورت گذاشته بود و بیصدا اشک میریخت. کنار او، کتیبهای سرخ با نوشتهای سفیدkilltrump نصب شده بود و نگاه بسیاری از حاضران را، به خود جلب میکرد.
در سوی دیگر صحن، زن و مرد جوانی با کالسکه فرزند خردسالشان ایستاده بودند. کودک، تیشرتی مشکی و سربند سرخ «یالثارات» بر پیشانی داشت. پدر خانواده، تصویری از شهید سید حسن نصرالله را بر لباس خود نقش کرده بود و جملهای از او درباره رهبر شهید بر سینه داشت.
عزاداران ساعتها پیش از آغاز مراسم در صحن گرد هم آمده بودند. هرچه چشم کار میکرد، لباسهای مشکی، پرچمهای سرخ و چهرههای اندوهگین دیده میشد.
اگر از فراز آسمان به صحن پیامبر اعظم(ص) مینگریستی، آنچه پیش رویت بود، دریایی از جامههای سیاه و پرچمهای سرخ بود؛ صحنهای که ناخودآگاه دشتی از لالههای سرخ را در ذهن تداعی میکرد؛ لالههایی که در فرهنگ این سرزمین، نماد ایثار، شهادت و جاودانگیاند. پرچمها در نسیم آرام حرم به حرکت درآمده بودند و هر موجشان، گویی لالهای بود که روایت داغ و وفاداری را زمزمه میکرد.
محل برگزاری مراسم با سادگی و به دور از هرگونه تجمل آراسته شده بود؛ میزی برای قرآن کریم، چند کتیبه و دو نمایشگر بزرگ که تصاویر رهبر شهید را به نمایش میگذاشتند.
در میان حاضران، خانواده رهبر شهید نیز در کنار دیگر مردم حضور داشتند. هیچ فاصلهای میان آنان و عزاداران دیده نمیشد و همین صحنه، برای بسیاری از حاضران تأثیرگذار بود.اندکاندک، همهمه جمعیت جای خود را به سکوتی آمیخته با انتظار داد. نگاهها به جایگاه مراسم دوخته شده بود.
لحظاتی بعد، تلاوت قرآن آغاز و روایت شبی که در خاطر بسیاری از حاضران ماندگار شد، فصل تازهای را آغاز میکرد.
دقایقی بعد، سکوتی سنگین بر صحن پیامبر اعظم(ص) حاکم شد. نگاهها به نمایشگرهای بزرگ و جایگاه مراسم دوخته شده بود.
ابتدا تصاویر رهبر شهید بر نمایشگرها نقش بست و همزمان، صدای امام خمینی(ره) در فضای حرم طنینانداز شد. سکوت جمعیت، احترام و اندوه را درهم آمیخته بود.
مجری مراسم، با صدایی آمیخته به بغض، پشت تریبون قرار گرفت. پس از خوشامدگویی کوتاه، از قاری قرآن دعوت کرد تا آیاتی از کلامالله مجید را تلاوت کند.
با آغاز تلاوت، بسیاری سرها را به زیر انداختند. عدهای قرآن کوچکی را که همراه داشتند گشودند، برخی دست به دعا برداشتند و اشکهای بسیاری بیصدا بر گونهها جاری شد.
پس از پایان تلاوت، بار دیگر تصاویر رهبر شهید بر نمایشگرها نقش بست و نوای محزون مداح در صحن پیچید:«میگذرد کاروان، روی گل ارغوان/ قافلهسالار آن، سرور شهید جهان...»
هنوز دقایقی از نوحه نگذشته بود که صدای گریه از گوشه و کنار صحن به گوش میرسید. گویی دلها تازه اجازه یافته بودند اندوه خود را آشکار کنند.
چشمم به بانویی افتاد که چند دقیقه پیش چهارزانو روی زمین نشسته بود. روسری مشکی با گلهای سبز بر سر داشت. از بس گریسته بود، مژههایش از اشکهای خشکشده سنگین شده بود. آرام، سرش را روی کولهای که مقابلش گذاشته بود، تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:«آقا.. دیگر تهران بدون شما را دوست ندارم.. حالا که همسایه امام رضا(ع) شدهاید، دلتنگی ما بیشتر میشود... از امروز، هر بار به حرم میآیم، جای خالی شما رابیشتر حس میکنم...»
صدایش در میان هقهق گریه گم میشد، اما همان چند جمله، عمق اندوهش را، روایت میکرد.
آن شب، حال و هوای صحن برای بسیاری یادآور اربعین بود؛ سیاهی لباسها، پرچمهای برافراشته، اشکهای بیوقفه و جمعیتی که هرکدام با زبان خود، داغی مشترک را زمزمه میکردند.
در میان زمزمهها، بارها نام امام حسین(ع) و اهلبیت(ع) شنیده میشد و برخی، شهادت رهبر شهید را یادآور غربت و مظلومیت خاندان پیامبر(ص) میدانستند.
در میان نوحهها، زمزمهای عاشقانه خطاب به امام رضا(ع) در فضای صحن طنین انداخت: «به تو پناه آوردهام؛ پناه همیشگی دلهای بیقرار. دوباره تو را صدا میزنم تا تسلای این دل خسته باشی». یا امام رضا(ع)، اگرچه امروز مردم در سوگ نشستهاند و دلهای بسیاری شکسته است، اما امیدمان همچنان به کرامت توست. خوشا به حال کبوترهای حرمت و خوشا به حال آنان که در جوار تو آرام گرفتهاند. دلم گرفته است و بیاختیار، تو را صدا میزنم.»
این زمزمهها، اشک بسیاری از حاضران را جاریتر میکرد. برخی دست بر سینه گذاشته بودند، برخی صورت خود را میان دستانشان پنهان کرده بودند و عدهای تنها به گنبد طلایی امام رضا(ع) خیره مانده بودند.
فضای مراسم، لحظهبهلحظه رنگ عاطفیتری به خود میگرفت؛ گویی صحن پیامبر اعظم(ص) به مجلسی بزرگ از دعا، اشک و دلدادگی تبدیل شده بود.
در همین حال، مجری بار دیگر پشت تریبون قرار گرفت و از حاج میثم دعوت کرد تا مرثیهسرایی را آغاز کند؛ لحظهای که صحن، فصل دیگری از سوگواری را تجربه میکرد.
با آغاز مداحی حاج میثم، گویی دلها دیگر تاب پنهان کردن اندوه را نداشتند. صدای گریه از هر سوی صحن به گوش میرسید. اشکها بیاختیار جاری بود و نوای «یالثارات الحسین(ع)»،در میان جمعیت طنین انداخته بود.
مداح، در میان مرثیه، دلها را به کربلا برد و از غربت امام سجاد(ع) گفت؛ از آن هنگام که پس از شهادت حضرت زینالعابدین(ع)، هنگام غسل پیکر مطهرش، آثار سیاهی بر پشت مبارکش دیده شد. حاضران با شنیدن این روایت، در سکوتی آمیخته با اشک فرو رفتند.
او نقل کرد که آن نشانهها، یادگار شبهایی بود که امام سجاد(ع) بیآنکه کسی بداند، خورجینهای آرد و غذا را بر دوش میگرفت و به خانه نیازمندان مدینه میرساند؛ رنجی که سالها بر دوش کشید و غربتی که از عاشورا آغاز شده بود.
مداح، با یادآوری این روایت، مردم را به صبر، توکل و پناه بردن به اهلبیت(ع) فراخواند. بسیاری دست بر صورت گذاشته بودند و هقهق گریه، جای نوحه را گرفته بود.
اشکهای حاج میثم نیز هنگام مداحی، از نگاه مردم پنهان نماند. صدایش بارها از بغض شکست و هر بار، گریه جمعیت بلندتر شد.
پس از پایان مرثیه، مجری مراسم بار دیگر پشت تریبون قرار گرفت و از قاریان قرآن دعوت کرد. او گفت رهبر شهید انس ویژهای با قرآن کریم داشت و به همین مناسبت، آیاتی از کلامالله مجید بار دیگر در صحن طنینانداز شد.
پس از تلاوت قرآن، حجتالاسلام والمسلمین رفیعی سخنرانی خود را آغاز کرد و درباره ویژگیهای اخلاقی، سیره دینی و جایگاه رهبر شهید سخن گفت.
با پایان سخنرانی، نوبت به حسین طاهری رسید؛ مداحی که با دعوت از مردم برای روشن کردن نور تلفنهای همراه و برافراشتن پرچمهای سرخ، صحن پیامبر اعظم(ص) را به اوج شور و همدلی رساند.
لحظهای بعد، هزاران نور در دل شب روشن شد. پرچمهای سرخ بر فراز دستان عزاداران به اهتزاز درآمد و صحن پیامبر اعظم(ص) جلوهای دیگر یافت.
از هر سو، نورها چون ستارههایی بر زمین میدرخشیدند و در میان آنها، پرچمهای سرخ چشمها را به خود خیره میکردند.
اگر از فراز آسمان به این صحنه نگاه میکردی، گویی شفقی سرخ بر آسمان حرم گسترده شده بود؛ تصویری که تا سالها در ذهن حاضران باقی میماند.
جمعیت یکصدا شعار میداد. مشتهای گرهکرده بالا میرفت و صدای شعارها در فضای صحن طنین میانداخت. اشک، دعا، نوحه و شعار، همه در هم آمیخته بود و شبی متفاوت را رقم زده بود.
آن شب، صحن پیامبر اعظم(ص) تنها میزبان یک مراسم نبود؛ میزبان روایتهای بیشماری از دلدادگی، اندوه، دعا و همدلی بود.
هر گوشه صحن، داستانی برای گفتن داشت؛ از بانویی که اشکریزان با امام رضا(ع) نجوا میکرد، تا مردی که در سکوت میگریست؛ از خانوادههایی که کودکانشان را با خود آورده بودند تا زائرانی که از شهرهای دور و نزدیک، آمده بودند.
وقتی مراسم به پایان رسید، جمعیت آرامآرام صحن را ترک کرد، اما آنچه در دلها ماند، فراتر از یک مراسم بود. خاطره شبی که هزاران نفر، فارغ از جایگاه اجتماعی و تفاوتهای فردی، در کنار یکدیگر گرد آمدند و هر یک به زبان خود، اندوهشان را روایت کردند.
صحن پیامبر اعظم(ص) آرامآرام به سکوت شب سپرده میشد، اما صدای تلاوت قرآن، نوحهها، اشکهای مردم و پرچمهای سرخی که در نسیم حرم به حرکت درآمده بودند، همچنان در ذهن حاضران زنده مانده بود.
و من، هنگام خروج از حرم، بار دیگر به همان پرسشی فکر میکردم که در آغاز راه با خود داشتم؛ برای چنین اندوهی، آیا گل و گلاب کافی است؟ شاید نه. گاهی تنها حضور، همدلی، اشک و دعاست که میتواند زبان دلهای داغدار باشد.
تهیه و تنظیم_ تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز