آن روزها، خیال میکردم یتیمی یعنی نداشتن کسی که شبها موهایت را نوازش کند، دستت را بگیرد یا وقتی میترسی بگوید: من هستم.
بزرگتر که شدم، فهمیدم آدم گاهی سالها بعد از رفتن پدرش، دوباره دنبال سایهای میگردد که بتواند زیر آن آرام بگیرد.نمیدانم از کِی، اما آرامآرام، شما برای من شبیه همان سایه شدید و حضورتان، همان حس امنیتی را داشت که سالها دنبالش میگشتم.
هر بار که صدایتان را میشنیدم، هر بار که تصویرتان را میدیدم، در دلم چیزی آرام میگفت: هنوز کسی هست که میشود به استواریاش تکیه کرد.
بعضی آدمها را نباید با نام و جایگاهشان شناخت؛ بلکه باید با آرامشی شناخت که بودنشان به دل یک ملت میدهد.شاید برای همین است که تا هستند، کمتر قدر سایهشان را میدانیم.
کوهها همیشه همینطورند.
آنقدر استوار میایستند که کسی از خودش نمیپرسد اگر روزی نباشند، آسمان چه شکلی خواهد شد. ما زیر سایهشان زندگی میکنیم، از امنیت حضورشان نفس میکشیم و کمکم، بزرگیشان را به عادت میسپاریم. تا روزی که سرمان را بالا میگیریم و میبینیم آسمان، چیزی کم دارد.
امروز، تمام راه تا حرم، همین فکر از ذهنم بیرون نمیرفت.جمعیت آرام قدم برمیداشت.کسی بلند حرف نمیزد.
انگار همه میترسیدند سکوتی را که میاندلها افتاده، بشکنند.از بابالجواد که وارد شدم، سلامم را به امام رضا (ع) دادم؛ اما نمیدانم چرا دلم زودتر از نگاهم راه رواق دارالذکر را پیدا کرده بود.
تمام مسیر، با خودم حرف میزدم.میخواستم وقتی به شما رسیدم، خیلی چیزها بگویم.میخواستم بگویم یادتان هست؟ من همان دختربچهای هستم که سالها پیش، پدرش را از دست داد.
همان دختری که هر وقت دلش میگرفت، با دیدن لبخند شما، احساس میکرد هنوز دنیا آنقدرها هم بیپناه نیست.میخواستم بگویم نمیدانید چند بار، فقط شنیدن چند جمله از شما، دلم را محکمتر میکرد.
میخواستم بگویم برای خیلی از ما، شما فقط یک رهبر نبودید؛ شبیه پدری بودید که هیچوقت از نزدیک ندیدیم، اما همیشه خیالمان به بودنش گرم بود.اما هر قدم که در آن صف طولانی به رواق نزدیکتر میشدم، انگار واژهها تاب ماندن نداشتند و یکییکی در بغضم گم میشدند.
سکوت، از من جلوتر رسیده بود.
رواق دارالذکر، آرامتر از همیشه نفس میکشید.
نور، از میان آینهها روی سنگهای سفید مینشست.
گلبرگهای سرخ، زمین را پوشانده بودند؛ انگار هر کدام، تکهای از دل مردمی بودند که اینجا جامانده بود.
هیچکس عجله نداشت.همه آرام راه میرفتند.
مثل کسی که میترسد با صدای قدمهایش، خواب عزیزی را بر هم بزند.
ایستادم.
فاصلهام با شما، فقط چند قدم بود.
تمام راه فکر کرده بودم وقتی برسیم، چه میگویم.
از کودکیام میگویم.
از دلتنگیهای بیپدر بزرگشدن.
از اینکه چطور سالها، بیآنکه خودتان بدانید، برای دختری که پدرش را زود ازدستداده بود، معنای تکیهگاه شدید.
میخواستم بگویم حالا که رفتهاید، انگار دوباره همان دختربچه شدهام.
همان کودکی که یکبار، طعم یتیمی را چشیده بود.
اما وقتی نگاهم به سنگ مزارتان افتاد...
هیچکدام از آن جملهها دیگر توان ایستادن نداشتند.فقط بغض بود.
فقط سکوت.
آن لحظه فهمیدم بعضی آدمها را نمیشود بدرقه کرد؛ فقط باید کنار دلتنگیِ نبودنشان ایستاد.
آنها آنقدر در جان آدم ریشه دواندهاند که وقت رفتنشان، واژهها زودتر از خودشان جا میماند.
نگاهم را به گنبدی سپردم که سالها، هر بار با سلام شما آشنا میشد.
با خودم گفتم...
چهقدر دلتان میخواست اینجا بمانید.
این بار دیگر قرار نیست سلامی بدهید و دوباره راهی شوید.
این بار، خراسان شما را نگه داشته است.نه برای خودش...برای صاحب این خانه.گفتند کوه را به خاک سپردند...
اما مگر کوه، با خاک تمام میشود؟
کوه، اگر هم فرو بریزد، از میان نمیرود.
در رگهای رود جاری میشود...
در قامت قلههای دیگر قد میکشد...و در دل فرزندانی که روزی به سایهاش پناه آورده بودند، دوباره متولد میشود.
دستم را آرام روی سنگ سرد پشت سرم گذاشتم.
تمام راه آمده بودم تا حرف بزنم.
اما حالا، هیچ جملهای ارزش گفتن نداشت.
اشک، زودتر از کلمات رسیده بود.
فقط آرام، آنقدر آرام که انگار دختر کوچکی با پدرش نجوا میکند، زیر لب گفتم:
راحت بخواب بابا...
این بار، نوبت ماست...
ما مواظب ایرانت هستیم...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز